حیوان خبر ندارد چه کشم چه می کشانم

هله ای ایاغ ساقی - مکشان که می کشانم    بخرم که می خرم من- بنشین که می نشانم

سر ازاین خمار مستی نکشم که سرکشم من    پر ازاین نگار هستی نکشم  ز سرکشانم

همه شب بما بپیما که منم شکسته پیمان        همه شب بیا بفرما همه روز فر بشانم

 صله ای میارم اما صله ای ز مهر  مهوش  !           گله ای ندارم اما گله ای ز مهوشانم

خور و خواب و خشم و شهوت شغب است و جهل و ظلمت

حیوان خبر ندارد چه کشم چه می کشانم

دل من شکست و بربست سر من شکسته بادا

سری چون سرم مبادا دلی چون دل کشانم

 

هرکسی نشست برخاست- منشین که برنخیزی

بین ما و تو ستیزی- به کشاکشی کشانم !

ز نگاه می فشانم اگر    از جگر بخوانش

ز جگر بخوانش ار من   ز نگاه می فشانم

ز تو تلخ می برم من- ز نی است شکرینم

ز تو تلخ می خورم من ز می است سرخوشانم

 

                                                                  ***

شاه اگر دارد نفاذ حکم...

هیکس بوی تو را دارد  ؟   عطر گیسوی تو را دارد؟

موی نه- مویی ز زلف تو       رو نه- ابروی تو را دارد؟

من نمی دانم چرا پرسند   یاس شببوی تو را دارد؟

لاله کی دارد چنین خوبی؟  ژاله کی خوی تورا دارد؟

ماه اگر دارد غبارخد        خط نیکوی تو را دارد؟

شاه اگر دارد نفاذ حکم    حکم  عبدوی تو را دارد؟

شارق دیوانه ات روی     دیدن روی تو را دارد؟

ما را رها کنید در این رنج بی حساب...

ما را رها کنید در این رنج بی حساب

با قلب پاره پاره و با سینه ای کباب...(خمینی بزرگ)

قیام امام حسن (ع) و قعود عقل کودنان!

باری گاه کودنانی را درمی نگرم که فریفته ی فریب خواری و شیفته ی خرفتی خویش - برآن اند که بر امام حسن(ع) - آن سرسلسله ی حسن های جمالی و جلالی و شهریار قصرهای متعالی کمالی ممالک   مصداقی و مثالی- خرده گیرند و  در صلح او  همچون عیبی درنگرند و گاه نیز خردخوشان کم خردی بینم که کوشند که از بهر امام - که سلام براو همه سلام- توجیهی تراشند و به زعم خویش بدینسان - مر رهایی را از آن اتهام - آن امام همام را یاریگر باشند و حال آنکه آن گروه بی خردان اند و این گروه خردخوشان خرد خرد ! 

و اگر چشم داشتندی و اگر هوش- و اگر فره ای از هنگ و هوش آسمانی و فروغ لامکانی در ایشان بود بدیدندی به دیدنی دیدنی - که همه عمر آن امام در قیام گذشت و قعودی نبود در میان الا آن قعود که آن پیش در خرد اهل آن زمان بود و این پس در خرد اهل این زمان!

شگفتا و یاللعجبا ! نادانان درمانده با نادانی خویش و کودنان جهالت کیش بر دانایان راه و هادیان آگاه خرده گیرند و  روش و منش آموزند و  راه نشان دهند و هیچ بخود نگویند که خود این همه از کجا دانسته ایم و از که آموخته ایم و آن زمان که محمد و علی و حسن و حسین بودند خود کجا بودیم ؟ در کجای خرد انسانی و تمییز حق از باطل و تشخیص راه از چاه و تعیین گاه قیام و گاه قعود ؟

باری قیام چیست ای خردمند نابخردی که بر خرد سران خرد و خردمندی ابدی و ازلی خرده می گیرید ؟ وای بر شما و خردتان ! ای شمایان که از نواقص عقلی تا توان گفت در شما جمع است و از روافض عملی تا توان دید در شما هم.

و چیست قعود ؟ ای نابخرد به خرد خویش خودپسند ! و ای بی خرد به بی خردی خویش خودبسند ! قعود هر نشستنی نتواند بود - و قیام هر برپاایستادنی ! که چه بسیارند به باطل ایستادگان و چه پرشمارند به حق نشستگان ! و لاشک نبود اگر قعود حسن(ع)- نبود قیام حسین (ع)-

 و حقیقت اهل بیت در این بیت یگانه است : مصراعی که حسن(ع) سرود و مصراعی که حسین(ع) و هردو  مصراعی واحد و هر یک بیتی کامل بود ! تا کیست و کیان اند دریابنده و دریابندگان ؟

باری برخی خردکش اند و برخی خرد خوش اند و از هردو باید بخدای خردمندی و خردمندان خداوندی پناه برد !

ای حسن- که بر تو سلام حتی الابد و ابد الآباد !- ای که حسینی دیگری ! و ای مولای حسین(ع)! ای که ایستادن و نشستنت هردو قیام اند و شمشیر در نیام تو همان شمشیر در قیام تو... درود بر تو باد و بر آباء و اجدادت و بر هرقطره از آن خون پاک ثاراللهی ای که از تو و برادر تو و پدر تو و اهل و آل تان ناجوانمردانه و مظلومانه و غریبانه و بدست پست و رذل ترین طبایع از وجود های عدمی ستمی فرو ریخت. و درود بر هر قطره اشک و عرقی که در این جهاد بی قعود از شما  فروریخت- پاک تر از آب های رحمت  سماء .      

ناله ی روحی فداکی می دهم!


چشم را با اشک پاکی می دهم       دل نه با ماه و نه ماکی می دهم
توتیایی دارم از خاک تو من                کی دل خود را بخاکی می دهم
زشت کردم بدنمودم کژشدم              کز غمش جان را چه چاکی می دهم

هرچه بی باکی نمودم در رهت            کن به چه - خود را به باکی می دهم
پیش ازاین من بودم و نابودیم               بعدازین خود را هلاکی می دهم

 روزگاری عشق من ناپاک بود               باده ای ده دل به پاکی می دهم  
قبل ازاین مستی من از تاک بود            بعد ازاین مستی به تاکی می دهم

    در هوایت ای همه اهوای من            خاک خود  بر باد شاکی می دهم

شارق بی نوحه را  نوحی کنم                 ناله ی روحی فداکی می دهم 

 

در تمام دشت های این جهان...(از کتاب " در  ولگا "

در تمام دشت های این جهان

کوه ها - کویرها

تنگه ها-تنگسیرها

یا منم و یا نفیر من

ناله های زار و زیرمن

در تمام اشک های خون این و آن

در همه سرشک ها

شطری از شط نگاه ما نهاده اند

قطره ای به نام ما نوشته اند...

 

برخی را و بعضی را !

برخي را با گُل سرشتند و برخي را با گِل و خيلي ها را با پول( همچنان كه بعضي ها را در اين جهان هندسي نااقليدسي از مربعي و مثلثي  با بول)؛ باري سخن حق تلخ است وليك تلخ تر از آن نگفتن آن .

چرا بس نمي كني اين فريبكاري ، اين فريب خواري را اي بدبخت ، اي بيچاره ؟ اي اسير پتياره جهان؟  چرا خاكي بر سر خويش

نمي كني اين دو روز باقي ِ فاني را؟

نكند ترا نيز از چيزي ديگر سرشته اند؟

نه ! نه! بر پيشاني ات چيزي ننوشته اند از پيش جز آنچه كه خويش از پس مي نويسي...

كاش رخصت آن داشتم كه از انسان با خویش چيزي  نشانش دهم ديگرچيز ! كاش مي شد به انسان چيزي نشان داد اي با تمييز! وليك افسوس و دريغ ! جهان زماني ازآن دروغ است و بشر آن خوش دارد كه نشخوار باطل كند و بهيمه وار  و سباع سار در گِل اضمحلالِ بي استحصال رود ! باري گر اين خوش داري ، برو ! آري برو ! بهتر برو ! كه نجات نيابنده را نجات دهنده اي دركار نتواند بود!

واگر ما و ترا از گِل سرشتند، بي گمان علي  و اهل وآل او  را از گُل ، از نور ؛ و بل گُل ها را ازآنها سرشتند

و دست كم خارها را از ما !

 

و سرآخرش هم که !

هميشه خدا را اول فراموش مي كنيم آخرش هم كه اول خدا را فراموش مي كنيم! و ! و  سرآخرش هم كه خدا را فراموش مي كنيم !

 

وچقدر خوب است اينهمه تنهايي : تو باشي و خدايي كه نيست و ديگر همه هست!

 

هيچكس زياد شاعر نيست، اينچنين نوشت اين زرتشت!

قلب خاره خوارة من كه،هرغذا نخواهد او را كُشت!

قدر بي نوايي من باش، قدر بي وفايي ام نه! نه !

پشت من اگرتويي باشد،پيش رو هرآنكه،   پُشتاپشت!

صد جهان سپردم و ديدم هيچ جو مثال گندم نيست

مس نمي شودگُلا  زر تو ،من نمي شوم دلا  زرتشت

تو نمي شوي چو من عاشق، من نمي شوم چو تو عاقل

اينچنين سرشته شد در پيش، اين چنين نوشته شددر پشت

قدر مهرباني ات سردم، من ازاين حرارتيْ مَردُم

خوشي  هاي ما كه خوش خوردند،خواه با دو دست و خواه انگشت!

دل شكسته اند از تو و ما ، سر كه هيچ هيچ، چيزي نيست

با همين لطافت نوعي، گه به انگشتِ لطف،  گه مُشت

در همين تنِ لطيف شما ، در همين منِ ظريف شما

مردمانِ  شهر بي آدم،سنگ هايي ديده ايم دُرُشت!

سرشكستگيِ ما ،دل ما ،دل هم از نخست بي سرو پا!

ليكن آيا  سزد اي سردار،سربداران ، بسرداري كُشت؟

 

***

و.

از:ayehayeentezar.com

 
 
 
 
 

و...

از: napic.orgnature wallpapers main24 طبیعت زیبا nature

واين از وبلاگazhamehrang.blogfa.com

طبيعت و...

این عکسها از وبلاگ  irannaz.com كپي شده است:

 

 

http://www.irannaz.com

 

 

 

 

 

http://www.irannaz.com

رهسپاريم و كربلا زده !

     آه كه چه كربلايي بر ما زد ! :

 

   ***

رهسپاريم و كربلا زده

هوشياريم و باده را زده

هرچه بادابادا را گفته

در هوايت به بادها زده

دل آتش مزاج ما نَك

زآب و آبرو جدا، جا زده،

مي زند از هواي تو دم،

ازهواهاي دما زده!

عشق را بين ز خوشگماني

عاقلي كرده، بما زده

يكنفر نيست تا بگويد

هيچ مي داند او كجا زده؟

يا كجا كرده دامهايش؟

در دلِ مرد دلرُبا زده

پيش پايِ دل اُفتاده !

پشتِ تنهاييِ حيا زده !

*****

 

شير هم پنه به شير برده است!

این عکس، تزئینی است.

 

جوانی مورد علاقه‎ی سلطان قرار داشت. وزرا و درباریان به او حسد بردند و برای اینکه او را از نظر سلطان بیندازند، از او نزد سلطان سعایت کردند. بالأخره سلطان تحت تأثیر سعایت‎ها قرار گرفت و دستور داد او را در باغ وحش در قفس شیرها بیندازند. در بین راه که او را به باغ وحش می‎بردند، فرار کرد و سر به بیابان گذاشت. در بیابان دید یک شیر به طرف او می‎آید؛ خود را باخت و تن به مرگ داد، امّا شیر در حالی به او نزدیک شد که دهانش باز بود و ناله می‎کرد. جوان متوجّه شد تیغی در دهان او فرو رفته است و لذا دنبال بنی‎آدم می‎گردد و التماس می‎کند تا او را کمک کند و خار را از دهانش بیرون آورد. جوان هم با دقّت تیغ را بیرون آورد. شیر در کنار جوان نشست و از آن پس از جوان مراقبت می‎کرد. هر وقت هم جوان به غذا احتیاج داشت، پرنده‎ای برای او شکار می‎کرد و جوان هم او را کباب می‎کرد و می‎خورد. پس از مدّت‎ها بالأخره جوان دلش برای زن و بچّه‎اش تنگ شد و به شیر گفت: تو همینجا بمان تا من بروم و چند روز دیگر برگردم. سپس مخفیانه وارد شهر شد و چند روزی پیش خانواده‎اش ماند تا اینکه شخصی آمدن جوان را به سلطان خبر داد. سلطان هم دستور داد او را بگیرند و در مراسمی‎ با حضور خود سلطان او را در قفس شیرها بیندازند. روزی که قرار بود این کار انجام شود، مردم دیدند شیری از بیابان آمد و کنار قفس شیرها رفت و با آنها گفتگو کرد و بازگشت. او همان شیری بود که جوان تیغ را از دهانش بیرون آورده بود؛ آمده بود سفارش آن جوان را به شیرهای داخل قفس بکند تا به او آسیبی نرسانند. وقتی مراسم شروع شد و جوان را داخل قفس انداختند، سلطان دید که شیرها دور جوان می‎گردند و به او کاری ندارند؛ لذا دستور داد جوان را نزد او بیاورند و سرّ قضیه را از او جویا شد. جوان هم تمام ماجرا را برای سلطان تعریف کرد. سلطان فهمید که جوان بی‎‎گناه است و دوباره او را از نزدیکان خود قرار داد. امیرالمؤمنین علیه‎السّلام اسدالله و شیر خداست. بارها هم فرمود استخوان در گلویم گیر کرده است و از بنی‎آدم یاری طلبید. دوستان اهل بیت علیهمالسّلام هم به منزله‎ی آن جوانند که تیغ را بیرون آورد.

 

+مظلوم نوشت(1): (خطبه 26 نهج البلاغه) قال امیرالمؤمنین امام علی بن ابی طالب(علیه السّلام): فَنَظَرْتُ فَاِذا لَيْسَ لى مُعينٌ اِلاّ اَهْلُ بَيْتى، فَضَنِنْتُ بِهِمْ عَنِ الْمَوْتِ، وَ اَغْضَيْتُ عَلَى الْقَذى، وَ شَرِبْتُ عَلَى الشَّجا، وَ صَبَرْتُ عَلى اَخْذِ الْكَظَمِ، وَ عَلى اَمَرَّ مِنْ طَعْمِ الْعَلْقَمِ؛ نظر كردم جز اهل بيتم يارى برايم نبود، از اينكه آنان را در جنگ نابرابر به دست مرگ سپارم. دريغ كردم، چشم بر خاشاكِ در ديده بستم، زهر غم و غصه آشاميدم، و بر فروبردن خشم صبـر ورزيـدم، و بر حادثـه تلخ تر از درخت علقم(گیاه حَنظَل)، پايـدارى كـردم.

 

+توصیه نوشت(2): (نامه 45 نهج البلاغه) قال امیرالمؤمنین امام علی بن ابی طالب(علیه السّلام): اَلا وَ اِنَّ اِمامَكُمْ قَدِ اكْتَفى مِنْ دُنياهُ بِطِمْرَيْهِ، وَ مِنْ طُعْمِهِ بِقُرْصَيْهِ. اَلا وَ اِنَّكُمْ لاتَقْدِرُونَ عَلى ذلِكَ، وَلكِنْ اَعينُونى بِوَرَع وَ اجْتِهاد،وَ عِفَّة وَ سَداد؛ آگاه باش امام شما از تمام دنيايش به دو جامه كهنه، و از خوراكش به دو قرص نان قناعت نموده. معلومتان باد كه شما تن دادن به چنين روشى را قدرت نداريد، ولى مرا با ورع و كوشش در عبادت، و پاكدامنى و درستى يارى كنيد.

 

+دعا نوشت(3): به ذرّه گر نظر لطف بوتراب کند***به آسمان رود و کار آفتاب کند

 

 

*** این مطلب زیبا را از وبلاگ زيباي" مه رویان بستان خدا"(hazrate-khooban.blogfa.com)

اينجا آورده ام.

 شير هم پنه به شير برده است  شيرهم كه شِكوه با امير برده است !(شارق)

 

بر نخوردی به چشم های ترم؟

 

من از امروز شاعري دگرم   

  يعني زين بعد تا  ابد بشرم

آه بايد مثال كهنه فروش    

 عشوه هاي تو كهنه را  بخرم

حرف هاي دفينه را بزنم   

 ظرف هاي عتيقه را  ببرم

در هواي تو بي سرو پايي 

     پاي و پي مي نهم به فرق سرم

شرجي رشت را نمي بخشم 

 كرد اگر  خود  نگاه خشك ترم

انزلي چيش نيستم ؟ باشد !

      ماهيان سفيد را كه برم !

دشت و درهاي اين خيابان را   

  من نديده، پسر بسر  سپرم

خانه و خان اين جنابان را   

     مي خرم من به نرخ خاك درم

مدتي شيخ شهر خود بودم  

  بعد ازاين چه؟ كه ؟ شوخ رهگذرم

داستانيش خوانده ام اي دوست

  در كتابِ چه مستطابِ خرم،

كه  دگر هيچ من نمي خوانم   

  حرف هاي خرانة شترم

ماجراييش ديده ام بي چشم 

  در همين چشم هاي دور و برم،

با همين گوش خود شنيدم من ، 

   كه بمن گفت گوش من كه كرم !

كه بمن گفت چشم ، مي بندم

تو دگر بعد ازين  مكوب درم !

بارالها در اين وفور كمال  

  من هم آدمم ؟ حور نه،  بشرم؟

من كه نه شاعرم نه ساحرشهر

    من كه ديگر برون شدم ز حرم

من كه لامذهب مسلمانم      

  من كه گبر مكاتب هنرم

خوشخيالي كه خواب عاشق نيست

تا ببينم تمام شب جگرم

من همين رشتي گنه گارم 

     از گناه خودم نمي گذرم!

مي نوازند كوس رسواييم   

 اين طبل هاي بي قضا قدرم

حتي آنجا كه احتمالم نيست 

  گو واجب السلام فحش خورم

يك نفر- خدا- مرا نمي بيند    

    غير ازو، نديده، خود نگرم !

همچون الماس نرم يك دل سخت 

 حقپذيرم به حق  شك شكرم

بي نمكدان، نمك خياباني است 

 اي شكر!تو مگو مگو شكرم

آن طرف ها ،بسمت و سوي ارس

زين قفس نمي پرم؟ بپرم؟

اين طرف ها دلي نمي آيد 

   سنگدل ! مردمانِ سختسرم

آيد آنروز كآيي و بيني 

      نيست خود تا ببيندت اثرم

قدر من بيشتر، كمي كمتر

   بود ازاين عشق من ، شكست سرم

بعدازاين من  هميشه تا، بشرم 

     بعدازين من ، من آدمي دگرم

بعدازاين همچوشاعري ديگر   

 مي سرايم چكامه هاي زرم

چون خود اشعار خوب خواهم گفت

    بدتر ازاين نمي شود جگرم

بيت آخر به روت بر نخورد  

   برنخوردي به چشم هاي ترم؟                 

***

آن طرف ها بسوي و سمت ارس

يكنفس نمي پرم ؟ بپرم؟

بي هوا گاه مي زنم بيرون

چون هواي تو  مي زند  بسرم

گاه گاهي كه بر سرم زده است

بي سرو پا زدم به شور و شرم

شارق خويش را پسر كُشتم

با همين دست هاي بي پدرم

نه غزل بود اين نه شعر دگر

هرچه بد بود  ، من ازآن بترم

 ***

خدا  ! ای عشق من !

آه ای خدا  !  ای کریم ترین ! ای که با لئیم ترین ها مواجه ای ! ای وجیه !

ای عشق من ای خدا ! و ای خدا ای عشق من ! خود گواه باش  که  مقرم  در عشق شرمگینم به تو

 

جز شرمگینی در عشقم پاسخی نداشتم  نیافتم

و مع الوصف با همه مسکنتم در جهان 

 جز بر آستان خدایی ات

سر بر آستان هیچ خدایی نکوفتم

ای خدا ای واجد برهان ها

و ای تو جهان را یگانه برهان

تو خویش عارفی که واقفم         که برهانت بجا و بگاه فرود خواهد آمد

و  راست بر سر کژی و کژان خواهد نشست   صاعقه ای را مانای     ثاقبی را مانند ! 

و  بارقه ای از آن بر دهان ژاژخایان و گزافیان خواهد زد   : بچون تندر و چونان آذرخش !

ای خدا ! ای یگانه خدا ! ای فقط ! ای که به تبر و تبر زین وزینت

و ای که در پیشگاه متینت       همه   خدایی   خدایان  خدایگانان  شکستنی است

تو خویش واقفی که چه حقیرند در نگاه من آنان که در برابر خدایی ات خدایی ای برافرازند

و چه رقت انگیز آنان که در برابر آتش دلربایی ات آتش دلربایی ای بر افروزند

آه ای خدا ! ای بت شکن ! ای خلیل ! ای عشق من ! ای یگانه عشق ! ای همه عشق های من از عشق تو ! ای بی دو  !

هزاران سال باری  هزاران قرن هزاران مرتبه ی وجودی گذشت و لیک انسان هنوز همان حیوان بی منطق است

همان حیوان مضحک ! و هنوز می کوشد که در گستره ی مطیع مطاع سیطره ی تو 

 سلطه ای فراچنگ آرد

مصیطری باشد !

آه این مجانین ! این کودنان ! این خرفتان ! این درازبالایان کوتاه بین !

این رقت انگیزان دقت سوز  زمین !

آه آری ای خدا ! ای معشوق هماره از عاشق جدا !

آه ای فراتر ! ای خداتر ! ای  آن که کسی لایق عشقش نیست

وکیست لایق عشق تو ای خالق - ای یگانه خالق

این مخلوق محروق از شره  بشری ؟

این آزمندان حقیرترین نیازها ؟ دلسوختگان شرار شرارت ؟

پختگان حرارت خامی انعامی ؟

آه نه ! نه !  به تو سوگند ای خداوند که اینان سزاوار عشق خود نیز نیستند !

لیکن ای یار  - ای پروردگار-  درگذار و  بگذار تا توانند لاف زنند و گزاف گویند

و در باغ های معلق تعلیق قارونی و فرعونی و نمرودی و شدادی خود

رویاهای خوش عشق خویش به تو  بینند  !

آری بگذار و درگذار  ! ازآن که برآنم که عنقریب  که عماْقریب

صواعق برهانت فرود خواد آمد و از خدایی بشری اثری در میان نخواهد ماند ! فرخ آن روز ! مبارک آن دم ! آن دم میمون در این هیونی و میمونی!

آری ای خدا ! باری ای یگانه عشق مخلوق ناسزاوار عشق !

 

و  از کتاب توبه ی خدایان(آتنایا) اشعاری را اینحا آوردم: "دوستت دارم" جمله ای بی رحم است!

 

 دوستت دارم جمله د‍ژخيمي است

همه دشمنانت بر گرد آن اند

دوستت دارم جمله بي رحمي است

همه دشمني ها در آن جمع است

دوستت دارم اشارتي به تنهايي است

دعوتي به مرگ است

دوستت دارم راهي بي فرجام است

ازآنكه راه جهان از ديگر سوست

راه زمانه

راه زمان

 راه قلوب و راه اذهان

راه پاها و راه دست ها

راه وصل ها و ظفرها

پس چگونه راهي است راه دوستت دارم؟

راه  بن بست ها و شكست ها

دوستت دارم راه بيراهه هاست

شاهراه اشك و آه است دوستت دارم

از هر زبان كه بيايد

به هرزباني كه باشد

دوستت دارم يعني اي جهان خطير و خطرناك باش

دوستت دارم يعني از كوه تا كاه،

 دوستت دارم يعني از مار تا مور

جلّادِ  مراد ِ ما  باش

 

دوستت دارم يعني انسان به توان همه هراس ها

همه ترس ها همه استيصال ها

دوستت دارم يعني انسان ضربدر  همه دردها

 دوستت دارم يعني انسان به توان انسان.

واژه بي رحمي است دوستت دارم

خواه جمله اي باشد خواه كلمه اي

خواه وا‍ژه اي باشد خواه واجي

خواه به اشارت باشد خواه به صراحت

خواه به گفتار باشد خواه به رفتار

دوستت دارم وا‍ژه  خطرناكي است

خواه  در اعمال ما باشد   خواه در آمال مان

دوستت دارم

باري اين آن واژه اي  است كه بايد ازآن پرهيخت

دوستت دارم

آري اين آن سخني است كه هم زبان سرخ را بباد مي دهد و هم سر سبز را

كلمة كلمه هاست

مع الوصف اي آنكه دوست نتواني داشت

دوستت دارم دژخيمي دوست داشتني است

مرگي مهربان است دوستت دارم

خاصّه با آنكه دوست تر دارد.

 

 

 

مرا برگير اي مادر مادر ها

 اي درد

مرا برگير اي پدر پدر ها

 اي غم

باري مرا برگير و مرا بردار اي عدم

اي هستي هستها ، و اي بن مايه ي  شكست ها

از من مپرهيز اي پرهيزگارترين!

چرا كه من مرد متّقي زمان نيستم

و گناهكارترين زنديق

چيزي بوده ام شبيه چيزها

كسي مثال هيچكس ها

ميان اضطراب عدم و وجود

و چيزكي

بين شتاب درشت ها و ريزها

باري خواستم وليكن نشد

 واينكه چه خواستم

بايد ديد كه چه خواستني توانست بود

ورزوي زمان ؟ نه نه!

رسولي كريم ؟

چگونه؟

و اينكه چرا آن شدم كه نمي خواستم

بايد ديد كه ديگران چه خواسته بوده اند

 

 

برگي نگاشتم و كتابي درآمد و اين گشت درآمد گشتارها

و من ، سرآمد گشتني ها

باري من چيزي ننگاشتم

نگاشته خود من بودم.

چيزي ننوشتم ، مرا برنوشتند دشمنان و دوستان به دستان و دستان!

باري مرا بنويس و مرا برخوان

 اي قلم قلم ها و اي كتاب كتاب ها

 

و غم معجزه اي ناشزه است

مردي بايد كه مادرش كند

و عشق ، خدا داند كه چيست !

شيطاني رجيم است يا ملكي مقرّب

خدنگي دشمنانه است يا  شاخه گلي دوستانه

-كه چنين ظريفانه  درست  بر دل مي نشيند-

و كس نمي داند كه اين چه آهنگي است

و از چه سازي است

و اينكه ونگ عزاست و يا بانگ شادي.

 كه چنين زيركانه گوش فريب و هوش بر است.

 

  ***

 اي آرزو تو ديگر كردني نيستي

اي اميد ، تو ديگر داشتني

و اي صبر ، هرچه خواهي و تا تواني باش چرا كه مرا گزيري جز تو نيست.

و آنگاه كه توفيق سايه از سر و رفيق همسايه از بر برگرفت ، تو ماندي و دروغ ، من ماندم و دريغ

 

آه اينجا كسي است كه از عميق ترين سياهچال نيستي، رفيع ترين چكاد هستي را  فرياد مي زند

 

گيرم ديوانه نيستيم آيا هيچ به فرزانگان مانيم ؟

آنكه دوستت دارد به بهايي دوست ندارد

و آنكه دوستت ندارد به هيچ بها دوستت نخواهد  داشت.

با روي سيه موي سفيداست شفيعم

 

رفتي تو و در رفتن تو ماند  نگاهم

جز دل چه كسي ديد و شنيد اشكم و آهم

خوردم ز تو اي دوست شكستي كه نخورده است

اندر همة عمر ز  بيگانه  سپاهم

من عاقبت و عقوبت خويش بديدم

ليكن نشوم پاك اگر عشق گناهم

با روي سيه موي سفيداست شفيعم

من روي سياه نگه و موي سياهم

با دردي كه ماراست چه درمانش كه درماند

درمان بچكارآيدم ار درد گواهم

از " قصارات الهاشمی " اینجانب

جملاتی از قصارات الهاشمی خود را در اینجا نهاده ام تا چه در نظر آید- ولیک این بگویم که هریک از آن از بن وجود و از ژرفای جان آمده است:

 

* معرفت به آینده ، تنهایی( وپرهیز) در حال است.

*ازاین دنیا می هراسم همچون هراس آن کس که ناموس وی در گرو مشتی حرامی مفسد و مست است. و باری با این همه بتجربه من این دنیا را ازاین نیز پست تر و ترس آور تر یافتم.

 

*چاهی واحد است، افتادگان اند که متعددند.

 

*عشقِ فرد به دیگری، هم اگر موجب عشقی همسان و متقابل نگردد، لاشک دست کم علاقه ای برخواهد انگیخت.

*زشتی ، اغلب در جامگان زیبا می رود ( همچنان که زشت اغلب پر زرق و برق می پوشد) و زیبایی غالباً ساده و خاضع و ایلیاتی است.

 

*  بیایید بگویم قلب تان را چه وزنی است ! باری نگران نباشید ؛ اغلب تان کوهید!

*

برای درک بهتر صخره ها، به قلب مردمان بنگر و برای درک درست تر کوه، به انسان!

*

*چه؟ حکمت؟ مگر ذات انسانی تان سنگ هم می خورَد؟

جهازات شما به آب و نان راغب تر است.

 

*چهره های تابناکی را می بینم که تابناکیشان از آتش دوزخ است ؛ نه از فروغ عبودیّت!

 

*گاوها نخست ماغ می کشند و سپس سر فرود می آرند و انسان ها ابتدا سرفرود می آرند و بعد نعره می زنند!

*آه ای دوست! ایمان خود به چنگ و دندان نگاه دار؛ ازآن که یک جهان به مشت و لگد  و افسون و شعبده کوشند که آن از تو بربایند

 

*باری این زمان اگر دلبردن از معشوق  را  به کرامت نیاز است دلربودن از والدینش  را  به معجزه !

 

*سخن معصوم ، اشاره به مغز و سخن نوابغ اشاره به سطحی ترین لایۀ پوست است و سخن سایرین اساساً خارج از موضوع است!

 

*انسانی که در بیست سالگی بخود آمده، مطمئناً تا سی سالگی به قدر کافی جان کنده است!( وما اینچنین بوده ایم!)

 

*اگر برخی گیاه خوار و برخی گوشت خوارند ، جناب عشق شریف وجلیل آدم خوار است؛ شخصیّت خوار.

هرچه گویم باز کم گفتم !

این منم کافری مسلمانا       این منم ظاهراْ که انسانا

داد دارم  وه چو  بیدادا              درد دارم به ز  درمانا 

روزه ام من روز و شب چون گرگ  زوزه ای دارم چو شیرانا

دامنی دارم چو ترها خشک      واندرآن دامن چه دامانا

راست می گویم دروغانه   ماست می جویم چو دوغانا

عالم غیبم دلیلم هست    آگهم از خویش و خویشانا

بی گناهم من بچون ابلیس  کر بگو تو گوش شیطانا

با کمالم من چنان چون کل    با جمالم چون ذغالانا

صدهنردارم ز هر انگشت      عقربی هستم هنردانا

ارقمی هستم که زهرم نیست  نیش ما را نوش می خوانا

کیش ما را مات نتوان کرد      کاش می دیدی تو کیشانا

زلف من بهتر ز الف من         الف من بهتر ز زلفانا

امر من زیباتر از نهی ام       عمر من پایاتر از جانا

گر که کفتارم تو شیرم بین   ور نه رفتارم ز سروانا

هرچه گویم باز کم گفتم      کاین که ام تو بیش برخوانا

در بهشتم جایگاهی هست    همچو دوزخ گرم دامانا

آن که دوزخ دید من بودم        آن که جنت بود من دانا

نه گنهکارم بچون خوبان        نه تبهکارم چو زشتانا

نه عبیدم من نه عبدکس  نه عبیدم نه ز زاکانا

آدمی هستم سراسر خیر    شر خر خلق مسلمانا  

خنده مکن زنده مکن باز مرا

خنده مکن زنده مکن باز مرا           مرده شدم در چه ای انداز مرا

نوبت من گشت تمام  ای  دل من        ای گل من  باز میاغاز مرا

   ناز مکن عشوه میا شیوه مرو         تازه مکن سوز مرا ساز مرا...

 

آمدم صلح کنیم !

 : آمدم صلح کنیم !

: آفرین بسم الله !

جنگ جدیدی به ره است ؟ خشت جدید ؟ سنگ جدید ؟

گریه جدید؟ ونگ جدید؟

لون نو و  رنگ جدید ؟

دشمن من ؟ دوست من ؟ 

از  رگ و  از پوست من

هان تو بگو      من نه ! نه !       هین تو   بگو

صلحی ز تو  خود کس دید ؟

قرقی نه - کرکس دید ؟

آدم  نه    ارقم  دید ؟

یا کس نه    ناکس دید

آمده ای جنگ جدید ؟

صلج جدیدی به ره است؟

کز پی آن جنگ جدید  تنگ جدید ؟

ای پدر جنگ و  غزا     مادر  دعوا  و  دغا

قاضی تو    حاکم تو

محکمه تو       شاهدی از مسلم تو

صلح تو ممکن شدنی است ؟

آمدنت آمدنی است؟

باز برو    باز میا

ناز مکن  ناز میا

ناز تو نتوان که خرید

نازخر تو دگری

نوبت ما شد سپری

آمدم صلح کنیم!

 

چه کنم جز که وفاداری را ؟

آمدم باز خودآزاری را                خواهش از آن نه تکراری را

گفتن آن را که نمی باید گفت     بله این مردم  بی آری را

رفتن آنجا که نمی باید رفت      آمدن این ره بیعاری را

عزت از چاه شما نتوان جست      گرچه یوسف خرد این خواری را

شده ام یکشبه یعقوب جهان          یعنی ایوب بلاداری را

چه کنم با تو جفاکار بگو           چه کنم جز که وفاداری را

چه کنم خویش نمی دانم من       جز همین مردن تکراری را

مستی و پستی هر روزه ی خویش       هوشیاری  یا  که لیداری را

خنده ای از ته غمگینی خود         گریه ای از سر بیکاری را

رفتن از رشت به تهران بی خود        بی خدا آمدن این  ساری را

از زمین پای نهادن بر ماه                که بیفتیم زمین خواری را

با همه گور هماغوش شدن         با همه گبر گنهکاری را

        کج نمودن سر خود پیش کژی          سروری را و کله داری را             

خواب در دیده ی مردم کردن          و ندیدن رخ  بیداری را

آب در شیر خلایق گشتن             و شدن سیل خود و یاری را

هرچه کردند خجالت خوردند        نکنیم آب تر این ناری را

نشوی خواب تر از مردم خوب      مشو بیدار تو شبداری را

شبروی گرچه عزیز است مرو      مزن این خانه ی آواری را

به دل ما بنگر مسکین باش      ز گدایی جو  شهیاری را

شارق سوخته را باز بسوز         شاید آموخت شررواری

 کاش در میکده خماری بود        که خمارم به تو  خماری را

   کاش در بتکده شبداری بود

         که بیاید ره بیداری را          

  ***

اگرچه ما کشیده ایم

 

اگرچه  ما کشیده ایم    این  تو مگو کشیدنی است

پای بعشق نه ببین      چه راه نارسیدنی است

آنچه که تو کشیده ای   عذاب بود و می توان

آنچه که ما کشیده ایم   باری نه خود کشیدنی است

آنچه  شنیده ای تو هیچ    کیست ببیند این همه

شنیده هات درگذار        که قصه ای شنیدنی است

گفت شنیده ام که مه    شبی یکی برآیداو

بگو مهی که هر شبی  برآید او  ندیدنی است

گواه دیده من است و چشم نجم و روی  شب

که ماه آسمان ما   چو خواب ما پریدنی است

جلوه فروش شهر را   یکی نمی خرد ز دهر

خوشا بما که کار ما   خریدن خریدنی است

 

 

باری ای دوست آری ای یار !

 

 

هان ای صبوحی دم پایانی جهان

مفتی عشق

مگذر مرا 

بنگر مرا  بنگر مرا

در کف مرا چو جام تو الساعه ساغری

با دف مرا سری

در سینه آذری

در قلب خنجری

در عشق دلبری کشم این جام شوکران

وز شوق آن پری کنم این رقص آخری

 

ای یار ماهروی سمایی و اختری

ای تو بری ز من ز من ای تو بری بری

از مهر توست این نفس خسته گوش کن

آغوش درگشای و فراموش دوش کن

دیروز درگذشت

دیروز درگذار

این روز دیگری

وین روز آخری !

گر مرد بایدم

چو خسی خسته از دروغ

آن به که در کمرکش طغرای دوستی

گر خورد بایدم ز کسی تیغ بی دریغ 

آن به که تیر و تیغ مدارای دوستی !

سارایی ام هنوز

من این خلیل هجر

رسوای دشمنی -  دروای دوستی !

ای وای دشمنان ! و   ای وای  دوستی !

دیروز  درد  درد

 وامروز داد داد

تا خود چه خواهد بود  فردای دوستی ! فردای دوستی !

 

رفت و بدرود نگفت

من که قدر خویش من

تو که قدر خویشتن

نشناختم

نشناختی

من باختم تو باختی

من بقدر خویش من

تو بقدرخویشتن

 

هرکه قدرخویش را نشناخت او نفراخت او

هرکه صدرخویشتن.

هرکه نه گفت این هلال خویش را

گشت بدر خویشتن

        ***

"نازک آرای گلی"

که بچشمش داشتم

که بدل می کاشتم

یاسمینی سنبلی

که بجان  خواستمی خواستنش

به   نگاه

سر هرشام و پگاه

از خس خستگی  پیراستنش

وز نو   یک یک    دو دو 

خویش از برگ تنش

با خود آراستنش

او که می گشت دلم زنده  ز درخواستنش

آری آن لعبت  محسود چمن

محسن عشق

آن که خود بود مرا سرو چمان

رفت و بدرود نگفت

با دل من

او که تا بود نگفت

هیچ درود

او که عمری گل بود

 

رنگینه عشق

رنگینه عشق

حضرت جاه و جلال داشت

چون گل جمال داشت کمال داشت

خد و خط و خال داشت

 

بر سر شلال داشت

به گردن چو حور عین

از  انوار شال داشت

بکف پر و بال داشت

وچون شاه عالمین

به پی پایمال داشت

پی اش میل و  مال داشت

  

 

دردا گذشت لعبت من آن وقار  دشت

آن از ازل  غزل

آهوخرام عشق که پای غزال داشت

من ماندم از چه رفت؟  او که هزار هزار هزاره

مجال  داشت

سال داشت

حضوری همال هجر 

ظهوری مثال مهر خدا 

 بی زوال داشت

 

 

 

آزاده ام امشب!

از تاب از تب

افتاده ام امشب

 

بی تاب و خواب

آماده ام امشب

 

بنشین بنشان

یکچند تو  دلبند

 

می را مل را

استاده ام امشب

 

با ماه و مهر

خوانم نماز چهر

 

بی خویش و  مهر  

 سجاده ام امشب

 

دردم دادم آید بفریادم

خونم اشکم

کن باده ام امشب

 

بی عقل و  هوش

بی گوش امشب من

در بند زلفت 

چه آزاده ام امشب !

 

 

 

 

کاش !

کاش آهی کاش اشکی

کاش  درد خشک   رشکی بودمان

کاش می زد آتشی از  دودمان

سودمان بود این زیان و وه زیان شد سودمان

کاش دردی کاش دادی

کاش بادسرد  یادی بودمان

خار و خارا   آب و آتش

زنجبیل و سلسبیل

دوره های درد بی درمان یاران دیده اند

برف و باران دیده اند این دوستان این دشمنان

قرص نان عشق خوردن قرص روی ماه دیدن - مردنی خواهد بلند

تفتنی خواهد بزرگ

خواب خوبان دیدن ای چشمان آلوده به زشت

چون بهشت

خفتنی خواهد قشنگ     رفتنی خواهد ملنگ

آدمی خواهد پلنگ

مردمی خواهد زرنگ

دیده ای جوید چو گل هفتاد رنگ

بردنی بود این دل ما - گو خوشا کاو برده شد

هرکه  زو آزرده شد فتواست  آزارش کنید

زفت بر دارش کنید آنکاو کزو آزرده شد

رنگ خون ارغوان دارد گل عشاق دوست

طاقت دل طاق اوست

آب این دل داغ اوست

دیده ما باغ اوست

گرچه خاری در کف عشاق نیست

گرچه با خواری گذشت این روزگار کجمدار

گرچه چشمی در هوای  این دل مشتاق نیست

ورچه پاییزان عمراست و بباید رفت زار

بی حبیبی کشت ما را ای نگار

بی طبیبی

با غریبی های اینسان آشکار

خودفریبی های پر نقش و نگار

 

یا حبیبی گفتم و افتاد دشوارم هزار

بی شکیبی کم نزد بر  این در دیواروار

بی نصیبی را بنازم در  شود دیوار اندر عشق یار

مشق یار است این بفرمایید تکرارش کنید

زنده را از زندگی صدباره بیزارش کنید

خاک خاکسترنشین عشق را بادی دهید

بخت آزادی دهید

وقت شمشادی دهید

وین دل غمدیده را شادی دهید

زیرش کنید زارش کنید

محو آثارش کنید

بیچاره را

مر چاره را چارش کنید...