کیقباد  [صفحه 1]
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
به شاهی نشست از برش کیقبادهمه نامداران شدند انجمنچو کشواد و خراد و برزین گوقباد از بزرگان سخن بشنویددگر روز برداشت لشکر ز جایبپوشید رستم سلیح نبردرده بر کشیدند ایرانیانبه یک دست مهراب کابل خدایبه قلب اندرون قارن رزم​زنپس پشت​شان زال با کیقبادبه پیش اندرون کاویانی درفشز لشکر چو کشتی سراسر زمینسپر در سپر بافته دشت و راغجهان سر به سر گشت دریای قارز نالیدن بوق و بانگ سپاهسبک قارن رزم​زن کان بدیدمیان سپاه اندر آمد دلیرگهی سوی چپ و گهی سوی راستبه گرز و به تیغ و سنان درازز کشته زمین کرد مانند کوهشماساس را دید گرد دلیربیامد دمان تا بر او رسیدبزد بر سرش تیغ زهر آبدارنگون اندر آمد شماساس گردچنین است کردار گردون پیرچو رستم بدید آنک قارن چه کردبه پیش پدر شد بپرسید از ویکه افراسیاب آن بد اندیش مردچه پوشد کجا برافرازد درفشمن امروز بند کمرگاه اوی همان تاج گوهر به سر برنهادچو دستان و چون قارن رزم​زنفشاندند گوهر بران تاج نوپس افراسیاب و سپه را بدیدخروشیدن آمد ز پرده​سرایچو پیل ژیان شد که برخاست گردببستند خون ریختن را میاندگر دست گژدهم جنگی به پایابا گرد کشواد لشگر شکنبه یک دست آتش به یک دست بادجهان زو شده سرخ و زرد و بنفشکجا موج خیزد ز دریای چیندرفشیدن تیغها چون چراغبرافروخته شمع ازو صدهزارتو گفتی که خورشید گم کرد راهچو رعد از میان نعره​ای برکشیدسپهدار قارن به کردار شیربران گونه از هر سویی کینه خواستهمی کشت از ایشان گو سرفرازشدند آن دلیران ترکان ستوهکه می​بر خروشید چون نره شیرسبک تیغ تیز از میان برکشیدبگفتا منم قارن نامدارچو دید او ز قارن چنان دست بردگهی چون کمانست و گاهی چو تیرچه​گونه بود ساز ننگ و نبردکه با من جهان پهلوانا بگویکجا جای گیرد به روز نبردکه پیداست تابان درفش بنفشبگیرم کشانش بیارم بروی

 

کیقباد  [صفحه 2]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
بدو گفت زال ای پسر گوش​دارکه آن ترک در جنگ نر اژدهاستدرفشش سیاهست و خفتان سیاههمه روی آهن گرفته به زرازو خویشتن را نگه​دار سختبدو گفت رستم که ای پهلوانجهان آفریننده یار منستبرانگیخت آن رخش رویینه سمچو افراسیابش به هامون بدیدز ترکان بپرسید کین اژدهاکدامست کین را ندانم به نامنبینی که با گرز سام آمدستبه پیش سپاه آمد افراسیابچو رستم ورا دید بفشارد رانچو تنگ اندر آورد با او زمینبه بند کمرش اندر آورد چنگهمی خواست بردنش پیش قبادز هنگ سپهدار و چنگ سوارگسست و به خاک اندر آمد سرشسپهبد چو از جنگ رستم بجستچرا گفت نگرفتمش زیرکشچو آوای زنگ آمد از پشت پیلیکی مژده بردند نزدیک شاهچنان تا بر شاه ترکان رسیدگرفتش کمربند و بفگند خوارز جای اندر آمد چو آتش قبادبرآمد خروشیدن دار و کوببران ترگ زرین و زرین سپرتو گفتی که ابری برآمد ز کنجز گرد سواران در آن پهن دشت یک امروز با خویشتن هوش​داردر آهنگ و در کینه ابر بلاستز آهنش ساعد ز آهن کلاهنشانی سیه بسته بر خود برکه مردی دلیرست و پیروز بختتو از من مدار ایچ رنجه رواندل و تیغ و بازو حصار منستبرآمد خروشیدن گاو دمشگفتید ازان کودک نارسیدبدین گونه از بند گشته رهایکی گفت کاین پور دستان سامجوانست و جویای نام آمدستچو کشتی که موجش برآرد ز آببگردن برآورد گرز گرانفرو کرد گرز گران را به زینجدا کردش از پشت زین پلنگدهد روز جنگ نخستینش دادنیامد دوال کمر پایدارسواران گرفتند گرد اندرشبخائید رستم همی پشت دستهمی بر کمر ساختم بند خوشخروشیدن کوس بر چند میلکه رستم بدرید قلب سپاهدرفش سپهدار شد ناپدیدخروشی ز ترکان برآمد بزاربجنبید لشگر چو دریا ز باددرخشیدن خنجر و زخم چوبغمی شد سر از چاک چاک تبرز شنگرف نیرنگ زد بر ترنجزمین شش شد و آسمان گشت هشت

 

کیقباد  [صفحه 3]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
هزار و صد و شصت گرد دلیربرفتند ترکان ز پیش مغانوزانجا به جیحون نهادند رویشکسته سلیح و گسسته کمربرفت از لب رود نزد پشنگبدو گفت کای نامبردار شاهیکی آنکه پیمان شکستن ز شاهنه از تخم ایرج جهان پاک شدیکی کم شود دیگر آید به جایقباد آمد و تاج بر سر نهادسواری پدید آمد از تخم سامبیامد بسان نهنگ دژمهمی تاخت اندر فراز و نشیبز گرزش هوا شد پر از چاک چاکهمه لشکر ما به هم بر دریددرفش مرا دید بر یک کرانچنان برگرفتم ز زین خدنگکمربند بگسست و بند قبایبدان زور هرگز نباشد هژبرسواران جنگی همه همگروهتو دانی که شاهی دل و چنگ منبه دست وی اندر یکی پشه​امیکی پیلتن دیدم و شیرچنگعنان را سپرده بران پیل مستهمانا که کوپال سیصدهزارتو گفتی که از آهنش کرده​اندچه دریاش پیش و چه ببر بیانهمی تاخت یکسان چو روز شکارچنو گر بدی سام را دستبردجز از آشتی جستنت رای نیست به یک زخم شد کشته چون نره شیرکشیدند لشگر سوی دامغانخلیده دل و با غم و گفت​وگوینه بوق و نه کوس و نه پای و نه سرزبان پر ز گفتار و کوتاه چنگترا بود ازین جنگ جستن گناهبزرگان پیشین ندیدند راهنه زهر گزاینده تریاک شدجهان را نمانند بی​کدخدایبه کینه یکی نو در اندر گشادکه دستانش رستم نهادست نامکه گفتی زمین را بسوزد بدمهمی زد به گرز و به تیغ و رکیبنیرزید جانم به یک مشت خاککس اندر جهان این شگفتی ندیدبه زین اندر آورد گرز گرانکه گفتی ندارم به یک پشه سنگز چنگش فتادم نگون زیرپایدو پایش به خاک اندر و سر به ابرکشیدندم از پیش آن لخت کوهبه جنگ اندرون زور و آهنگ منوزان آفرینش پر اندیشه​امنه هوش و نه دانش نه رای و درنگیکی گرزه​ی گاو پیکر بدستزدندش بران تارک ترگ​دارز سنگ و ز رویش برآورده​اندچه درنده شیر و چه پیل ژیانببازی همی آمدش کارزاربه ترکان نماندی سرافراز گردکه با او سپاه ترا پای نیست

 

کیقباد  [صفحه 4]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
زمینی کجا آفریدون گردبه من داده بودند و بخشیده راستتو دانی که دیدن نه چون آگهیستگلستان که امروز باشد بباراز امروز کاری بفردا ممانترا جنگ ایران چو بازی نمودنگر تا چه مایه ستام بزرهمان تازی اسپان زرین لگامازین بیشتر نامداران گردچو کلباد و چون بارمان دلیرخزروان کجا زال بشکست خردشماساس کین توز لشکر پناهجزین نامدران کین صدهزاربتر زین همه نام و ننگ شکستگر از من سر نامور گشته شدجوانی بد و نیکی روزگارکه پیش آمدندم همان سرکشانبسی یاد دادندم از روزگارکنون از گذشته مکن هیچ یادگرت دیگر آید یکی آرزویبه یک دست رستم که تابنده هوربروی دگر قارن رزم زنسه دیگر چو کشواد زرین کلاهچهارم چو مهراب کابل خدایسپهدار ترکان دو دیده پرآبیکی مرد با هوش را برگزیدیکی نامه بنوشت ارتنگ​واربه نام خداوند خورشید و ماهوزو بر روان فریدون درودگر از تور بر ایرج نیک​بخت بدانگه به تور دلاور سپردترا کین پیشین نبایست خواستمیان شنیدن همیشه تهیستتو فردا چنی گل نیاید بکارکه داند که فردا چه گردد زمانز بازی سپه را درازی فزودهم از ترگ زرین و زرین سپرهمان تیغ هندی به زرین نیامقباد اندر آمد به خواری ببردکه بودی شکارش همه نره شیرنمودش بگرز گران دستبردکه قارن بکشتش به آوردگاهفزون کشته آمد گه کارزارشکستی که هرگز نشایدش بستکه اغریرث پر خرد کشته شدمن امروز را دی گرفتم شمارپس پشت هر یک درفشی کشاندمان از پس و من دوان زار و خوارسوی آشتی یاز با کیقبادبه گرد اندر آید سپه چارسویگه رزم با او نتابد به زورکه چشمش ندیدست هرگز شکنکه آمد به آمل ببرد آن سپاهکه دستور شاهست و زابل خدایشگفتی فرو ماند ز افراسیابفرسته به ایران چنان چون سزیدبرو کرده صد گونه رنگ و نگارکه او داد بر آفرین دستگاهکزو دارد این تخم ما تار و پودبد آمد پدید از پی تاج و تخت

 

کیقباد  [صفحه 5]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
بران بر همی راند باید سخنگر این کینه از ایرج آمد پدیدبران هم که کرد آفریدون نخستسزد گر برانیم دل هم برانز جیحون و تا ماورالنهر بربر و بوم ما بود هنگام شاههمان بخش ایرج ز ایران زمینازان گر بگردیم و جنگ آوریمبود زخم شمشیر و خشم خدایو گر همچنان چون فریدون گردببخشیم و زان پس نجوییم کینسراینده از سال چون برف گشتسرانجام هم جز به بالای خویشبمانیم روز پسین زیر خاکو گر آزمندیست و اندوه و رنجمگر رام گردد برین کیقبادکس از ما نبینند جیحون بخوابمگر با درود و سلام و پیامچو نامه به مهر اندر آورد شاهببردند نامه بر کیقبادچنین داد پاسخ که دانی درستز تور اندر آمد نخستین ستمبدین روزگار اندر افراسیابشنیدی که با شاه نوذر چه کردز کینه به اغریرث پرخردز کردار بد گر پشیمان شویدمرا نیست از کینه و آز رنجشما را سپردم ازان روی آببنوی یکی باز پیمان نوشتفرستاده آمد بسان پلنگ بباید که پیوند ماند به بنمنوچهر سرتاسر آن کین کشیدکجا راستی را به بخشش بجستنگردیم از آیین و راه سرانکه جیحون میانچیست اندر گذرنکردی بران مرز ایرج نگاهبداد آفریدون و کرد آفرینجهان بر دل خویش تنگ آوریمبیابیم بهره به هر دو سرایبه تور و به سلم و به ایرج سپردکه چندین بلا خود نیرزد زمینز خون کیان خاک شنگرف گشتنیابد کسی بهره از جای خویشسراپای کرباس و جای مغاکشدن تنگ​دل در سرای سپنجسر مرد بخرد نگردد ز دادوز ایران نیایند ازین روی آبدو کشور شود زین سخن شادکامفرستاد نزدیک ایران سپاهسخن نیز ازین گونه کردند یادکه از ما نبد پیشدستی نخستکه شاهی چو ایرج شد از تخت کمبیامد به تیزی و بگذاشت آبدل دام و دد شد پر از داغ و دردنه آن کرد کز مردمی در خوردبنوی ز سر باز پیمان شویدبسیچیده​ام در سرای سپنجمگر یابد آرامش افراسیاببه باغ بزرگی درختی بکشترسانید نامه به نزد پشنگ

 

کیقباد  [صفحه 6]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
بنه برنهاد و سپه را براندز جیحون گذر کرد مانند بادکه دشمن شد از پیش بی​کارزاربدو گفت رستم که ای شهریارنبد پیشتر آشتی را نشانچنین گفت با نامور کیقبادنبیره فریدون فرخ پشنگسزد گر هر آنکس که دارد خردز زاولستان تا بدریای سندسر تخت با افسر نیمروزوزین روی کابل به مهراب دهکجا پادشاهیست بی​جنگ نیستسرش را بیاراست با تاج زرز یک روی گیتی مرو را سپردازان پس چنین گفت فرخ قبادبه یک موی دستان نیرزد جهانیکی جامه​ی شهریاری به زرنهادند مهد از بر پنج پیلبگسترد زر بفت بر مهد برفرستاد نزدیک دستان ساماگر باشدم زندگانی درازهمان قارن نیو و کشواد رابرافگند خلعت چنان چون سزیددرم داد و دینار و تیغ و سپروزانجا سوی پارس اندر کشیدنشستنگه آن گه به اسطخر بودجهانی سوی او نهادند رویبه تخت کیان اندر آورد پایچنین گفت با نامور مهتراناگر پیل با پشه کین آورد همی گرد بر آسمان برفشاندوزان آگهی شد بر کیقبادبدان گشت شادان دل شهریارمجو آشتی درگه کارزاربدین روز گرز من آوردشانکه چیزی ندیدم نکوتر ز دادبه سیری همی سر بپیچد ز جنگبکژی و ناراستی ننگردنوشتیم عهدی ترا بر پرندبدار و همی باش گیتی فروزسراسر سنانت به زهراب دهوگر چند روی زمین تنگ نیستهمان گردگاهش به زرین کمرببوسید روی زمین مرد گردکه بی​زال تخت بزرگی مبادکه او ماندمان یادگار از مهانز یاقوت و پیروزه تاج و کمرز پیروزه رخشان بکردار نیلیکی گنج کش کس ندانست مرکه خلعت مرا زین فزون بود کامترا دارم اندر جهان بی​نیازچو برزین و خراد پولاد راکسی را که خلعت سزاوار دیدکرا در خور آمد کلاه و کمرکه در پارس بد گنجها را کلیدکیان را بدان جایگه فخر بودکه او بود سالار دیهیم جویبه داد و به آیین فرخنده​رایکه گیتی مرا از کران تا کرانهمه رخنه در داد و دین آورد

 

کیقباد  [صفحه 7]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
نخواهم به گیتی جز از راستیتن آسانی از درد و رنج منستسپاهی و شهری همه یکسرندهمه در پناه جهاندار بیدهر آنکس که دارد خورید و دهیدهرآنکس کجا بازماند ز خوردچراگاهشان بارگاه منستوزان رفته نام​آوران یاد کردبرین گونه صدسال شادان بزیستپسر بد مر او را خردمند چارنخستین چو کاووس باآفرینچهارم کجا آرشش بود نامچو صد سال بگذشت با تاج و تختچو دانست کامد به نزدیک مرگسر ماه کاووس کی را بخواندبدو گفت ما بر نهادیم رختچنانم که گویی ز البرز کوهچو بختی که بی​آگهی بگذردتو گر دادگر باشی و پاک دینو گر آز گیرد سرت را به دامبگفت این و شد زین جهان فراخبسر شد کنون قصه​ی کیقباد که خشم خدا آورد کاستیکجا خاک و آبست گنج منستهمه پادشاهی مرا لشکرندخردمند بید و بی​آزار بیدسپاسی ز خوردن به من برنهیدندارد همی توشه​ی کارکردهرآنکس که اندر سپاه منستبه داد و دهش گیتی آباد کردنگر تا چنین در جهان شاه کیستکه بودند زو در جهان یادگارکی آرش دوم و دگر کی پشینسپردند گیتی به آرام و کامسرانجام تاب اندر آمد به بختبپژمرد خواهد همی سبز برگز داد و دهش چند با او براندتو بسپار تابوت و بردار تختکنون آمدم شادمان با گروهپرستنده​ی او ندارد خردز هر کس نیابی بجز آفرینبرآری یکی تیغ تیز از نیامگزین کرد صندوق بر جای کاخز کاووس باید سخن کرد یاد