دوستت دارم جمله دژخيمي است
همه دشمنانت بر گرد آن اند
دوستت دارم جمله بي رحمي است
همه دشمني ها در آن جمع است
دوستت دارم اشارتي به تنهايي است
دعوتي به مرگ است
دوستت دارم راهي بي فرجام است
ازآنكه راه جهان از ديگر سوست
راه زمانه
راه زمان
راه قلوب و راه اذهان
راه پاها و راه دست ها
راه وصل ها و ظفرها
پس چگونه راهي است راه دوستت دارم؟
راه بن بست ها و شكست ها
دوستت دارم راه بيراهه هاست
شاهراه اشك و آه است دوستت دارم
از هر زبان كه بيايد
به هرزباني كه باشد
دوستت دارم يعني اي جهان خطير و خطرناك باش
دوستت دارم يعني از كوه تا كاه،
دوستت دارم يعني از مار تا مور
جلّادِ مراد ِ ما باش
دوستت دارم يعني انسان به توان همه هراس ها
همه ترس ها همه استيصال ها
دوستت دارم يعني انسان ضربدر همه دردها
دوستت دارم يعني انسان به توان انسان.
واژه بي رحمي است دوستت دارم
خواه جمله اي باشد خواه كلمه اي
خواه واژه اي باشد خواه واجي
خواه به اشارت باشد خواه به صراحت
خواه به گفتار باشد خواه به رفتار
دوستت دارم واژه خطرناكي است
خواه در اعمال ما باشد خواه در آمال مان
دوستت دارم
باري اين آن واژه اي است كه بايد ازآن پرهيخت
دوستت دارم
آري اين آن سخني است كه هم زبان سرخ را بباد مي دهد و هم سر سبز را
كلمة كلمه هاست
مع الوصف اي آنكه دوست نتواني داشت
دوستت دارم دژخيمي دوست داشتني است
مرگي مهربان است دوستت دارم
خاصّه با آنكه دوست تر دارد.
مرا برگير اي مادر مادر ها
اي درد
مرا برگير اي پدر پدر ها
اي غم
باري مرا برگير و مرا بردار اي عدم
اي هستي هستها ، و اي بن مايه ي شكست ها
از من مپرهيز اي پرهيزگارترين!
چرا كه من مرد متّقي زمان نيستم
و گناهكارترين زنديق
چيزي بوده ام شبيه چيزها
كسي مثال هيچكس ها
ميان اضطراب عدم و وجود
و چيزكي
بين شتاب درشت ها و ريزها
باري خواستم وليكن نشد
واينكه چه خواستم
بايد ديد كه چه خواستني توانست بود
ورزوي زمان ؟ نه نه!
رسولي كريم ؟
چگونه؟
و اينكه چرا آن شدم كه نمي خواستم
بايد ديد كه ديگران چه خواسته بوده اند
برگي نگاشتم و كتابي درآمد و اين گشت درآمد گشتارها
و من ، سرآمد گشتني ها
باري من چيزي ننگاشتم
نگاشته خود من بودم.
چيزي ننوشتم ، مرا برنوشتند دشمنان و دوستان به دستان و دستان!
باري مرا بنويس و مرا برخوان
اي قلم قلم ها و اي كتاب كتاب ها
و غم معجزه اي ناشزه است
مردي بايد كه مادرش كند
و عشق ، خدا داند كه چيست !
شيطاني رجيم است يا ملكي مقرّب
خدنگي دشمنانه است يا شاخه گلي دوستانه
-كه چنين ظريفانه درست بر دل مي نشيند-
و كس نمي داند كه اين چه آهنگي است
و از چه سازي است
و اينكه ونگ عزاست و يا بانگ شادي.
كه چنين زيركانه گوش فريب و هوش بر است.
***
اي آرزو تو ديگر كردني نيستي
اي اميد ، تو ديگر داشتني
و اي صبر ، هرچه خواهي و تا تواني باش چرا كه مرا گزيري جز تو نيست.
و آنگاه كه توفيق سايه از سر و رفيق همسايه از بر برگرفت ، تو ماندي و دروغ ، من ماندم و دريغ
آه اينجا كسي است كه از عميق ترين سياهچال نيستي، رفيع ترين چكاد هستي را فرياد مي زند
گيرم ديوانه نيستيم آيا هيچ به فرزانگان مانيم ؟
آنكه دوستت دارد به بهايي دوست ندارد
و آنكه دوستت ندارد به هيچ بها دوستت نخواهد داشت.