بازتاب جهاني پرتاب موفق ماهواره بر «سفيراميد» اعتراف غرب به گام بلند موشكي ايران

بازتاب جهاني پرتاب موفق ماهواره بر «سفيراميد» اعتراف غرب به گام بلند موشكي ايران

سرويس سياسي-
پرتاب موفقيت آميز موشك ماهواره بر ايران به فضا، در كانون توجه رسانه هاي منطقه و جهان قرار گرفت و واكنش هاي بسياري در ميان برخي سياستمداران و تحليل گران برانگيخت.
پرتاب موشك «سفير اميد» كه همزمان با سالگرد ميلاد حضرت مهدي موعود(عج) و با فرمان رئيس جمهور كشورمان رخ داد، بلافاصله صدر اخبار(top news) رسانه هاي خارجي را به خود اختصاص داد.
پس از انتشار خبر پرتاب «سفير اميد»، توسط خبرگزاري هاي داخلي ايران، خبرگزاري هاي غربي از جمله فرانسه، اين خبر را به روي خروجي خود قرار دادند.
خبرگزاري فرانسه در گزارش خود نوشت: پرتاب اين ماهواره بر مي تواند باعث تشديد تنش ها ميان ايران و غرب درباره برنامه اتمي ايران شود.
«گوردون جاندرو»، سخنگوي كاخ سفيد نيز گفت: پشرفت ايران و آزمايش موشك مشكل ساز است و پرسش هاي ديگري را در مورد مقاصد آنها ايجاد مي كند. اين اقدام و احتمال استفاده دو منظوره از برنامه موشك هاي دوربرد، در راستاي تعهدات ايران در برابر شوراي امنيت سازمان ملل متحد نيست.
از طرف ديگر در حالي كه برخي رسانه هاي غربي تلاش كرده اند كه فناوري موشكي ايران را غير بومي جلوه دهند، خبرگزاري روسي نووستي ديروز به نقل از سخنگوي صنايع موشكي- فضايي روسيه تصريح كرد كه روسيه هيچ گونه كمكي به ايران در توليد و پرتاب ماكت ماهواره اي اين كشور به مدار، انجام نداده است.
وي گفت: روسيه نه در حال حاضر و نه پيش از اين در توسعه فناوري هاي فضايي و طراحي و توليد و پرتاب ماهواره ملي به ايران كمك نكرده است.
در همين حال به اعتقاد وي پيامد موفقيت آميز بودن پرتاب موشك حامل ايراني به خاطر تنش هاي سياسي اين كشور با آمريكا مي تواند مسابقه تسليحاتي فضايي را در ميان كشورهاي داراي فناوري هاي فضايي ايجاد كند.
وي تأكيد كرد: آمريكا ترديد جدي خود را در مورد صلح آميز بودن ماهيت برنامه اتمي ايران اعلام كرده است. پرتاب موفقيت آميز موشك حامل ايراني نيز نگراني هاي بسياري را در ميان كارشناسان آمريكا ايجاد كرد و ما احتمال مي دهيم كه برخي از نيروها در آمريكا مي توانند از فرصت بدست آمده بعنوان بهانه اي براي توسعه بخش تسليحاتي فضايي خود استفاده جويند. اين مسئله در وهله اول به ميليتاريسم عمومي فضايي منجر خواهد شد.
همچنين روزنامه صهيونيستي جروزالم پست در شماره ديروز خود با اعلام خبر پرتاب موفقيت آميز «سفير اميد»، نوشت: برخي مقامات امنيتي اسرائيل پرتاب موشك ماهواره بر ايران را نگران كننده مي دانند.
اين روزنامه به نقل از يك مقام امنيتي رژيم صهيونيستي، تصريح كرد ايران قادر است توانائي هاي خود را توسعه دهد و هر هدفي را حتي در هزاران كيلومتر فاصله از خاك ايران، نشانه بگيرد.
به نوشته جروز الم پست، منابع امنيتي اسرائيل به راديو اسرائيل گفتند كه حتي اگر هم پرتاب موفقيت آميز آزمايشي ايران هيچ جاي خطري براي اسرائيل نداشته باشد، اين مفهوم را دارد كه ايران در حال برداشتن گام هاي بلند در توانائي هاي موشكي خود است.
اين روزنامه به نقل از يكي از اين مقامات امنيتي رژيم صهيونيستي مي نويسد: هركس بتواند ماهواره اي به فضا پرتاب كند خواهد توانست هواپيماهائي نيز با بار سنگين به مسافت هاي دوردست به پرواز درآورد.
سايت «بي بي سي» عربي هم با تيتري درشت نوشت: ايران موشكي را كه امكان حمل ماهواره را دارد به فضا پرتاب كرده است.
به گزارش اين سايت، اين نخستين باري است كه ايران در پرتاب موشك ماهواره به فضا و قرار دادن آن در مدار به موفقيت دست يافته است.
بي بي سي همچنين پرتاب اين موشك را با برنامه هاي صلح آميز هسته اي ايران و آنچه فشار غرب عليه تهران ناميد، مرتبط دانست. اين پايگاه خبري نگراني آمريكا از آزمايش موشك ماهواره بر ايراني را منعكس كرد.
شبكه خبري دويچه وله در خبري با عنوان «ايران با موفقيت ماهواره آزمايشي را پرتاب كرد»، گزارش داد: «ايران مي گويد اولين ماهواره بر را با استفاده از راكت ساخت ايران به فضا پرتاب كرده است. پرتاب ماهواره بر سفير پيش از ارسال يك ماهواره ديگر صورت گرفت كه قرار است در آينده به فضا پرتاب شود. ايران مي گويد هدف بلندمدتش توسعه برنامه فضايي است، اما واشنگتن اين آزمايش را «دردسرساز» خوانده است.»
دويچه وله در ادامه با تلاش براي ارتباط دادن اين پروژه علمي با مسائل نظامي، آورده است: «فن آوري بالستيك لازم براي پرتاب اشياء به فضا مي تواند براي موشك هاي دوربرد نيز به كار گرفته شود.»
خبرگزاري رويتر نيز در گزارشي با عنوان «ايران اولين ماهواره آزمايشي را در مدار قرار داده است»، نوشت: «ايران اعلام كرد كه اولين ماهواره آزمايشي را به وسيله ماهواره بر ساخت ايران و براي اولين بار در مدار قرار داده است.»
روزنامه فرامنطقه اي الشرق الاوسط چاپ لندن نيز نوشت: پرتاب اين موشك (سفير اميد) همزمان با اعلام تهران در تقويت قدرت نيروهاي هوايي اين كشور از جمله امكان پرواز به حريم هوايي اسرائيل بدون نياز به سوخت گيري مجدد در طي مراحل پرواز صورت مي گيرد. روزنامه بحريني «اخبارالخليج» نيز با اشاره به تحريم هاي آمريكا و غرب عليه ايران طي سه دهه نوشت: تهران با آزمايش سفير اميد، به غرب نشان داد كه اين تحريم ها بي فايده است و نتوانسته مانع از پيشرفت ايران شود.
روزنامه لبناني «الانوار» با انعكاس اين خبر به نقل از «رضا تقي پور» رئيس سازمان فضايي ايران نوشت: موشك سفير با موفقيت آزمايش شد.
شبكه خبري بي.بي.سي نيز در گزارشي با عنوان «رسانه هاي ايراني مي گويند ايران راكت پرتاب كرد»، نوشت: «براساس گزارش رسانه هاي دولتي ايران، اين كشور راكتي را آزمايش كرد كه قصد دارد در پرتاب آينده اي كه ماهواره تحقيقاتي را به فضا مي فرستد از آن استفاده كند.»
هم چنين اكونوميك تايمز با انتشار اين خبر و واكنش آمريكا به آن، نوشت: «اين تحول در بحبوحه مشاجرات بين المللي بر سر خودداري تهران از تعليق غني سازي اورانيوم رخ داده است.»
شبكه خبري بلومبرگ نيز در گزارشي با انتشار اين خبر نوشت: «دولت ايران اعلام كرد كه با موفقيت ماهواره بري را به فضا پرتاب كرده است و اين امر نگراني را در آمريكا به دنبال داشت.»
خبرگزاري رسمي سوريه (سانا) نيز در صفحه نخست خود با چاپ تصاويري از موشك ماهواره بر و نيز پرچم ايران، پرتاب موفقيت آميز آن را در راستاي گسترش و بهبود سيستم دفاعي ايران دانست كه تهران را در رديف دهمين كشور دارنده اين فناوري در جهان قرار مي دهد.
روزنامه بحريني «الوقت» نيز به نقل از خبرگزاري فارس اعلام كرد كه ايران موشك ماهواره بر ايراني را با موفقيت آزمايش كرده است.
اين روزنامه همچنين پرتاب موشك ماهواره را به پرونده صلح آميز هسته اي ايران ربط داد و نوشت: پرتاب امروز ماهواره ايران در بحبوحه تنش ها ميان ايران و جامعه بين المللي درباره خودداري تهران از تعليق فعاليت هاي غني سازي اورانيوم صورت گرفت.
پايگاه خبري «اسلام آن لاين» نيز با چاپ تصاويري از پرتاب موشك ماهواره بر ايراني به انعكاس اين خبر پرداخت.
روزنامه هاي پر تيراژ و مهم تركيه نظير «زمان»، «يني شفق»، «يني مساژ»، «حريت»، «ملي گازته» و «صباح» و «واكيت»؛ خبرگزاري هاي تركيه، آناتولي و جيهان، شبكه هاي تلويزيوني نظير «ان تي وي»، «بي بي سي» و «كانال دي» تركيه، پايگاه هاي خبري مانند «اينترنت خبر»، «حرخبر»، «سون سايفا» و «خبر وقتيم» تركيه اين موفقيت علمي دانشمندان ايران را در صدر اخبار خود قرار دادند.
افزايش احساس قدرتمندي ايرانيان
راديو بين المللي فرانسه نيز در تحليل پرتاب آزمايشي ماهواره بر ايران اعلام كرد: پرتاب اين ماهواره بر علاوه بر دامن زدن به تنش هاي موجود ميان اين كشور و غرب احساس قدرتمند بودن ايرانيان را بيشتر خواهد كرد.
ايران روز يكشنبه موشك ماهواره بر مخابراتي تحت عنوان «سفير اميد» ساخت داخل را با موفقيت پرتاب كرد و اين ماهواره بر آزمايشي در مدار قرار گرفت.

منبع: روزنامه ی کیهان( از سایت این روزنامه)

میلادمیلاد  منجی راستین عالم ناسوت        

دردانه ی عالم ملک و ملکوت

 آن خزانه ی جلال و جبروت

و بهانه ی شاعرانه ی  لاهوت مبارک باد

 

آه ! دلبرک نازک تن مان عدالت! (1)

آه ! دلبرک نازک تن مان عدالت ! باری همه تر ا معشوقه ی خویش می شمرند ولیکن کسی به خواستگاریت نیامده است ! ازآن که کابین ات سخت سنگین است و هیچ کابینه ای تاب آن را ندارد !

مع الوصف همه جا و بر همه لب   همچنان این تویی یگانه معشوق همه ! باری در سراسر جهان آن کیست که  دستکم باری ترا  به عشق خویش مفتخر ننموده باشد؟

آه معشوقه ی زود رنج دیر طاقت که ناگزیری علی رغم میلت منت این همه عاشق دلباخته ی از بن جان سوخته را تاب آوری و از  لاف و گزاف شان بر نیاشوبی!

آه دلبرک غمگین نگاهمان عدالت ! تو  دم به دم و  یوم به یوم از کسانی جدید دل می بری بی آنکه هرگز در هیچ سفری و یا گذری یکدگر را ملاقات فرموده باشید ! آری دلبرک غمگین نگاه مان عدالت ! اینجا کره ی زمین است و در آن کسی برای عاشق شدن نیازی به دیدن چهره ی معشوق ندارد - به دل خویش می نگرند ! و از آنجا که الحق والانصاف این زمان قلوب آدمیان از سنگ خارا  آیینه تر است - طبعاْ همه در دم به تو دل می بازند و  نادیده از فراقت می سوزند و لاجرم از غمت دیوان می پردازند و این است که مجامع سیاسی کاملا  به مجامعی ادبی و مجامع ادبی مطلقا به مجامعی سیاسی بدل گشته اند !

 آه ! دلبرک پریشان من  عدالت! - تو  ذات ها را دگرگون و قلبها را خون می کنی! و عنقریب همه را مجنون می کنی! آیا هرگز لیلی ی کسی از ایشان بوده ای؟ 

 

محمد(ص) از دیدگاه نخبگان مسیحی و یهودی ( بخش نخست )

بسم الله الرّحمن الرّحيم

محّمد (ص) از ديدگاه  نخبگان مسيحي و يهودي

از : عليرضا هاشمي پور ( شارق )  -    30 مرداد  85  -  رودبار

                                                                                         

گوهرهاي ظريف و جان هاي شريف از  عنايات لطيف حظّي تمام خواهند بردن ؛ و  وجودهاي ارجمند ، همچند ِ ارجمندي ِ وجودي شان ، از خداوند برخوردار خواهند شدن ؛ باري اين جان ِ پُر تشتّت ِ ماست كه بي نصيب مي ماند و غريب مي ماند؛ از آن كه هماره در كمند ِ مَجازهاي دلفريب مي ماند و بدين سبب در فراق حبيب مي ماند ؛ تا  چه  تمهيدي و چاره اي كردن !

و سخن چون به آن سَر    و    سِرّ  آفرينش ، و   سراج و منهاج  اهل روش و دانش و بينش ، محمّد (ص) رسد ، زبان ِ ناطقه الكن شود و  هراسد ؛ و  فاهمه و داركه  از فهم و درك درمانَد و ترسد ؛ و چندان كه اين معني بر  رسد ، به  كُنه معني نرسد ؛ ولا يحيطونَ بشيءٍ مِنْ عِلمِهِ اِلّا بِمَا شَاء !

آن باقي ِ عالَم ِ امكان ، آن راقي ِ لامكان ، آن ساقي ِ دل و جان ِ انس و جان يكان يكان ، آن سابقهء حُسن و حِصن سرمدي با صد جهان دل انگيزي و دلاويزي ، آن بارقه ء ايزدي در  پرويزي و چنگيزي ، آن نابغه ء فرامرزي ِ فردايي و  امروزي و ديروزي، آن مَلَك ِ مكّي و مدني ، آن مَلِك ِ فلكي و عدني ، آن محك ِ از همه گوهر و جوهر غني و مستغني ، آن سرور همه عربي و عجمي ، و  آن مهتر همه عالِم و اُمّي ، آن رهبر  همه زيادتي و كمي و كيفي و كمّي ،آن عابد ِ يگانه ء معبود ، آن حامد ِ نشانه ِ محمود ، محمّد ِ محامِد و احمد ِ حميد حمود ، آن واجدِ مقام سعد و مسعود ، آن قائد ِ همه قيام و قعود و ركوع و سجود ، فيض ِ خلداني و فضل ِ روحاني و لطفِ سبحاني و رحم ِرحماني و كَرَم ِ جاوداني و رحمت ِ يزداني و مرحمت ِ ربّاني ، كان ِ همه معاني و جان ِ جمله آيات قرآني و فرقاني ،

چندان كه دانند و داني ، چه جانها كه شيفته ء اوست و چه جهانها كه دل فريفتهء هموست ! كه دوست اوست و  جز او همه عدوست !

همه خردمندان مر او را بزرگ داشتند و همه ارجمندان ، بر ارجمندي اش مُهر ِ صحّه گذاشتند و شرحي در او بنگاشتند و  خود را در برش ، چيزي و پشيزي نينگاشتند ، كه بزرگان قدر بزرگان دانند و زبان وي خوانند ؛ چندان كه توانند !

در جهان مسيحي و يهودي ، چه بسيار كوشيدند كه از محمّد( ص) ، سيمايي دست يافتني و چهره اي چون سايرين تمام زميني بيافرينند و بل از حُسن وي دركاهند و  در اين بي عيب ، عيبي در نهند ؛ و  بسا بر آن بودند كه از او ساحري و شاعري سازند ؛ تا مقام پيامبري وي در پوشند و  نام  وي دركُشند !

وليك چندان كه كوشيدند ، به جايي نرسيدند ، و آن نشد كه خواستندي و جُستندي!

و  هم به دست خويش دامي تنيدند و به پاي خويش در آن در اوفتادند و حاليا از همه سوي بر بادند و از يادها و نژادها و نهادها افتاده اند و فراموشند و بي هوش و گوشند ؛ ليك آنان كه جوياي راستين حقيقت بودند ،  به همه يا بعض  آن دست يازيدند و چون دانستن  و ديدن خواستندي ، دانستند و ديدند و كم و بيش به حقيقت راه بردند و بُردند !

ولتر ، كه " عصر روشنايي " ، علي رغم همه غلط اندازي ، پرتوي بزرگ از او  نصيب برده است ،  از بهر درك سره از ناسره ، و  دريافت حقيقت ِ اديان ، سالها و دهه ها  با  همه، از كنشت و كنيسه و كليسا و شاه و پادشاه ، در افتاد ، از پس ِ چهل سال تحقيق، به يكباره به محمّد گرويد و  او  را چندان ستود ، كه نزديك بود مسلمانش خوانند و گويند كه " ولتر  به  محمّد  ايمان آورده است.  !

باري او گفت : من به محمِد بسيار بد كردم !

از آن كه ، از اين پيش ، محمّد (ص)را نه از روي متون صحيحه و مستند ، كه از اقوال و آرائ قبيحهء مغرضانِ مسيحي و غرض ورزان ِ يهودي ، و يا از بي دانشان و بي بينشان ِ اين يا آن ، شناخته بود ؛ از اين روي اين شناختي صحيح نتوانستي بودن : دشمنان را از دشمنان شناختن !

هرچند كه دوست يا دشمن ، عاقل يا جاهل ، هريك فراخور  حال خود و درخور ِ كمال ِ خويش ، چيزي از شخص درنمايند و معني اي از آن باز گويند !

چرا كه نه شيد  به  سحاب ( به راستي) پنهان توان كردن ، و نه عيد  به سراب توان آوردن ، كه باران خواهد و آفتاب !

هم او گويد : « محمّد بي گمان مردي بس بزرگ بود و مرداني بزرگ نيز در دامن فضل و كمال خويش پروريد ؛ قانونگذاري ِ خردمند ، جهانگشايي توانمند ، و سلطاني دادگر و دادگستر ، پيامبري پرهيزكار بود و بزرگترين انقلابات روي زمين را پديد آورد .»( كلّيّات ولتر  - جلد 24  *** برگرفته از كتاب مستطاب

" اسلام از نظر ولتر" : اثر گرانقدر ِ دكتر جواد حديدي )  

 و  در نظر او  اين بزرگترين انقلاب  روي زمين، چيزي جز ظهور اسلام نبود ؛

انقلابي كه در دل خويش بس انقلابات و دگرگوني ها و دگرگونگي هاي دگر داشت!  و   جانها و جهان هاي پراكنده ء سرگردان ِ ويلان را  بچون كهربا و آهن رباي   گوهر و  جان و  دل ربايي ، از همه سوي و همه روي در ربود و فريفته و شيفته خويش فرمود و  طومار طواغيت ، تا كه بود ،  در و  بر  نوشت  و سرنوشتي دگر  بر  اُمم رقم زد!

و اين، هم آن ولتري است كه يك تنه با همه  جهان مسيحي و يهودي در افتاد و  زباني به ستايش كس از  ايشان نگشود و بر آيين و روش يك از آنان نبود ؛

با " كبير " همچنان كرد كه  با  صغير ! و  كس از ايشان را بر نتافت ؛

 و  در باره ء  لوتر  گفت : لوتر قادر به گشودن بند كفش محمّد نيز نتواند بود !

و بدين ايجاز ِ صريح و  دليل ،  رهبر  اسلام را بر رهبر مسيحي ، رجحان داد !

و  باز دشمناني دگر بر خويش برگزيد !

 آيا اين " لوتر " ، كه اينسان در لسان ِ " ولتر" ، پست و كوچك مي آيد ، هم آن لوتر  نيست  كه خويش يك تنه با جهاني از كليسا و كاتوليك و  اصحاب و اذناب ، در افتاد  و   بانگ " پروتستان " وي  در جهان دويد و به آسمان رسيد ؟

پس باري ، كوچك (= بزرگ ناراستين ) در برابر بزرگ  راستين ، گزيري  و گريزي از  كوچكي نخواهدش بود ؛ و چندان كه كوشد بزرگ بنمايد ، حقارتش بيش عيان افتد !

بدينسان ، ولتر  از خاكستر آتشي كه( از جانب مسيحيان و يهوديان مغرض ) به درسوختن اسلام افروخته شده بود ، ذاتي ِ فناناپذير  استخراج نمود ؛ و از اين ققنوس ، پرده بر گرفت و  آتشي افروخت كه جهان يهودي و مسيحي توانستي سوخت !

از آن كه ، همچنان كه در قر آن آمده است ؛ در ميان مسيحيان ، ( و طبعاً در دل هر قوم ،) عالماني خداترس و خداجوي يافت تواند شد ، كه به حقايق اسلام  ايمان آورند  و  و از تعصّب و عصبيّت هاي جاهلي و حميّت هاي بازمانده از اقوام جاهل پيشين ، دوري گزينند.   

آنسان كه " گوته " بود !  و  چندان در اسلام شتافت ، كه بدو گفتند : گوته ! آيا مسلمان شده اي ؟ - و او در پاسخ گفت : عملاً همه مان مسلمانيم !

( و   رفتار و كردارمان ، در اساس ، برون از اسلام نتواند بود !)

و  يا " نيچه " كه با همه خدايان در آويخت و با كس از مؤمنان ِ مسيحي ، مگر واگنر، نياميخت ؛ و بر بلنداي وجهي از جنون ،  فرياد بر آورد كه ( در جهان مسيحي ) ، " خدا مُرده است ! ،  و اينكه ،" جز عيسي ، كسي مسيحي نيست !  و  در " چنين گفت زرتشت " خويش ، ذات ِ فريبكار و فريبدوست ناشكيباي " نا اَبرمردان " و  سست عناصران را  درنمود ؛ و بر جهان "ِ زياده انساني "، شوريد ، و اَبرمردي خواستي آفريدن ، چون به اسلام و پيامبرش رسيد ، محترمانه تر  و  خاضعانه تر  اُفتاد  ؛ و فروتن تر شد ! 

و  ديگر و ديگر و  ايدر و ايدر  و ايدون و ايدون ؛ واين بماند !

                                         *****

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پیچک زلف تو در جانم گرفت          عشق تو دامان ایمانم گرفت

یوسف روی تو بنگر تا چه کرد        شد سپید این موی و شد این روی زرد

وصل و فصل تو مرا کُشت ای نگار  کُشتة روی تو  باشم صد هزار

آتشی در جان من افروختی

یعنی ای جانانه جانم سوختی

آتش عشقت گلستان کی شود؟    کی بهار آید کی این دی می رود؟

آتش عشقت گلستان من است     آتش تو باغ و بستان من است

حالیا گر آتش این فصل تیز        خواهد آمد روزگار وصل نیز

فصل و وصل تو مرا فصلی خوش است فصل و وصل تو نگارا دلکش است

فصل تو از وصل تو گوید سخن      زین سبب افروزد آتش اهرمن

آتش فصلش بسوزد فصل اوی       وصل می بیند پس آنگه وصل جوی

من نگار خویش خوش بشناختم     گر بدو من عقل یا دل باختم

من نگار خویش خوش خواهم شناخت  من به یارم عقل و دل خواهم که باخت

یار من جانانة جان من است     یار من خود دین و ایمان من است

آتشی می سوزد اینجا بس غریب

آتش ما را بسوزان ای حبیب

پرتوی از روی تو در جان ماست

کان چراغ دیده و  بُرکان ماست

گاه می سوزم من از برکان اوی

گاه افروزم نگه از کان اوی

گاه گلخن ،گاه گلشن می شوم

گاه خامُش ، گاه روشن می شوم

کی بسوزد خویش اُسطُقسات ما

کی بپاشد ذات ما ، ذرّات ما

کی کند ما را یکی ققنوس نو

عشق آری این کهن ناموس نو

 

آه آتش در نهادم می زنی

آنگه ای مستانه بادم می زنی

می فروزی یا که می سوزی مرا؟

یا که درس عشق آموزی مرا؟

من که ام با تو  سخندانی کنم؟

من که ام اینجا که از خود دم زنم؟

هستی ما در کف تصمیم توست

هستی ما از تو و تسلیم توست

هرچه خواهی کن، تویی مولای عشق

ما سری باشیم اندر پای عشق

 

 

*****

 

 

 

خوشا آنان که با جانانة خویش

نشسته شاد در کاشانة خویش

به وصل خویش و بر پیمانة خویش

میِ خود، جامِ خود، میخانة خویش

 

غم این روزگاران را نهاده

نشسته بر سمند باده باده

                               دمی از  گرمی باده ستاده

دمی از نرمی داده فتاده

 

برونند از  زمین و از زمانه

رهایند از فسون و از فسانه

زیند اینگونه دم دم جاودانه

همی خوانند شادان این ترانه:

 

نه ما را غصّة آن سینه سوزی است

نه ما را قصّة آن کینه توزی است

نه ما را حسرت آن خوان روزی است

نه مارا  زجرت مهری ، تموزی است 

به شادی بسپریم این روزگاران

بخندیم این میان با باد و باران

رود هم بر زبان گه یاد یاران:

کجایید ای نگاران ای نگاران؟

 

کجایید ای دوروزه دوستاران؟

کجایید ای گلان نوبهاران؟

دمی بودید با هم چون نگاران

چو فردا اندر آمد ماند خاران

بهار روزگارش را خریدید

چرا پاییز این بستان ندیدید؟

چرا پیوند و پیمان بر دریدید؟

نهال دوستی یکسر بریدید

کنون بنشسته اید این سوگوارش

کنون هر یک ز نو یاد نگارش

ز نو بسته دلی با نوبهارش

که تا کی بگسلد از نو  ز یارش

چرا جانی نپیوستید با هم؟

چرا جانی بننشستید با هم؟

اگر بودید خود هستید با هم

نبودید این که بگسستید با هم!

 

*****

 

 

دادارا ! یارا !

 

از : عليرضا هاشمي پور ( شارق ) رودبار چهارم مردادماه 1385                   1

نيايش:

كردگارا ! نفس بر ما هجمه آورده ، آنسان كه گويي خون ما خواهد ريختن !

و  كاش خون مان ريختي ؛ كه آبرومان ريختن خواهد !

كردگارا ! جهان در چشم مان چه فريبا ، چه فريبنده ، چه زيبا ، چه زيبنده است !

حرص و شره و آز در ما جولان مي دهند و  هوا و هوس و نياز  در ما لگام و ريسمان مي نهند و چندان كه خواهند از جان مان مي كاهند ! و  مرض و غرض هر سان كه ميل كنند در ما مي تنند و  علل و ذلل بر ما مي زنند و ما  را از عيوب و كروب مي آكنند و غروب جان مان را پيش مي افكنند و زشت و پلشت بر ما ستم مي كنند و  عاقل و جاهل بر ما چاه مي كنند و  دوست و ادوست با ما دشمن اند.

كردگارا ! بشر به شرَ افتاده و خير نهاده ! دل به دنيا داده و  هم بر اين ايستاده ؛

نيوشاش نشنوا  و بيناش نابيناست و در قلبْ قسي و در صُلبْ هوسي است ؛ نه خرد را دراو راهي است ،

نه بسوي آگاهي است ؛ مع الوصف داعي است كه داهي است !

كردگارا ! درياب مان ! كه سخت و سخت و سخت گمراهيم !

و بشتابمان ! كه صعب و صعب و صعب تباهيم !

و عَجَب  كه عُجْب شهريارمان گشته ، حُجُب هشته ! و بخل و حسد در جِبِلّ و جسد دويده ، و  گاه ِ حَبْل ٍ مِن ْ مَسَد  رسيده !

كردگارا ! اگر بزرگي است ، هم از توست ؛ حقيرمان مپسند !

و اگر سترگي است ، چون نخست ؛ با صغير و كبيرمان مبند!

تا تو شهرياري  يارا ، از همه شهرياران بي نيازمان دارا !

و تا تو كردگاري، به كس موكول مان مگذار دادارا!

پروردگارا ! قلبم از آن توست و مگرمهر تو ، در آن مهري نيست

و از آن دم كه تو شاه مني ، مرا بر زمين شهريار كيست ؟

آفريدگارا ! آفرين مر تو راست ، و  نفرين مراست !

دادارا! ستايش تورا سزاست ، ونكوهش مرا رواست !

جبّارا ! حيات مان در كاستي است و نجات مان در راستي است ؛ بر راه راست مان دارا !

نگارا ! نگارستان زمين ، فريبستاني بيش نيست ؛ و جز افسوني و فسوني چيست ؟

جمال و كمال در تو جمع اند و  جبروت و جلال ! و در اين خيل  ، زوال و ملال !

يارا ! يارمان تو ! مگذارمان به يار نو !

ستّارا ! چندان بپوشيدي ، كه شرمگينيم ! و آن چند  ببخشيدي ، كه آذرمگينيم ! كه تو هماني و ما همينيم !

وسعت  جود تو  از  وسع وجود من بزرگ تر!

و دولت بخشايش ات از  قدرت خواهش من سترگ تر !

چندان كه تو كريمي ، ما  لئيميم  

و آن چند كه تو قديمي ، ما عديميم

غفّارا ! تو را با بندگانت نسبتي نيست مگر خالقي و رازقي

و بندگانت را با تو  نسبتي ني مگر مخلوقي و مرزوقي

كه تو  يكسر صفات جميله اي و ايشان سراسر صفات رذيله جز آن چه و آن كه تو خواهي

باري ! ما را  از خود  در امان دارا ، دادارا! يارا !

به یار

چو دل در خونم از افسانه ات ای گُل

ز خون پر می کنی پیمانه ات ای گُل

شدم من همنشین جام رسوایی

نیاشوبم شبی میخانه ات ای گل

شرابی می خورم شیرین تر از خونم

بکردی مستم از مستانه ات ای گل

نه عقلی مانده با من خود نه ایمانی

 شدم دیوانة  دیوانه ات ای گل

به زاری می کشی یکشب مرا چون شمع

اگر چه من شدم پروانه ات ای گل

چه کافر کشتن است عین مسلمانی

به جرم عشق در بتخانه ات ای گل

به آتش می کشی گر خانة ما را

نسوزد آتشی کاشانه ات ای گل

پریشانم پریشان پریشانت

سری کی بر نهم بر شانه ات ای گل؟

بکش ما را که تا نامی بریم از تو

که عالم گیر شد افسانه ات ای گل

دل شارق در این سودا همی سوزد

که یکشب سر کند در خانه ات ای گل

*****

مست و خراب عشق تو ، روی دگر نمی خرد

سوی دگر نمی رود ، کوی دگر نمی خرد

عاشق دل فگار تو ، دلشدة نگار تو

جان و دلش نثار تو ، روی دگر نمی خرد

عشوه فروش شهر گو، روت دلم نمی برد

نیز مگر که موی او ، موی دگر نمی خرد

دیدة یعقوبی من، باز نمی شود مگر

خویش به بوی یوسفش، بوی دگر نمی خرد

دیدة عقل ای گُل ار، به این و آن می نگرد

دیدة عشق ،روی و ابرویِ دگر نمی خرد

مرغک عشق من دلا، با همه کس نمی پرد

  خاکی بارة تو ، باروی دگر نمی خرد

شیر شکار تو اگر، می خرد آهوی همه

آهوی سربه زیرم، آهوی دگر نمی خرد

در دل های و هوی دهر ، هوی شماست های من

چون دل های و هویی ام ، هوی دگر نمی خرد

روی دگر نمی برد، این دل سادة مرا

آب حیات خورده ات، جوی دگر نمی خرد

«شارق» بی نصیب اگر، به سیب دوست ره برد

گندم و سیب دیگر از، سوی دگر نمی خرد

*****

به جان در آتشم، آبی بده یارا

ز صبرم خامُشم ، خامُش مبین ما را

چه دردی می کشم، از داغ روت ای گُل

به جان در آتشم ، آبی بده یارا

به می گر دلخوشم، سودی نمی بخشد

مگر خون درکشم ، زین بعد هشیارا

توگویی مهوشم ، ماه من ار بینی

بگویی درکُشم ، بردار   بر  دارا

اگر من آرشم ، گو کو کمان من؟

وگر من آتشم ، سردم ز  دوّارا

نه بینی تابشم ، از دل وگر سوزم

نه بینی رامشم ، حالی است دشوارا

بگو تا پر کشم ، زین بام بدنامی

بگو تا سرکشم، این جام پندارا

اگر من سر کشم، از یار، مرگم بِه

وگر خود برکَشم، از دوست اِنکارا

به درد خود خوشم ، ای نازنینِ دل

وگر در آتشم ، آبی بیانگارا

همه در کاهشم ،«شارق» بسان شمع

نمانده خواهشم ، جز اِذن دیدارا

*****

گفتی به عشقِ چون تویی مدیون نمی شوم

لیلای من، مگر به تو مجنون نمی شوم

دیگر چه احتیاج به چندین کرشمه است

 زین بیش ای نگار کافسون نمی شوم

مدیون آن دَمم که خود از بی نصیبی ام

چون دیده از فراق تو در خون نمی شوم

تا دوست هست ، بر در دشمن مقام چیست؟

مرهون خصمم ، ار به تو مرهون نمی شوم

سقراط کیست پیش سلیمان حکمتت؟

سلمان تویی، به پیش فلاطون نمی شوم

شیخم به سال اگر که دهد خال تو مجال

از بیم عشق روی تو ، بیرون نمی شوم

در سینه آتشی است، اگر دود بر هواست

بیهوده  اِی نگار که جیحون نمی شوم

لاله وشم ز داغ تو در باغ زندگی

ورنه چراغ این همه مجنون نمی شوم

گویند صبر کن که صبوری پسنده است

من تو  پسند کرده و مفتون نمی شوم

وصل تو می پزم به سر پُر هوای خویش

ور نه به هر کس این همه مدیون نمی شوم

مسکین روزگار شدم گر ، ز عشق توست

وین دولتم بس است ، قارون نمی شوم

جز از هوای دوست، شارق مَلَک نشد

جز از هوای خصمِ تو ملعون نمی شوم

*****

عشقت در آمد و دل ما  بر فنای کرد

مجنون عشق تو سر خود مبتلای کرد

شوقت مرا به تیغ غمت می کشد درست

عشقت ببین که با من عاشق چه های کرد

رخسار صبح من صفت ارغوان گرفت

گویی که عشق تو همه خونم روای کرد

کو عاشقی که داغ شما را به آب داد؟

کو وامقی که درد تو را  بر دوای کرد؟

شیرین شهر عقل اگر خسرو می خرد

فرهادیان عشق تو را خونبهای کرد

گیسوی خوب تو چه بگویم چه سجن شد

با  دست نامد و چه سلاسل به پای کرد

روی خوش تو دیدم و آموی خود شدم

شاید که هفت بحر جهان این هوای کرد

عاشق ز درد عشق شما با جهان نگفت

ور کرد صحبتی ، سخنی با خدای کرد

بعد از فراق تو ، چه غم از وحشت جهان؟

بعد از وصال تو، که بهشتی بپای کرد؟

جان می دهم دمادم از عشق و گلایه نیست

 کاین عاشق ادّعای نهاد و دعای کرد

در کشور قرار و  وقار  ای تو شهریار

ما را همین بس این که خدایت  گدای کرد

« شارق» زی عافیت نرود خود ز درد تو

درمان درد عشق تو را کَس کجای کرد؟

*****

خونم ز دل برون زد و آخر زمان گرفت

دریای آتشم کمر آسمان گرفت

لیلی من برس که ز مجنون برون زدم

شیرین من حکایت ما در جهان گرفت

آخر بسیط صبر تو کابین غم شود

ای دل که غمسرای تو  رنگ غمان گرفت

دیروز ما به جای همه پیر می شدیم

امروز مرگ ما عجبا در جوان گرفت

سکّان غصّه در کف دریاخدای کیست

کز اشک ما کناره ره بی کران گرفت

هر موج تا معاینة اوج می رسد

معراج بین که معجزه در  انس و جان گرفت

فردا به نام عشق تو تشییع می شویم

ناکام یار کام خود از این جهان گرفت

خواهی ز بهر نام تو طبّال می شوم

هرچند جنگ روی تو در این و آن گرفت

                                      *****

با هر که یک پیاله از این آب در زدیم

گویی هزار نایره اندر جگر زدیم

آوخ که طرفه طرح دل ما بر آب بود

از روی جهل تکیه بر این خشک و تر زدیم

هنگامه هاست در سر بی افسرم هنوز

یکشب پیاله ای به سرای نظر زدیم

رفتی و خود نگفتی که با ما چه می کنی

زآن پس نفس زدیم اگر بی ثمر زدیم

مردار ما به آب حیات تو زنده بود

بی خضر روی تو  به عدم باز سر زدیم

آن ماهرو که خانة ما را خراب کرد

آباد باد تا به ابد ، بلکه در زدیم

از چاه روزگار  که  آبی ندیده ایم

امشب دو گام بلکه به راه سحر زدیم

« شارق» زمانه عالم و آدم نمی خرد

بشنو که خلق گفت به جلدی دگر زدیم

 

*****

به برادر (سید حسن) نصرالله

بسم الله الرّحمن الرّحيم

به برادر( سيّد حسن)  نصرالله !

از: عليرضا هاشمي پور ( شارق ) 16 مرداد 85

 

باري ! برادر نصرالله ! نصرت خدا در راه است !

پس غمي نيست اگر از زمين ياري نمي رسد

و از  جهان عربي !

و از خون ِ گرم ِ عربيّت و اسلاميّت !

كه اينك به سردي آبهاي سيبري است !

و از عِرق ِ هم نژادي و هم زباني ؛

كه نهاني  از آن عرق ِ شرم فرو مي چكد

هرچند كه عيان، لعاب بي شرمي !

باري برادر نصرالله ! تو را چه نيازي به دست هاي كوچك انساني است ؟

و به بخشايش هاي ذواتي پست و لئيم ،

كه در چُرت و خواب و بيداري ، رؤياي ِ پول مي بينند !

باري بگذار بمب ها فرود آيند و  خانه ها فرو ريزند و خون ها و اشك ها !

و آبروهاي ِ كذب ِ برادران كذّاب !

بگذار كه خون لبناني و فلسطيني ، منطق ِ ملعون ِ رايس و بوش و بلر و اولمرت را ازبهر تاريخ   تحليل كند !

و  دشت هاي ِ هماره سرسبز  وطنت ، به دشت هميشه تفتيدهء تف ،

و  خون هاي به ناحق فروريختهء هموطنانت ، به خون هاي مظلوم ِ سپاه حسين (ع) گره  خورَد !

بگذار  اميد  و نوميدي ،  حيات و ممات  ، عشق و نفرت ، عقل و جنون تلاقي كنند

و  مفاهيم ِ مفهوم  ِ جهان نامفهوم شوند

و  سياهي و سياهرويي ، كاخ هاي سبز  و سرخ و سفيد  بر افرازند !

و  دزدان ِ تاريخي ، از دل تاريخ سر بر آرند و بر  زمين و زمان بتازند

بگذار ، زشتي و پليدي، هر يك ، چهرهء زشت و پليد خود ببيند

و مرگ ، استيصال و ناتواني اش را ، در  برابر  اراده ء مبارك ِ  زيستن !

بگذار عجوزهء زندگي ، در برابر  آزادگي تحقير شود !

باري چه نيازي است ؟ چه نيازي است ؟ برادر ، برادر !

اين كه دست ها به ستايش از تو ، بر هم خورند يا نخورند !

تو را چه نيازي به ستايش هاي نادوستان ، و چه هراسي از نكوهش هاي دشمنان است ؟

باري ! هر  ذات به مبدأ اش باز مي گردد ، هر شيءبه اصل اش! هر حقيقت به حقيقتي بزرگتر ، كه  معرّف و حامي اوست !

و تو  به  حسين (ع) باز مي گردي  ؛ و  وطنت به كربلا !

و مظلوميّت تان به مظلوميّت شان !

و  خود از پيش دانسته اي كه  هم نژادي كافي نيست ؛ هم نهادي نياز است !

و  هم زباني ، بي همدلي  ابتر است

و از هم لباسي ِ صرف ، چه كار بر مي آيد ؟

آندم كه خون يارانت از زن و مرد و خرد و كلان ، بر  درها  و  ديوار ها و آوارها  مي چكد

و  در پاسخ " هل مِن ناصر ٍ  ينصرني " نصرالله ، سپاهي از بمب و گلوله در مي رسد !

باري برادر ! به دوستان و دشمنان اميدي نيست !

و  اينسان كه ديده ايم ، دوستان از دشمنان خطرناك تراند !

و  در نفرت هايشان از ما ، مصرّ تر !

و بر عزم هاشان در كينه ورزي با ما، مصمّمم تر !

و در دشمني با ما ، راسخ تر !      

و بل تمام تمهيدات جنگ و فتنه و توطئه از ايشان است !

و اگر دشمنان ،  زيرك بودند ،

دوستان ، چه آسان رسوا مي شدند !

مع الوصف ، غمي نيست ؛ در فقدان خردمندي و زيركي ،

اين زمان ، دوست و دشمن هر دو رسوايند!

و چه نيك ، چه نكو گفتي : " لبنان بر شكست ، بر ذلّت ، بر مرگ عاصي است !"

آري برادر ! لبنان بر صبر ، بر سكوت ، بر سخن عاصي است !

و  بر  قطعنامه هاي بي ارج ِ سازمان ِ ذلل !

و بر  تصميمات همه ملل و دول  مادام كه حقّ را فرو گذارند

و بر  تاريخ ؛ و كتاب هاي تاريخي ِ مستند ؛  و بر هر سان سند ِ ظالمانه از اعصار  و ادوار !

و بر جغرافيا ؛ مادام كه مذبح حقّ مي شود ؛ و در ازاي  خوني كه به ناحق از حق فرو مي ريزند ، تنها اشك مي ريزد و لب و انگشت مي گزد !

باري لبنان ، بر انسان ، و بر زمان عاصي است ؛

و بر اين زمين ِ ظلوم ؛ كه  ستم نمايشي كهنه را  باز  و  باز و باز  تاب مي آرد   

و  به بانيان جنگ و ننگ ، نوبل ِ صلح و سلام مي دهد!

 و تو به راهي گام نهاده اي روشن!

از آن كه از روشنا مي آيي !

بگذار كه ظلمتيان با ظلمت خو كنند

و ظالمان با ظلم پير شوند

و  به دستگيري ِ مظلومين ، ياري اي از زمين نرسد

بگذار كه جسد اميد بر لحد نوميدي بپوسد

و تن ِ اميدوار ، از فرط ِ انتظار از هم بپاشد

و  از خاك ِ سرد ، آه هاي سرد به آسمان روَد

و  خون هاي گرم ستمديدگان ، تحت پاي ستمگران، مفرشي نرم و سرخ بگسترند

و ديدگان نو عروسان و نو مادران و پيرمردان و پير زنان ، از فرط اشك ، به سياهي نشينند

و دوشيزگان ، از اندوه ، يكشبه پير گردند

و  جوانان و نوجوانان ، آرزوان ِ خويش به گور برند

و  بر  هر دانه از زيتون ، قطره خوني از يارانت بنشيند

و قلبت از غم ، گران و گران و گران تر گردد

و شب ها،  بر آسمان سرزمينت ، بر جاي ستارگان ، بمب و گلوله و موشك بدرخشد

و روز ها ، شَهرت ، عوض ِ جامهء جشن ، لباس عزا پوشد

و  سرزمينت ، اندك اندك به زيرزمين كوچ كند !

ازآن كه اين همهء حقيقت نيست ؛ و فردا ازآن توست ؛ بي آنكه امروز ازآن دشمن ات باشد !

باري بگذار- در خيال-   براي قوم برگزيده ، در اطلس جهاني ،

   از بهر حيات   جا  بازتر  شود!

از آن كه اين حيات ، از بهر آوارگي است !

و قوم برگزيده ، تنها از براي آوارگي است كه برگزيده گرديده است !

پس بيابان هاي جهان ارزاني قوم برگزيده باد ! و  صحاري ، و كوير ها و دشت هاي لم يزرع ِ مرگ و نيستي !

و اين كم كشوري نيست !

بزرگ سرزمين ِ آوارگي و سرگرداني و حيرت و حسرت !

با اين وجود ، دزد ناشي به كاهدان زده است !

و  خصم ِ كور دل ،  فلسطين و لبنان را با بيابان  اشتباه گرفته است !

پس بر ماست كه راه وي بدو بنماييم ! و او را به سرمنزل مقصودش باز بريم !

به سرزمين ِ موعود ؛ كه مرگ و فنا و نيستي است !

كه بياباني است ؛ خشك و تفتيده  در قعر زمين !

كه دوزخ است !

كه خشم خداست !

 باري برادر نصر الله ! مشت ِ بزرگ در راه است !

و عنقريب واپسين اصنام نيز  در هم خواهند شكست

و آخرين سنگر ها فتح خواهند شد

و  جبهه و عقبه ء ظلم ، حتّي الموت عقب خواهند نشست

و  ناصيه ء ستم به خاك خواهد آمد

و بر پيشاني ِ بيداد ، داغي بزرگ   خواهند نهاد 

 و  رايس ، جنين خويش سِقط خواهد نمود و  سقَط  خواهد گشت

و بوش و  بلر  به دارالمجانين خواهند شد

و  دكترين ِ  نظم نوين بچون گيوتيني بر  واضعانش فرود خواهد آمد

و   ايالات ِ نامتّحد  تحت ِ اَقدام ِ مسلمين، عاقبت به وحدت خواهد رسيد!

و  همچنان كه گفتي " قدس ، پايتخت ِ زمين و آسمان" خواهد بود!

از آن كه اينك پايتخت ِ صبر و بردباري است !

و شكيبايي ات را  مي ستاييم ؛ و   خشمت را ، و  مبارزه ات را !

و   راهت  را كه روشن ، كه روشنگر ، كه روشنا ست

بويژه با  توقيعات روشني كه بر جاي جاي ارض محتلّه  به يادگار مي نهي !

و به زبان ِ رايج ِ قرن كه زور  و  بمب و گلوله است مي گويي : اين نقطه از آن ماست ! آن نقطه از آن ماست ! سراسر اين سرزمين ، خواه لبنان ، خواه فلسطين ، از آن ماست ! و بخشي از وطن اسلامي ؛ و بل ، قلب ِ آن !

باري ! سراسر سرزمين اسلام ، ( بخشي از )  قلب آن است ؛ و  وطن بزرگ اسلامي ، عضوي جز قلب ندارد !

باري وطن اسلامي ام، قلبي گسترده است  ؛ به گستردگي ِ همه وسعتش ؛ از شرق  تا غرب ، و از شمال تا جنوب !

فرات  يا  ليتاني ، فرقي نيست ؛ هر دو  از   شريان ِ جان ِ مام ِ دين مي آيند

عراق يا افغانستان ، فلسطين يا لبنان ، چه تفاوتي است ؟ مادام كه از  مناره هاي  جملگي  ، بانگي واحد به گوش مي رسد

عرب يا عجم ؛ توفيري نيست ؛ هر دو به زبان ِ واحد اسلام سخن مي گويند !

سياه يا زرد  يا سفيد ، هر سه يك رنگ اند؛ مادام كه  بر قلوب ، يكرنگي حاكم است

باري برادر ! بگذار  كه زمين چرخ خورَد ، چرخ خورَد !

و  زمان پيش رود ، پيش رود

و  تاريخ  از ادلّه ، و جغرافياي جهان از كُشته ها آماس كند ، آماس كند !

و   دمادم طبل جنگ به صدا در آيد

و خون ِ ناسرخ ِ مستضعفان اينجا و آنجا جاري شود

و  قويدستان ، جام هاي فتح و ظفر  فرا برند  و   مست و سرمست تر شوند

و  فراعنه در  پوستي نوين حلول كنند

و  نمرود ها و شدّاد ها به جهان رجعت نمايند

و باغ هاي معلّق بابل از نو سبز گردند

و بر جاي قوم برگزيده ، اين زمان لبناني و فلسطيني به اسارت روند !

باري بگذار، فاحشهء بزرگ، اين زمان، صهيونيزم باشد !

 لاشكّ  كوروشي در راه است !

و   مردي از پارس ،

كه به ذات ِ طواغيت واقف است

و  به سرشت ِ ذليل ستمگران !

باري صلاح الدّيني در راه است ، برادر !

بگذار صليب ها جمع گردند

و  سيوف و صفوف پيش آيند

و قلوب ِ مؤمنين به خوف افتند  ولا خوفٌ عليهم و لا هم يحزنون !   

جاءالحق و ذهق الباطل  انّ الباطل كان ذهوقاً !

ثمّ ذرهم في خوضهم يلعبون

كلّ حزبِ بما لديهم فرحون

انّ حزب الله هم الغالبون !

الله ولي الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي النور

والذين كفرو اولياءهم الطاغوت يخرجونهم من النور الي الظلمات

اولئك اصحاب النار  هم فيها خالدون

 

 

 

کلیات ادبی (7): انواع ادبی

انواع ادبی

تعریف انواع ادبی: انواع ادبی از شاخه های جدید ادبیات( علوم ادبی) است که موضوع آن عبارت است از طبقه بندی آثار ادبی از نظر مادّه( معنی) و صورت( قالب و شکل و لفظ) مانند تقسیم آن به حماسه ، تراژدی ، غنا( عاطفی و احساسی) و کمدی.

اصول اوّلیة انواع ادبی در نظریات افلاطون و ارسطو و... تدوین شد ولیکن پس از ظهور داروینیسم و رواج نظریة تکامل با انتشار کتاب معروف « اصل انواع»(از داروین) در سال1859، توجّه به انواع ادبی نیز جدی تر شد  و « فردینان برونتیر»، تحت تأثیر کتاب اصل انواع داروین، کتاب « تحوّل انواع» را در سال 1890نگاشت و در آن بیان نمود که انواع( ژانرها و گونه های) ادبی، بیشتر خودمختار و دارای قوانین مخصوص به خودند و کمتر تحت تأثیر شرایط فرهنگی- اجتماعی اند و خواست و ارادة شاعران و نویسندگان در تغییرات و دگرگونی های آنها نقشی ندارد.

فرمالیست های روسی که به شکل و قالب و فرم بیشتر از محتوا اهمّیّت می دادند ، به برخی از آراء او توجّه نمودند.

 

نظر بوآلو ادیب قرن نوزدهمی فرانسه در بارة انواع ادبی چیست؟

او در کتاب فنّ شاعری خود می گوید:  انواع ادبی ثابت اند و هیچ گاه تغییر نمی کنند.

گوته دربارة انواع ادبی چه می گوید؟

می گوید: مطالة اًشکال( فرم ها و قالبها)، (در حقیقت) همان مطالعة تغییر شکل هاست.

یعنی از نظر او انواع و گونه های ادبی در طول زمان تغییر می کند و انواع ادبی نیز به همین تغییرات می پردازد.

از نظر  رنه وِلِک  و  اُستین وارِن، که در کتاب معروف خویش به نام « نظریة ادبیات»، فصلی را به بحث در انواع ادبی اختصاص داده اند، دربارة تغییرات انواع ادبی چیست؟

می نویسند: « در تئوری قدیم انواع ادبی، نوع ها از هم مجزّا هستند و نباید با هم در آمیزند... امّا در تئوری جدید انواع ادبی، هیچ نسخه ای برای نویسنده تجویز نمی شود و حتّی اعتقاد بر این است که انواع می توانند با هم در آمیزند و انواع جدیدی را به وجود آورند.»

یکی از مسائل مهم نظریة انواع (  Genre Theory )، چیست؟ این است که مفهوم نوع ادبی بعد از ظهور نویسندگان بزرگ تغییر می کند و انواع ادبی در طول اعصار دستخوش تغییر می شوند مثلاً نوع ادبی حماسه در شاهنامة فردوسی از جات بسیاری با حماسه های قبل و بعد خود فرق دارد و یا اینکه نوع ادبی غزل در سبک عراقی با خراسانی متفاوت است به قول تودروف، هر اثر ادبی ، ژانر ( گونه و نوع مثلاً غزل) خود را دگرگون می کند.

 

سلسله مراتب نوعی یا طیف نوعی یا نظام نوعی چیست؟

در هر دوره ای یک قالب مثلاً غزل مسلّط  dominant

می شود و قوالب دیگر در درجات بعدی قرار می گیرند به نحوی که می توان برای هر دوره به یک سلسله مراتب نوعی( generic hierarchy ) قائل شد ( که گاه به جای این اصطلاح ، از اصطلاح طیف نوعی generic spectrum) ) استفاده می شود به این معنی که در یک دوره ، یک نوع در مرکز است و انواع دیگر در طیف آن قرار می گیرند.

 

سلسله مراتب نوعی یا نظام نوعی( ( genre- system در  دوره های سبکی ادبیات ایران چگونه است؟

سبک خراسانی: قصیده- قطعه مثنوی- رباعی- ترکیب و ترجیع بند- غزل.

سبک عراقی: غزل- مثنوی- رباعی- قصیده-قطعه- ترکیب و ترجیع بند.

سبک هندی: غزل- مثنوی- قصیده- قطعه.

دورة بازگشت: قصیده- غزل- مثنوی- ...

 

آیا یک نوع ادبی فراموش شده و مرده دوباره می تواند باز زاده شود؟ بله با دگرگونی زمان و توجة دوباره به آن می تواند دوباره استفاده شود- مثلاً غزل  بعد از رواج شعر نو مورد کم توجهی قرار گرفت اما امروزه دوباره اهمیت یافته است.

* ژانرها و گونه های ادبی ممکن است ترکیب شوند و گونة ادبی ای نوین پدید آرند مثلاً از تلفیق تراژدی و و کمدی ، نوع جدیدی به نام تراژدی- کمدی(tragicomedi = غمشادنامه) پدید آمده است.

* چه چیزهایی در پیدایش انواع ادبی دخالت دارند؟

از نظر فرمالیستها: انواع ادبی خودمختارند و از چیزی تأثیر نمی پذیرند جز از ذات و ویژگی های طبیعی خود.

از نظر جامعه شناسان : شرایط اجتماعی و تاریخی

-        این نظریه بیشتر پیرو دارد-

-        خود مسائل ادبی نیز در این پیدایش دخیل است.

-   انوری قصیده پرداز قرن ششم در جایی مسائل روانی و در جایی مسائل اجتماعی را در پیدایش انواع شعر خود دخیل دانسته است: مثال :

ای دریغا نیست ممدوحی سزاوار مدیح

                  وی دریغا نیست معشوقی سزاوار غزل

                                                   ( انوری)

یعنی اینک شراط زمانه طوری شده است که کسی به غزل و قصیده توجهی ندارد زیرا نه پادشاهی بزرگ وجود دارد که شایستة مدح و قصیده باشد و نه نگاری که سزاوار غزل و شعر عاشقانه.( اشاره به انحطاط و ضعف و رخوت جامعه)

و در شعری دیگر ، می گوید اگر در جوانی به غزل می پرداختم به خاطر جوانی و احساسات و گمراهی ام بود که حال از آن به سبب پیری بیرون آمده ام( اشاره به تأثیر مسائل روحی- روانی).

 

 

در قدیمی ترین تقسیم( تقسیم ارسطو در  کتاب فنّ شعر ) ، انواع  ادبی به چند قسمت تقسیم می شوند؟

سه قسمت: حَماسه- غنا- دراما ( درام).

قبل از ارسطو ، افلاطون چه تقسیم بندی ای در این باره داشت؟

                   روایی -دراماتیک نوع مخلوط

ارسطو کدام گونة ادبی را مطرح نکرده بود؟ غنا (عاطفی- عاشقانه)

 

فرق مود  و  ژانر چیست؟

Mode به معنی روش و طرز و طریق است و به نحوة بیان و شیوة عرضه اشاره دارد ولی genre  نوع ادبی است که هم به صورت ( شکل ظاهر و شیوه بیان و عرضه) و هم به مادّه و معنی و محتوا اشاره دارد یعنی از نظر معنی و قالب ثابت است بنابراین مود ، زیر مجموعة ژانر( نوع) است و ژانر  از آن وسیع تر است و آن را در بر می گیرد مثلاً  حماسه یک ژانر است زیرا از نظر معنی و قالب ثابت و مشخصّ است

و نمی توان در آن هر معنی ای وارد کرد زیرا فقط از رشادت ها و حماسه ها و شجاعت ها سخن می گوید و نیز نمی توان به هر لفظی در آن سخن گفت زیرا لفظ حماسه باید محکم و جدی و جنگاورانه و حماسی باشد ولی مثلاً قالب مثنوی ، یک مود است زیرا در آن هم می شود هر معنی ای وارد کرد( مثلاً با آن شعر عاشقانه و یا پندآمیز سرود) و هم می توان هر نوع لفظ و زبانی را در آن بکار گرفت( لطیف یا خشن ویا محاوره ای و یا مهربانانه و یا احساساتی و...).

 

انواع ادبی ترجمة چیست؟ ترجمة literary Genres.

در زبان های اروپایی گاهی به جای  ژانر ، از چه جایگزینهایی استفاده می شود؟

تیپ type  و یا نوع kind و یا فرم form. ژانر فرانسوی است ولی از قرن بیستم در انگلیسی هم رایج شده است. قبل از آن در انگلیسی از kind استفاده می شد.

 

اصل واژة ژانر  از ریشة یونانی genes یا    genos( لاتینgenus ) است و به معنای زادن و ولادت مربوط است. و بطورکلی ، ژانر در ادبیات به معنای نوع و گونه و قِسم و جنس است و شاید جنس عربی هم همین گِنز یونانی باشد.

 

به طور کلی انواع ادبی در نزد قدمای غرب کدام اند؟

ا- نوع حماسه epic))

2- نوع غنایی ( lyric )

3- نوع نمایشی ( dramatic ): الف- سوکنامه یا تراژدی( tragedi )  ب- شادی نامه یا کمدی( comedi )

 

از انواع کم اهمّیّت تر :  طنز  satire) ) و...

 

***مُحاکات ( تقلید و روایت و بازآفرینی جهان واقع) = مِمسیس

نقد نوعی: genre criticism) ) نقد اثر بر اساس اینکه نوع ادبی آن اثر چیست ؟ مثلاً حماسه است یا کمدی است و یا تراژدی است و... مثلاً در سینما: این فیلم جنایی است یا سیاسی است یا اندیشه ای است یا وسترن است یا کمدی است و... و سپس مشخص کردن اینکه آیا آن اثر توانسته است به اصول و قواعد آن نوع پایدار بماند و در آن مؤفق باشد؟

 ریشة نقد نوعی به ارسطو و کتاب فنّ شعر  او می رسد.

 

انواع ادبی در ایران چگونه تقسیم بندی می شوند؟

باید دانست که آثار ادبی ایرانی عیناً و کاملاً با اصول و قواعد انواع ادبی غرب هماهنگ نیست امّا می توان حدوداً آثار ایرانی را در انواع زیر طبقه بندی نمود:

 

1-  غنایی :  بخش تغزل قصیده و غزل و همة جنبه های مربوط به بیان عواطف و احساسات؛ خواه  عاشقانه  خواه غیر عاشقانه مانند شرح آلام روزگار. مانند بخش بزرگی ازآثار سعدی و..

2-     حماسی:  آثار مربوط به فخر و مدح مانند شاهنامه فردوسی

3-     هجایی( هَجوی):  طنزها و تمسخرها و استهزاءها مانند آثار عبید زاکانی

4-     روایی: مانند توصیفات و آثار وصفی

5-     تعلیمی: آثار مربوط به پندها و اخلاق .

 

حَماسه: در لغت به معنی دلاوری و شجاعت است و از قدیمی ترین انواع ادبی است- در آن ، دوران قبل از تاریخ شرح داده و روایت می شود- از روزگاران نخستین و باستان و مردمان نخستین و آرمانهای اصلی انسانهای باستانی و نیکان مان سخن می گوید در واقع بقول لامارتین  شاعر فرانسوی :« حماسه ، شعر ملل است به هنگام طفولیت ملل- آنگاه که تاریخ و اساطیر ، خیال و حقیقت به هم آمیخته و شاعر مورّخ ملّت است.»

در حماسه ، سخن از اوّلین ها و نخستینه هاست :  فلان کار را نخستین بار چه کسی انجام داد : کشف آتش خط و تشکیل وطن و سازمان ملّت و...

زبان حماسه ، زبانی جدّی و محکم و شجاعانه و جنگاورانه و دور از نرمی و احساسات است و کلمات حماسه باید کلماتی خشن و پر طنطنه و استوار و محکم و بهادرانه و جنگاورانه و سلحشورانه و تأثیر گذار باشد مانند رجز خوانی های پهلوانان در جنگ. تا شور مبارزه و دلاوری برانگیزد. برعکس کلمات و معانی اشعار غنایی که لطیف و احساساتی  و نرم است. حماسه های قدیمی بیشتر منظوم است .

ارسطو ، حماسه و تراژدی را « مُحاکات منظوم اَعمال جدی» می نامد و آن ها را« انواع عالی» می خواند.

حماسه ها دارای انواع گوناگون اند و بهترین و ارزشمندترین شان، حماسه های قدیمی تر و باستانی تر است کهغیر ساختگی اند و هرچه حماسه ها امروزی تر می شوند، غیر اصیل و کم اهمیت تر می گردند زیرا از روی حماسه های قبلی ساخته شده اند در حالی که حماسه ای اولیّه از روی چیزی ساخته نشدند بلکه  اساطیر و آرمانهای بشر باستانی رفته رفته آنها را بطور طبیعی پدید آورده بوده است.

 

 

 

انواع حماسه :

1- سنّتی( اوّلی):  حماسه های نخستین-و شفاهی- ایلیاد و اودیسه- مهابهاراتا گرشاسپ نامه- شهنامه فردوسی( تقریباً). که اصیل اند و شاعرانو نویسندگان در آنها تغییر نمی دهند بلکه عیناً از باستان می گیرند.

2-ثانوی: یا حماسه های ادبی- که از روی حماسه های اولی ساخته می شوند با تغییراتی که شاعر در آن وارد می کند. اِنه ئید ویرژیل که بر مبنای ایلیاد و اودیسة هومر ساخته شده است.

1-      متأخر( ثالثی ) : که از روی حماسه های ثانوی  و در دوران جدید ساخته می شود.

 

انواع حماسه ها بر حسب موضوع: اساطیری- پهلوانی- دینی و مذهبی- عرفانی.

 

حماسه های معروف جهان: مهابهاراتا( هندی)- رامایانا( هندی)- ایلیاد و ادیسه( هومر یونانی)- اِنه ئید( ویرژیل رومی) الحماسه( نام  دو کتاب است:  ابوتمّام  و بُحتری عرب)- سرود رولان( فرانسوی)- بهشت گمشده( جان میلتون انگلیسی)- سرود نیبِلونگِن ( آلمانی)- رهایی اورشلیم و کمدی الهی( ایتالیایی )- شاهنامه فردوسی- گرشاسپ نامه- کارنامة اردشیر بابکان- سمک عیار- حسین کرد شبستری- ایاتکار زریران- مهر یشت و زامیاد یشت داراب نامه ظفرنامه- شهنشاهنامه ( همه ایرانی)

 

ادب غنایی: به طور کلی به آثار ادبی ای که از عواطف و احساسات و عشق سخن می گوید گفته می شود.  در نوع ایرانی آن ، توصیفات و شرح روزگار نیز در آن می گنجد بنابراین ادبیات غنایی با توجه به آثار ایرانی به دو دسته تقسیم می شود: 1- توصیفات و بیان احساسات شاعر دربارة روزگار و افسوس از گذشت روزگار  و کودکی . 2- عشق و آثار عاشقانه مانند غزلیات شاعران دربارة محبوب و معشوق.

 

***کاتارسیس: تزکیه- تطهیر- سبک شدگی- وقتی که در پایان نمایش غم انگیز و تراژدی ، می فهمیم که ما دچار آن بدبختی ای که قهرمان گرفتارش شده است نشده ایم ، احساس سبکی  می کنیم که همان کاتارسیس است.

***هَمَرتیه: اشتباهی که ازقهرمان تراژدی سر می زند و موجب مرگ او و فاجعه می شود .

 

*** در تراژدی قهرمان میان  بد و بد تر قرار می گیرد و باید یکی را انتخاب کند. مثلاً رستم یا باید تسلیم اسفندیار مقدس شود و یا او را بکشد.

 

*** از تراژدی های معروف: اُدیپ شاه اثر سوفکل یونانی.

انواع کمدی:1- عالی: باعث خندة روشنفکران می شود و ظریف است.

                 دانی: عامیانه و سطحی است مانند سیاه بازی ها.

 

تنوّع و تسکین comic relief: طرح شوخی ها و نمایشهای شاد در یک اثر تراژیک و غم انگیزبرای کاستن از آلام بیننده.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

داستان: ( Novel) :  اثری است روایی و به نثر مبتنی بر جعل و خیال( fiction:(( فیکشن امروزه به روایت های منثور یعنی داستان  کوتاه و بلند  که جعلی و ساختگی است گویند.) ).

چنین اثری اگر کوتاه باشد به آن داستان کوتاه(short story )و اگر بلند باشد به آن رُمان (ROMAN)گویند.

البته نوول(Novel) اصطلاح انگلیسی است و کشورهای دیگر به جای آن ، رُمان می گویند( برای داستان بلند).

رُمان ها در واقع شکل امروزین و تغییر یافتة حماسه های قدیم اند و رمان فرزند حماسه های گذشته است و امروزه جای حماسه را گرفته است. البته حماسه قبل از اینکه به شکل رمان های امروزی در آید ابتدا به شکل رُمانس ( داستانها و ماجراهای عاشقانه و پهلوانانة طنزآمیز مانند دون کیشوت اثر سروانتِس ) در آمد.

از نیمة دوم قرن نوزدهم نوول( رمان) کاملاً جای حماسه و رمانس راگرفت و می توان گفت رمان ، نوع ادبی غالب و اصلی دوران نوین و مدرن است.

و خود رمان نیز امروزه تحولات و تغییرات زیادی را شاهد بوده است و شیوه هایی چون رمان نو،  رئالیسم جادویی( با فضاهایی جادویی و جذاب و خیالی مانند آثار گارسیا مارکز نظیر صد سال تنهایی) و رمان های پست مدرنیستی پدید آمده است.

 

انواع رمان از نظر ساخت و مایه های سبکی :

1-  رمان حوادث:در این نوع رمان ، تکیة اصلی بر حوادثی است که در رمان روی می دهند و در حقیقت  این نوع رمان عبارت است از مجموعه ای از رخدادها و حوادث مانند روبنسون کروزوئه اثر دانیل دفئو ( این نوع رمان حد فاصل  میان رمان های امروزی و رمانس های قدیمی است).رمانهای قدیمی بیشتر رمانهای حوادث اند. در رمانهای حوادث خواننده مدام از خود می پرسد : بعد چه شد؟(and then?)

2-  رمان شخصیّت: رمانهای امروزی بیشتر رمانهای شخصیت اند که در آن به تحلیل انگیزه ها و شخصیت قهرمان رمان می پردازد در رمان شخصیت آدم همیشه از خود می پرسد: چرا چنین شد؟(why? )

3-  رمان نامه ای: رمان با کنار هم قرارگرفتن تعدادی نامه ساخته می شود که میان دو قهرمان رد و بدل می شوند. مثلاً نامه های یک زن ناشناس اثر استفان تسوایک

4-  رمان اندیشه: رمان هایی گویند که بر اساس یک روش فکری و اعتقادی و اندیشه و اصول فکری مشخص پدید می آیند مانند رمانهای نویسندگان حزب کمونیست شوروی سابق- نیز برخی آثار جورج اُروِل( مزرعة حیوانات- ویا 1984).

 

 

انواع رمانها از نظر موضوع :

ا- رمان( نوول) شکل پذیری ( تربیتی): در این نوع رمان قهرمان در طی رمان شکل می گیرد و کامل  و دگرگون می شود ( خود را می یابد و تربیت و ساخته می شود.) مثال:  ماه و شش پنی    اثر سامرست موآم

2- رمان اجتماعی: به تأثیر اجتماع و شرایط اجتماعی بر قهرمان و حوادث داستان می پردازد( خوشه های خشم     از   جان اشتاین بک آمریکایی)

3-رمان تاریخی: این نوع رمان ها از تاریخ گرفته شده اند : قصة دو شهر   از چارلز دیکنز.

    4- رمان محلّی: به تأثیر اوضاع و احوال و عوامل محلی بر قهرمان می پردازد  : تنگسیر  اثر صادق چوبک.

   5- رمان روانی: در آن از مسائل ذهنی و روانی قهرمان سخن می رود: امروزه بسیار رواج یافته است- برخی آثار جیمز جویس و صادق هدایت( بوف کور).

 

 

عناصر داستان:

1-  تجربه experience: اعمال در داستان در شکل بیان تجربیات نشان داده می شوند.یعنی تجربیات و آزمونهایند که موجب پیدایش حوادث و سپس جدال می شوند.

2-  جدالconflict: بیان تجربیات ، سبب ایجاد جدال میان شخصیت ها می شود. گاه جدال میان انسان با انسان و گاه میان انسان و طبیعت و گاه میان انسان با خود   است.

3-     حادثهevent : جدال موجب پیدایش حادثه می شود.

4-  داستان story: داستان در این معنی به روایت منظم و مرتبّ همین حوادث و جدال گفته می شود. البته به کل این یازده عنصر داستانی نیز در نهایت داستان گفته می شود پس داستان نیز در داخل خود داستان دارد یعنی همان متن.

5-  راوی داستان( زاویة دید) point of view : زاویة دید یا اول شخص است یا سوم شخص و یا ترکیبی میان ایندو و دیگر اَشکال.  راوی عَلّام ( دانای کُل)  اگر عقاید خود را دخالت ندهد و داستان را تفسیر نکند و فقط گزارش کند ، راوی غیر فضولی نامیده می شود مانند آثار ارنست همینگوی. راوی ای که پیشاپیش از همه چیز و از سرنوشت همة قهرمانان و شخصیتها اطلاع دارد را   راوی ِ فضولی گویند و اگر فقط از سرنوشت برخی اطلاع دارد ، غیر فضولی است وآن قهرمانان ، کانونfocus))  یا آینه( miror ) یا مرکز شناخت وی نامیده می شوند.به راوی ای که  تفاسیر و اعتقادات او ممکن است با اعتقادات ما و اجتماع سازگار نباشد جایز الخطا  گوییم..

6-  هستة داستانplot : به روابط علّی معلولی داستان گفته می شود - یعنی اینکه چرا چنین شد ؟ و هر کنش به چه دلیل قبلی روی داده و از کدام رفتار قبلی پدید آمده است؟ در داستان ، همیشه رفتار a موجب رفتار bو رفتار bموجب رفتارcو... می شود. به این امر پلات  داستان می گویند.

7-     شخصیّت یا قهرمان character : به شخصیتهای داستان گفته می شود.

8-  زمینهsetting: مثلاً زمینه یک داستان ممکن است رودبار قرن دهم و روزی بارانی در تابستان باشد- پس برای این امر باید اطلاعات تاریخی و جغرافیایی نویسنده کامل و کافی باشد.

9-  فضا و جوّatmosphere  : فضای ذهنی و روانی داستان را گویند- فضا در تئاتر با تنظیم نور و دکور  و در  داستان با توصیف و عبارت ساخته می شود. مثلاً ایجاد فضای ترسناک با پچ پچ و یا سایه و....

10- لحن tone : شخصیت ها را از روی لحن حرف زدنشان می شناسیم ( که شاه است یا گدا یا با ادب و یا عصبانی و ...). : لحن می تواند  رسمی غیر رسمی- صمیمانه مؤدبانه جدی- طنزدار  و... باشد.

 

11- الگوpattern  :  بافتی که همة اجزاء داستان را در کنار هم گرد

می آورد مانند فرم و قالب در شعر-. الگو هم مانند پلات منطق داستان را می آفریند و آن را پذیرفتنی می سازد و همچون پلات ( و گاه بیش از آن) اهمیّت دارد.

 

 

 

فَلاش بَک: برگشت به عقب- تکنیکی که هم در سینما و هم در داستان و رمان از آن استفاده می شود و نویسنده به گذشته های دور و قبل از ماجرا می رود. مانند بیان خاطره یا اعتراف  قهرمان...

 

گوستاو فرای تاگ منتقد آلمانی در کتاب تکنیک نمایش  در سال 1863 پلات نمایشنامه ای را به چه صورتی تصویر کرده است؟

به صورت هرمی شامل :1- عمل صعودی rising action( از نظر ارسطو: گره بندی= تعلیق= پیچیده کردن( پیچش)

2-  اوج ( کالیماکس calimax )

3-عمل نزولی.

 

سه مرحله فوق را در نمایش هملت شکسپیر نشان دهید.

عمل صعودی: با آغاز صحنه ، روح( پدر هملت) با هملت سخن می گوید و به او می گوید که برادرش کلودیوس  او را کشته است تا شاه شود و زنش- مادر هملت را نیز بدست آورد- با جدال میان هملت و کلودیوس( عموی هملت) ، عمل صعودی ادامه می یابد یعنی داستان دارد به سوی اوج بالا می رود و صعود می کند.

وقتی که هملت با اجرای نمایشی ، جنایت شاه ( کلودیوس) را به اثبات می رساند، عمل صعودی به نقطة اوج( کالیماکس) می رسد.

سپس بحران( crisis )  یا نقطة عطف( turning  point ): با شکست هملت در کشتن شاه( در هنگام دعای شاه) .

عمل نزولی: از این لحظه عمل نزولی ( falling action ) آغاز می شود یعنی کنترل ماجرا از دست قهرمان( هملت) خارج شده به دست ضد قهرمان( کلودیوس شاه) می افتد.

سپس داستان به سرعت به سوی فاجعه ( catastrophe ) پیش می رود

فاجعه: فاجعه همان مرگ همه شخصیتهای ای نمایش است- یعنی هملت و کلودیوس و ملکه ( مادر هملت و همسر کلودیوس) جملگی می میرند.

 

پس  مراحل پلات به طور کلی :

1- عمل آغازین( نقطة حمله)

2-عمل صعودی( گره بندی و پیچش)

3- اوج

4- بحران( نقطة عطف : ناکامی قهرمان در اجرای نقشه)

5- عمل نزولی: افتادن کنترل حوادث به دست ضد قهرمان

6- فاجعه( مرگ قهرمان و...).

 

 

 

                               *****

*** مراجع: کتب معانی و بیان- نقد ادبی و انواع ادبی استاد دکتر شمیسا.

                                                                  

 138۷-۱۳۸۶  هاشمی پور.      پایان                                                                      

کلیات ادبی (6): نقد ادبی

نقد ادبی

در تعریف قُدما:  از جهت لفظی نقد یعنی جداسازی سره و درست از ناسره و نادرست-در قدیم گاه در پول درست( دینار= زر) و درم  = نقره ، مس می افزودند و بنابراین به مرور زمان با سیاه شدن مس، عیان می شد که در آن پول، قلب و ناسره و غش و ناخالصی ( و نیرنگ) به کار رفته است. پس نقد از این جهت ، تشخیص و تعیین پول خالص از ناخالص است.

در ادبیات قدیم ما ، به تشخیص و تعیین حُسن و قبح و نکات قوّت و ضعف اثر ادبی از جهت لفظ و معنی و اینکه آن اثر از چه کسی تأثیر پذیرفته است ، گفته می شد.

در قدیم چه در غرب و چه در شرق بیشتر معایب اثر نشان داده می شد امّا امروزه نقد یعنی پرداختن به هر دو وجه اثر : محاسن و معایب.

بطور کلّی نقد ادبی عبارت است از بررسی اثر ادبی با میزان ها و معیارهای نظری ادبی و نشان دادن جنبه های قوّت یا ضعف آن بر اساس قواعد و قوانین زبان شناختی، معنی شناختی و ادبی خواه از جهت لفظ و خواه از جهت معنی و خاستگاه ها و کاربرد.

میان نقد ادبی سنّتی و مدرن تفاوت زیاد است- گراهام هوف( در کتاب گفتاری دربارة نقد) تطوّر و تحوّل نقد ادبی را به سه دوره یا مرحله تقسیم می نماید :

1-   مرحلّة سنّتی: در این مرحله ، اثر ادبی بر اساس همان متن موجود معنی می شود یعنی معنای اثر ، معنای مدلولی آن است یعنی اینکه دالّ( = لفظ) دارای چه مدلولی ( = معنایی ) است.

2-   مرحلة سمبولیستی: در این مرحله ، اثر ادبی در واقع یک سمبل است و منقد باید به مکاشفه و کشف معانی نانوشتة آن بر آید و بنابراین اصل باطن اثر ( معنای پنهان آن ) است نه ظاهر اثر ( معنای ظاهری و لفظی و آشکار آن ).

در نقد سمبولیستی منتقد باید دنبال معانی پنهان اثر باشد.

3-   مرحلة نقد مدرن: در این نقد به تحلیل جنبه های سمبولیستی اثر می پردازیم و ساختار مکاشفه ای و ذات و اساس و جوهر و درونمایة آن اثر را روشن و بیان می نماییم. یعنی در واقع این مرحله نسبت به مرحلة قبلی عمیق تر و ریشه کاو تر است. و اثر ادبی را از جمیع جهات به شکلی ژرف تر بررسی

می نماید.

*آیا نقد اثر ادبی به معنی این است که همیشه آن را وارونه و یا دیگر گونه معنی کنیم؟ خیر بلکه هدف دقیق تر و یا هوشیارانه تر خواندن اثر است.

از نظر فرمالیست ها( که به زبان و لفظ و شکل اثر اهمّیّت

می دهند)، خوب خواندن متن یعنی چه؟ یعنی دقّت در متن.

از نظر ساختار شکنانی چون ژاک دریدا ، خوب خواندن متن یعنی چه؟ تأکید در دقّت.

میشل فوکو فیلسوف و نظریه پرداز فرانسوی دربارة نقد چه می گوید؟

او در مقالة معروف « مؤلّف چیست؟» (کیست) ، می گوید:«  کار نقد ، آشکار ساختن مناسبات اثر با مؤلّف نیست و نیز قصد ندارد تا از راه متون ،اندیشه یا تجربه ای را بازسازی کند بلکه می خواهد اثر را در ساختار ، معماری ، شکل ذاتی و بازیِ مناسبات( روابط) درونی اش تحلیل کند- در اینجا مسأله ای پیش می آید: اثر چیست؟»

 

 

انواع نقد ادبی: دو نوع است: 1- نقد نظری : یعنی نقد اثر ادبی بر اساس اصول و قواعد و اصطلاحات و تعاریف ادبی مانند نقد بر اساس کتاب بوطیقای ارسطو ( فنّ شعر ارسطو). 2- نقد عملی( یا تجربی) : یعنی بررسی کامل یک اثر خاص و مشخّص و استفادة عملی از اصول نظری نقد در ارزیابی آن اثر خاص.

البته کسانی چون دیچز معتقدند که این تمایز و تفاوت میان نقد نظری و عملی ، ساختگی و مصنوعی است و در اصل هر دو یک کار را انجام می دهند- در واقع پاسخ به این سؤال که ادبیات چیست؟  نقد نظری است- و پاسخ به این سؤال که فلان اثر ادبی چه ارزش و مقامی دارد؟ نقد عملی است.

از نظر دیچز ، نقد نظری مربوط به چه جوامعی است؟ جوامع و دوره هایی که در آن ها به شعر و ادبیات حمله می نمودند و ارزشی برایش قائل نبودند.

از نظر دیچز نقد عملی مربوط به چه دوره هایی است؟ دوره هایی که برای شعر و ادبیات ارزش قائل بودند و به آن می پرداختند.

 

 

نقد عملی خود به چند نوع تقسیم می شود؟

دو نوع: 

1-  نقد تأثّری یا احساسی: بیان تأثیر اثر ادبی بر خود ( منتقد)- یعنی بیان و تشریح امپرسیون ها و تأثراتی که اثر ادبی بر منتقد می نهد. بنابراین در این نقد ، احساس بیشتر دخیل است تا خِرد.

 به قول آناتول فرانس این نقد عبارت است از: ماجراهای یک روح حساس در برخورد با شاهکارها.

2-  نقد فتوایی (یا حُکمی یا معیاری): در این نقد هم به رابطة( و تأثیر) اثر بر خواننده پرداخته می شود ( یعنی همان نقد تأثری) و هم به علّت آن تأثیر ( یعنی بررسی و تحلیل اثر از جهت موضوع ، شکل( فرم= قالب= لفظ) و ساختار ، تکنیک و فنون و صنایع.

 

 

انواع نقد از جهت ارجاع و ارتباط آن با جهان بیرونی( یعنی جهان خارج از خود اثر یعنی خواننده و نویسنده ) و یا جهان درونی( یعنی خود آن متن و اثر) کدامند؟

 

1-     نقد مُحاکاتی :

یعنی نقد بر اساس واقعیّت. در این نقد بیان می شود که مؤلف چه قدر توانسته است واقعیّت آن موضوع را در اثر خویش نشان دهد. یعنی آن اثر چقدر واقعی است.( ابتدا افلاطون و سپس ارسطو به آن پرداخته اند و هستة اصلی تئوری های جدیدِِِِِِِِِِِِِ رئالیسم ادبی است.)

2-      

نقد کاربردی یا تأثیری: یعنی نقد بهلحاظ خواننده( مخاطَب)- در این نقد بیان می شود که مؤلف در آن هدفی که داشته است چه قدر توانسته است بر مخاطَب( خواننده) تأثیر بگذارد.

به گفتة لونگینوس ، منتقد رومی،« اثر ادبی بزرگ آن است که نه یک بار بلکه به تکرار خواننده را به هیجان آورد و بر انگیزد.»

3-     نقد بیانگرانه:

 یعنی نقد به لحاظ نویسنده( مؤلف): در این نقد گفته می شود که مؤلف و پدید آورندة آن اثر ادبی ، چه قدر خود را در اثرش نشان داده و روحیّات و افکار خود را بیان کرده است. منتقدان رومانتیک به این نقد بسیار پرداخته اند و امروزه نیز بسیار پیرو دارد.

4-     نقد عینی:

یعنی نقد به لحاظ اثر : در این نوع نقد ، اثر ادبی را به طور مستقل و جدا از نویسنده و خواننده بررسی می کنند یعنی فقط به خود آن متن و اثر می پردازند و آن را از جهت انسجام و ضعف و قوّت لفظی و معنایی

 برمی رسند.

این نوع نقد در سالهای 1920 به بعد شیوع یافت- این نقد از نظر برخی افراطی است زیرا می گویند نمی شود یک اثر را بدون بررسی زندگی و شرایط نویسنده اش بررسید. در واقع این روش نوعی عکس العمل در برابر روش ادیبان سنّتی بود که معمولاً بیش از اندازه به زندگی نویسنده و افکار او و اوضاع اجتماعی اهمّیّت می دادند و به خود متن کمتر می پرداختند.

مهم ترین مکتب در این نوع نقد ، مکتب فرمالیسم روسی است( که به زبان و شکل و فرم اثر زیاد بها می دادند).

 

از جهت موضوع ، چه نقدهایی دیگر وجود دارد؟

نقدهایی چون :

نقد اخلاقی:

بررسی اثر از نظر میزان تأثیر نیک بر اخلاق . افلاطون به آن بسیار اهمّیّت می داد و بنابراین به جز شاعران اندرزدهنده ، بقیة شاعران را به آرمانشهر خود راه نمی داد.زیرا معتقد بود اخلاق مردم را فاسد می کنند.

 

نقد روانشناختی:

 بررسی اثر ادبی از لحاظ روان شناسی متن و نویسنده و تأثیرات آن بر مخاطب و پیشگویی ها و بازگشایی های جنبه های راز آمیز و روانی اثر.

نقد جامعه شناختی: نقد اثر از جهت ارتباط آن با جامعه و تحوّلات آن.

نقد اسطوره گرا ( اساطیری) :

 بررسی اثر ادبی با توجه به مباحث میتولوژی( اسطوره شناسی) و مردمشناسی  و روانشناسی ( بویژه روانشناسی یونگ ).

 

نقد مارکسیستی:

بررسی اثر ادبی از جهت ارتباط آن با شرایط تاریخی ای که باعث بوجود آمدن آن می شود یعنی برای شناخت ادبیات و آثار ادبی ، باید از جریان های اجتماعی که ادبیات نیز جزیی از آن است آگاه بود- در واقع بر اساس این نوع نقد ، ادبیات یک امر روبنایی(و معلول ) است که محصولِ جریان های اقتصادی- اجتماعی است که زیر بنا و علّت آن است.

در نقد مارکسیستی ، فرم ( لفظ و زبان و ساختار) و محتوا با هم اند.

به نظر هگل نیز ، تاریخ هنر، تناریخ دگرگونی تناسبات بین شکل و محتواست. به قول مارکس، شکل ، محصول محتواست.امّا البته به نوبة خود بر محتوا اثر می گذارد. ولی در بررسی کلی باید گفت که مارکسیست هابه محتوا اهمیّت می دهند نه به فرم ( برعکس فرمالیستها).

یکی از مباحث مهم نقد مارکسیستی ، واقعیّت ( عینیّت ) است یعنی پرداختن هر چه بیشتر به واقعیّت.در اثر این توجه ، رئالیسم سوسیالیستی در روسیه پدید آمد.

آنها حتّی یولیسیس( اولیس) اثر جیمز جویز را به سبب مطرح نشدن قیام مردم ایرلند  در آن ، محکوم می کردند. و بسیاری به دلیل نپذیرفتن این نوع افکار در روسیه به مرگ محکوم شدند و حتی مایاکوفسکی شاعر بزرگ روس نیز به خودکشی ناگزیر گردید.. با فروپاشیدن شوروی ، از اهمّیّت این نقد نیز کاسته گشت ولی برخی از آراء  نقد مارکسیستی هنوز اهمّیّت دارد.

 

 

 

 

نظریات مطرح امروز ( مرتبط با نقد ادبی) کدامند؟ :

هرمنوتیک فلسفة زبان- پست مدرنیسم- فمنیسم.

 

داغ ترین بحث در نقد ادبی جدید کدام بحث است؟

این که آیا اثر ادبی ، معنای مشخّص و واحدی دارد یا نه برعکس ، به اندازة تعداد خوانندگان، می تواند معنی داشته باشد و هرکس می تواند معنایی دیگر از آن دریابد.

ریشه هرمنوتیک به کجا بر می گردد؟

Hermeneutics از hermeneuein یونانی مشتق و گرفته شده است که به معنی باز کردن و تفسیر است.

ریشة اصلی این کلمه، هِرمِس است که در اساطیر یونانی ، اختراع زبان و خطّ را به او نسبت داده اند( هرمس در اساطیر ما همان ادریس پیامبر علیه السلام است).

هرمنوتیک چه چیزی را بررسی می کند؟ فهم متون- یعنی متون  و آثار را تحلیل و تفسیر می کند.( معادل همان زند در نسبت با اوستا، کتاب زرتشتیان- که عبارت است از تفسیر اوستا.) بنابراین ، هدف هرمنوتیک ، فهم متن است نه شناختن مؤلف. و در این راه- یعنی در راه فهمیدن متن، مسائلی چون تفاوت زمانی میان ما (خوانندگان) و مؤلفان گذشته پیش می آید که بر فهم ما اثر می گذارد- بنابراین چون در برخورد با متون کهن ، غالباً از مؤلفان و زمینه های تاریخی آثار بی خبریم و یا دوریم ، ناگزیریم برای فهم آن آثار به تأویل و تفسیر روی آوریم- یعنی دریافت مستقیم و بلافاصله از متون نداریم. بلکه از آنها، دریافت تأویلی و تفسیری و هرمنوتیکی داریم و بنابراین هر کسی می تواند به تأویل و تفسیری جدید از متن برسد. پس در هرمنوتیک ، عدم قطعیّت  معنی حاکم است. و متن و معنی همواره در نوسان است ( امّا بی معنی نیست.) زیرا ذهن خواننده ثابت نیست.

در نهایت کار به جایی کشید که می توان گفت اکثر مکاتب و نحله های ادبی قرن بیستم همچون منتقدان نو، ساختگرایان و پسا ساختگرایان، با عقیدة سنّتی ها( که به وجود معنی واحد و ثابت و قطعی در متن اعتقاد داشتند) به مخالفت برخاستند و و یا در آن شک نمودند- و در این میان گروههایی چون فرمالیست ها( فرم گرایان) و ساختگرایان، که پیرو نظریات  دوسوسور اند ، معتقدند که به هر حال ، متن دارای معناست ( نظریة التفات به متن)- ولیکن تاین معنا واحد( یکی) و قطعی و ثابت نیست. و از نظر ساختار شکنی چون ژاک دریدا، معنی در متن ، نسبی است و همواره به تعویق می افتد( یعنی همین که با تأویلی به معنایی می رسیم ، دوباره با تأویل و تفسیری جدید از آن متن، به معنایی متفاوت تر

 می رسیم و این کار مدام تکرار می شود و بنابراین رسیدن به معنای کامل و اصلی و قطعی آن متن مدام به تعویق می افتد ( و شاید هم هرگز به آن نرسیم).)

 

رولان بارت با نگاشتن «مرگ مؤلف» در سال 1986  و

میشل فوکو با نگارش مقالة

«مؤلف( نویسنده) چیست»( به جای کیست)؟ در سال 1969میلادی، اساساً مؤلّف ( نویسنده ) را از صحنة اثر ادبی و متن حذف کردند.

میشل فوکو در این مقاله می گوید:« اثر که زمانی وظیفه داشت تا فناناپذیری را به همراه آورد، امروز از این حقّ برخوردار شده است که بکُشد و قاتل مولّف خود باشد- اتّفاقی که برای فلوبر، پروست و کافکا افتاد.»

 

هرمنوتیک در اصل ، بحث از چه چیزی بود؟ بحث از معانی کتب مقدس چون تورات و... و تفسیر اَسرار و گشایش غموض و کشف رموز آن.

 

چه کسی هرمنوتیک را از بحث  تفسیر متون مقدس ، به سایر متون و آثار تسرّی و تعمیم داد؟ فردریک دانیل ارنست شلایِر ماخِر-متوفی به سال 1834 میلادی.

( شلایر ماخر کشیش و متکلِم = عالمِ دینی بود و با فلاسفة عصر روشنگری چون ولتر و مونتسکیو که عقل را کافی می دانستند و و نیز علمای مسیحی ای که دین را با فلسفه می آمیختند مخالف بود و می خواست دین و احساس دینی را از این امور بپیراید و به عبودیت محض در برابر خالق اهمّیّت دهد .) او در دورة رمانتیک ها می زیست و او را نخستین نقّاد و فیلسوف مکتب رومانتی سیسم می دانند.

 

شلایر ماخر چه اعتقادی داشت؟

مانند همه رومانتیک ها اعتقاد داشت که متن دارای معنایی واحد و قطعی است امّا کشف آن معنای واحد و مشخّص آسان نیست. و حتّی می گوید ممکن است خواننده به معانی ای پی برد که بر خود نویسنده مجهول بوده است. لذا این بحث مهم را مطرح می کند که معنی لزوماً آن چیزی نیست که که در ذهن نویسنده بوده است بلکه مؤوِّل( تأویل گر) می تواند به شناختی از متن دست یازد که برای خود مؤلف مقدور نبوده است.

او شناخت مؤلف را در فهم متن مؤثّر می داند  امّا به شناخت متن از طریق مطالعة زندگی مؤلّف اعتقادی ندارد زیرا می گوید مگر ما از زندگی افلاطون و ارسطو.. چیزی می دانیم( امّا با این وجود به تفسیر آثارشان می پردازیم).

***بر اساس دور هرمنوتیکی ، معنی  کلمه ( text) در جمله context)) فهمیده می شود و برعکس- یعنی جزء با توجه به کل و کل با توجه به جزء درک می شود. لوسین گُلدمَن نیز در« فلسفه و علوم انسانی» از قول پاسکال می گوید : بدون شناخت کل نمی توان به شناخت اجزاء رسید و برعکس بدون شناخت اجزاء ، درک کل محال است.

 

دور هرمنوتیکی ( شناخت جزء بوسیلة کل و کل بوسیلة جزء)، در اندیشة شلایر ماخر چه نام دارد؟  دور شناخت :یعنی برای فهم سخن گوینده( مؤلف) باید خود او را شناخت و برای شناخت خود او باید سخنش را شناخت و دریافت. افراط در هریک از این دو موجب مغالطه و اشتباه می شود.

قبل از شلایر ماخر عقیدة رایج دربارة اِشکال در فهم متن، چه بود؟

می پنداشتند بروز این اشکالات به سبب وجود ابهام ها و اشکالاتی در خود متن است. اما شلایر ماخر بیان نمود که همه اشکالات به متن بر نمی گردد بلکه تأویل گر نیز باید بطور معکوس ( یعنی از متن به ذهن پیش رود ( برعکس مولف که از ذهن به متن پیش می رود)همان تجربة ذهنی مؤلف را طی کند تا سخنش را دریابد هدف نهایی هرمنوتیک از نظر او ، فهم کامل سبک است.

 

تأویل از نظر شلایر ماخر چند جنبه دارد؟

دو جنبه

1- تأویل و تفسیر دستوری( گراماتیکال): یعنی بحث و تفسیر بر اساس ساختار جملات و نقش کلمات در جملات:( یعنی هر کلمه( (text باید با توجه به جمله(Context) معنا شود.

2-تأویل و تفسیر فنّی( تکنیکال): یعنی تأویل بر اساس معنای جملات در متن.

 

تأویل فنی یا تکنیکال چند مرحله دارد؟ دو مرحله: 1- مرحلة حدسی یا اِشراقی یا پیشگویانه ( در این مرحله ، تأویل گر خود را به جای نویسنده می گذارد و سعی می کند مانند او بیندیشد و از این راه به تفکّر او پی بَرد .) 2- مرحلة قیاسی یا مقایسه ای یا سنجشی.( در این مرحله، تأویل گر ، نویسندة مورد نظر را با نویسندگانی دیگر که در همان زمینه و موضوع کار کرده اند مقایسه و سنجش می کند تا ویژگی ها و جنبه های خاص افکار او را دریابد و نیزنسبت به حدس و گمان و پیشگویی مرحله اول خود اطمینان حاصل کند. بنابراین در تأویل دستوری به نویسنده کاری نداریم بلکه به متن می پردازیم ولیکن در تأویل فنی با نویسنده نیز کار داریم.

 

از نظر پُل ریکور فیلسوف فرانسوی متوفی به سال2005- افراط در تأویل دستوری به چه می انجامد؟ به فضل فروشی

از نظر او افراط در تأویل فنی به چه می انجامد؟ به تیرگی و ابهام و عدم وضوح.

 

 

فلسفة زبان:

 

هرمنوتیک دربارة فهم و چگونگی فهم متون بحث می کند

حال خود به خود این سؤال پیش می آید که در این میان نقش زبان چیست؟ یعنی زبان چه نقشی در فهم دارد؟

کسانی چون اِبلینگ و ارنست فوکس معتقدند که هرمنوتیک درواقع یک امر زبانی است به این معنی که بررسی می کند که کلمه( که جزئی از زبان است) چگونه فهمیده می شود. اِبلینگ می گوید اگزیستانس( وجود) با کلمه آغشته است و در هر کلمه ای ، وجود نهفته است.

 

فلسفة زبان چگونه آغاز شد؟

با آثار گُت لُب فِرگه فیلسوف قرن نوزدهمی آلمانی.

مهم ترین مقالة فرگه در چه موردی است؟

در باب معنا( مفهوم= ذهنّیت) و مصداق( عینیّت).

فرگه در باب معنا و مصداق چه اعتقادی داشت؟

معتقد بود میان معنا و مصداق- یعنی تحقق آن در جهان خارج- فرق است.

ستارة سحری، ستارة شب و ستارة زهره سه معنای مختلف اند ولیکن مصداق هر سه یکی است.یعنی در واقعیّت به یک امر اشاره می کند یا پور دستان ، صاحب رخش ، یل سیستان سه معنای متفاوت اند ولیکن مصادیق شان یکی است= رستم.

البته هم معنا وجود حقیقی دارد و هم مصداق- از نظر او در زبان شعر، مفهوم( معنا) مطرح است نه مصداق- یعنی قرار نیست هر معنا و مفهوم و ایدة شعری و هنری ، لزوماً و حتماً مصداق بیرونی و واقعی نیز داشته باشد. لذا بحث صدق و کذب و راست و دروغ در شعر و ادبیات معنی ندارد.

فرگه می گوید معنی جملات مستقلاز گویندة آن است یعنی ما برای دریافت یک جمله نیازمند شناخت گویندة آن نیستیم مثلاً برای دانستن معنی : دو از یک بزرگتر است و یا خورشید می تابد ، لازم نیست دقّت کنیم که گویندة آن ها کیست.

 

از مسائل مهم فلسفة زبان ، یکی این است که چگونه زبان ، واقعیّت یعنی جهان را نشان می دهد و بیان می کند. و یا چه قدر  در واقعیّت تصرّف می کند و تغییرش می دهد ؛ یعنی چقدر با واقعیّت فرق دارد.

 

در فلسفة زبان از انواع جملات صادق و کاذب و بی معنی و بطور کلی صدق و کذب و راست و ناراست بحث می شود.

دیویدسون یکی از کسانی که در این باره بسیار کوشیده است می گوید: این درست نیست که هرکسی هر متنی را مطابق میل خود بفهمد بلکه در مورد هر متن ، نوعی فهم متعارف ( و عمومی و کمابیش یکسان) وجود دارد.

 

جدی ترین بحث ها را درباره زبان چه کسی مطرح نمود؟ فردینان دو سوسور  زبانشناس فرانسوی.

او زبان را قراردادی می دانست- و نه امری کاملاً مطابق با واقعیّت- و بنابراین با عقایدی چون عقاید اوّلیة لودویگ ویتگنشتاین- که ابتدا معتقد به نظریة تصویری بود یعنی اعتقاد داشت که زبان ، عیناً واقعیّت جهان را تصویر می کند- مخالف بود. البته ویتگنشتاین نیز سرانجام از این نظر خویش بازگشت.

از آراء مهم دو سو سور در زبانشناسی کدامند؟

بحث محور همنشینی و جانشینی- فرق زبان با گفتارو...

او بر خلاف زبانشناسان سنّتی، معتقد به مطالعة هم زمانی بود نه در زمانی.

هرچند بزرگانی چون میخائیل باختین انتقاداتی بر برخی  از آراء

او وارد کردند با این وجود عقاید و نظریات او همچنان مهم ترین مسائل زبانشناسی است.

 

بحث زبان و معنی- لفظ و محتوی- هم مورد توجة فلاسفه است و هم زبانشناسان. مثلاً کسانی چون چامسکی به مسألة یادگیری زبان بسیار توجه نمود و این که فرق زبان ها سطحی است و  زبانها در باطن ساختار مشترکی دارندو اینکه کودکان ، نحو  را نه از راه آموزش بلکه به طور فطری می دانند.

 

سخن کاوی: بحث دیگر در زبان شناسی ، سخن کاوی( تجزیه و تحلیل گفتمان) است. زلیک هریس در 1952 در مقاله ای تحت عنوان سخن کاوی ، مطالبی جالب مطرح کرد که روی هم رفته بحثی نو است     )  هرچند که قبلاً ماته سیوس از بنیانگذاران مکتب پراگ نیز به آن توجه کرده بود ).

 

سخن کاوی، نگاهی فرمالیستی( شکل گرایانه) به متن است- هدف سخن کاوی این است که فرق میان سخن و زنجیره های تصادفی زبان را مشخّص سازد- زبانشناسانی چون هالیدِی و  فرث  در این زمینه نظریاتی دارند.

به نظر ساختگرایان، سخن( کلام) هم واحدی از زبان است اما از جمله بزرگتر است و  سخن کاوی آن را بررسی می کند- بدیهی است که متن، نوعی سخن( کلام) است.

 

مهم ترین و جدی ترین بحث های زبان کدام است؟

 بحث های فلاسفة زبان.

فلسفة زبان در حقیقت از شعب فلسفة تحلیلی است که برای کشف حقیقت، به تحلیل های زبانی می پردازد.

برخی فلسفة تحلیلی و پدیدارشناسی را مهم ترین جریانهای فلسفة معاصر

 می دانند.

در این اواخر ، اندک اندک فلسفة زبان از فلسفة تحلیلی جدا شد و  زبانشناسان به جای فیلسوفان به آن پرداختند.

فیلسوف تحلیلی بیشتر به دنبال حقیقت و صدق است و فیلسوف زبان به دنبال زبان و معنا( لفظ و محتوا).

 

اتمیسم منطقی:

برتراند راسل و نورث وایتهِد ، بنیانگذاران منطق سمبلیک اند که همان منطق ریاضی است.

اتمیسم منطقی ، فلسفة منطق ریاضی است.

راسل و وایتهِد ، منطقی متفاوت با منطق ارسطویی پایه نهادند-

منطق ارسطویی ، منطق اجناس و انواع است و منطق راسل منطق قضایا.

در منطق ارسطویی بیشتر سخن از قضایایی است چون: هر شخصی می میرد یا بعضی می میرند- و در منطق راسل ، بیشتر سخن از قضایایی چون : اگر هوا گرم شود، پنکه روشن می کنیم.

 

به نظر راسل، میان قضایای اتمی و قضایای مولکولی فرق است- این سخن که : ارسطو انسان است- قضیه ای اتمی است زیرا نمی شود آن را باز هم تجزیه و کوچکتر کرد- ولیکن این سخن که: افلاطون و ارسطو انسان اند- قضیه ای مولکولی است زیرا مرکّب از دو قضیة اتمی است و قابل تجزیه و کوچکتر شدن است- فایدة این تقسیم ، این است که با تجزیة قضایای مولکولی به قضایای اتمی، به روشن تر شدن معنی یاری می رسانیم.

به نظر راسل، واقعیّات جهانِ خارج= جهان موجود،  همه اتمی اند نه مولکولی.

پس هیچ امر کلّی ای وجود ندارد-

 و مفاهیمی چون «هر انسانی فانی است »واقعیّت ندارد بلکه تنها مصادیق آنها یعنی انسانهای مشخص- واقعیّت دارد.

به نظر او ، هر امر واقع، مرکب است از : مسندٌ الیه( =آن چیز) و مسند(= خصوصیّت آن چیز).

 ویتگنشتاین شاگرد راسل- به شرح و بسط نظریّة اتمیسم پرداخت- که به نظریّة تصویری زبان معروف است.

یعنی از نظر ویتگنشتاین ، زبان ، تصویرکننده و نشان دهندة جهان واقعیّت است و هر واژه ای تصویری از جهان واقع است.

البته بعضی از اجزاء زبان چون حروف ربط، تصویری نیستند-

از نظر او بر مبنای نظر فوق، ساخت زبان با ساخت واقعیّت(= جهان) مطابق و هماهنگ است و هر کلمه، در جهان ، برابرنهاد و معادلی دارد.

ولیکن جملات عادی و معمولی ، ساخت منطقی و هماهنگ جهان را پنهان می سازند بنابراین باید کوشید آنها را به جملاتی منطقی تبدیل کرد تا  به اصل خود بازگردند و جهان را نشان دهند.

یعنی مشکل این است که گاه از جملاتی استفاده می کنیم که جهان را تصویر نمی کنند و واقعی نیستند( مانند بسیاری از سخنان شاعرانه).

او بعدها و در سالهای 1930 به بعد در دانشگاه کمبریج، از این نظریة برگشت و اتمیسم منطقی را رها نمود و آن را نادرست خواند و گفت که هیچ زبان کاملی نداریم که آیینة تمام نمای جهان واقعیّت باشد.

او بیان کرد که بسیاری از ابهامات و مشکلاتی که در فهم متون و یا زبان پدید می آید به سبب استفادة بد و نادرست از زبان است بنابراین برای رفع این گونه ابهامات و مشکلات باید استعمال و کاربرد زبان را تصحیح نمود و آن را خوب به کار برد.

این جمله از او معروف است که:« از معنی مپرس؛ از استعمال بپرس.»

 

او در این راه- و برای تصحیح استعمال زبان- از اصطلاح بازی های زبانی استفاده می کرد- یعنی به نظر او ، متن ، صحنة بازی های بی حد و حصر است و هر زبان ، بازی و قواعد بازی خود را دارد و برای درک آن باید آن بازی و قواعد بازی را آموخت و دانست و رعایت نمود تا از عهدة درک و فهم آن زبان برآمد مانند بازی شطرنج و... باید قاعدة بازی را دانست و طبق همان قاعده رفتار نمود تا در آن موفق بود. بر این اساس، بازی ِ زبان مذهبی ، به یک حقیقت اشاره دارد و بازی زبان علوم تجربی ، به حقیقتی دیگر و بازی زبان جادوگران نیز قواعد مخصوص به خود را دارد. پس فهم معنی هر زبان مثل دانستن آن بازی ( مثلاً شطرنج و..) است. و برای رسیدن به این فهم و موفقیّت در آن باید:

1-     بازی را بدانیم2 قواعد آن را رعایت کنیم3- در آن بازی مهارت یابیم.

 

 

حلقة وین ( پوزیتویست های منطقی= اثبات گرایان منطقی):

از نظر اثبات گرایی( پوزیتویسم)، زبان ، حقیقت( واقعیت= جهان) را بیان می کند و نشان می دهد. پس باید بین واژه( زبان)و اُبژه ( جهان) ارتباطی محکم برقرار باشد زیرا قرار است زبان( دالّ= لفظ) ، جهان ( مدلول= معنی) را نشان دهد .

پوزیتویستها می گویند دو نوع قضیه وجود دارد 1- قضیة تألیفی یا ترکیبی 2- قضیة تحلیلی

 قضایای ترکیبی مانند : آب در حرارت بالا می جوشد ، نیازمند تأیید از راه تجربه ( مشاهده و آزمایش) است ولیکن قضایای تحلیلی نظیر: هر مادری بچه زاییده است، نیازمند تأیید و تجربه نیست زیرا محمول( بخش دوم قضیه) ، در خود موضوع( بخش اول قضیه) وجود دارد یعنی بدیهی و روشن است.

بنابراین قضایای تحلیلی قابل تحقیق و تجربه نیستند و سخن از حقیقت و خطا در بارة آنها بی معنی است مانند گفتارهای ادبی و شعر و نیز مهملات.

پس هر چه که قابل تحقیق نباشد یا تحلیلی است( اثبات معنی اش در داخلش هست) یا بی معنی و مهمل. و منظور از قابل تحقیق بودن، تجربه پذیری از طریق آزمایش و مشاهده و... است.

پس جملاتی چون آفرینش جهان در شش روز از نظر ایشان ، غیر قابل تحقیق است .و بر همین اساس، شعر و ادبیات نیز از نظر ایشان غیر قابل تحقیق شمرده می شود.

 

هستی و زبان: ویتگنشتاین می گفت که برخورد فلسفه با هستی از طریق زبان است و تصویر جهان در زبان منعکس می شود و فقط اسامی ای که معادل اشیا هستند معنی دارند و جز آن ها همه چیز بی معنی است.

و در هرمنوتیک هم گفته آمد که کسانی چون هایدگِر و گادامِر عقیده داشتند که زبان ، خانة وجود است. این امر مبیّن اهمّیّت زبان در تفکّر جدید است.

 

معرفت ادبی: معرفت در ادبیات از نوع حسّی و سطحی و فلسفی است نه علمی.بنابراین سخن از صدق و کذب در آن بی معنی است.

زیرا حقیقت ادبیاتی با حقیقت علمی متفاوت است.

 

 

پُست مدرنیسم  (Post-modernism):

پست مدرنیسم در اواخر دهة 1970 مطرح شد-و در اصل منظور از آن وضع معماری بعد از جنگ جهانی دوم بود اما امروزه در مورد فرهنگ و سیاست و هنر و تکنولوژی و ادبیات به کار می رود.

در معماری جدید ، از یک سو از تزئیناتی چون مجسمه های رومی و یونانی کهن- که غالباً مضحک و غیر ضروری می نمایند، استفاده می شود و از دیگر سو نمی خواهند به فضاهای معماری کهن برگردند. پست مدرنیست ها می گویند بازگشت به فضاهای روحنواز معماری کهن و بهره بردن از امکانات قدیم چه عیبی دارد؟

سخن پست مدرنیست ها به طور خلاصه چنین است:نباید خود را به استفاده از ابزار و امکانات عصر مدرنیسم محدود کرد بلکه باید از جنبه های خوب دوران گذشته نیز استفاده نمود. به نظر پست مدرنیستها، مدرنیستها از گذشت بریده اند و این زیانبار است بلکه می توان از گذشته به عنوان مواد خام استفاده نمود و به زندگی مدرن روح بخشید.

البته این سخن پست مدرنیسم درست است اما گاه ترکیب نادرست و ناساز و بی تناسب میان گذشته و حال موجب مضحک شدن شیءِ حاصل می شود-

 بنابراین استفادة بجا و ترکیب درست ایندو بسیار اهمیت دارد.

از سوس دیگر ، پست مدرنیست ها گاهی در این مضحک سازی عمد دارند و عمداً می کوشند آثاری مضحک ارائه دهند از همین روی برخی پست مدرنیسم را نوعی آنارشیسم( هرج و مرج گرایی) خوانده اند.

پست مدرنیستها گاه اعمال عجیب و غریبی می کنند مثلاً رمان خود را در کاغذ کلاسور چاپ می کنند تا خواننده اگر خواست بتواند جای صفحات را عوض کند و یا اینکه نوع نگارششان عمداً عجیب و غریب است مثلاً یکی ، چشم را به بند کفش یک ساز موسیقی تشبیه کرده است.

پست مدرنیسم از مدرنیسم استفاده می کند ولیکن مانند مدرنیسم ، فرهنگ عوام را انکار نمی کند.

مخالفت اساسی پست مدرنیسم با مدرنیسم در این است که نمی توان گذشته را نادیده گرفت همچنین نباید مانند رمانتی سیسم، شیفتة گذشته بود. بلکه باید از آن یاد کرد حتّی با طنز.

نکتة دیگر اینکه پست مدرنیستها از ابزارهای کار مدرنیستها مانند تک گویی ، جریان سیّال ذهن و... در رمان های خود به طنز یاد می کنند و آن ها را به سخره می گیرندک

دیوید لاج می گوید: پست مدرنیسم، همانقدر مدرنیسم را مورد انتقاد قرار می دهد که ضد مدرنیسم را.

بنابراین شاید بتوان گفت که پست مدرنیسم نوعی بینش انتقادی نسبت به ایسم ها و مکتب های تک بُعدی است و بنابراین برخی آن را نوعی اعتراض به تدن غرب دانسته اند- این جنبش از جهاتی یادآور دادائیسم است- پست مدرنیستها شیفتة نیچه اند که می گفت باورها و اعتقاداتی که به عنوان حقیقت پذیرفته ایم ، در واقع دروغی  بیش نیستند که ساختة ذهنیّت خود ماست؛ منتها گاهی این دروغها مفیدند و گاه مضرّ.

برخی از پست مدرنیست ها می گویند نظریات روشنفکران دورة مدرنیته -مانند مارکس و انگلس- خواب و خیالی بیش نبود، آنها ساده لوح و خوش باور بودند و تزهاشان همه به شکست انجامیده است.

لیوتار می گوید عمده مشکلات بر گردن همین نظریه پردازانی است که می خواستند بقول خود تکلیف دنیا را روشن کنند، مگر مارکسیسم به استالینیسم منجر نشد؟

اما بطور کلی ، پست مدرنیسم تک بعدی نیست و باید و نباید و خوب و بد نداردو با هر دستور و منبع قدرتی مخالف استمثلاً در مسائل سیاسی ضد حکومتی استو همه چیز را نسبی می داندو هر فرهنگی موازین و مقتضیات خودش را دارد از این رو ،استانلی فیش، نظریه پرداز معروف آمریکایی حملة القاعده را در یازدهم سپتامبر، به نفع القاعده توجیه کرده، به آنان حق داده است.

پست مدرنیسم در مسائل مذهبی معتقد به آزادی است

در مسائل اخلاقی نیز معتقد به آزادی است

در مسائل اجتماعی نیز به فرد و آزادی او اعتقاد دارد.

و از همه مهمتر ، برخلاف مدرنیسم ، سنّت را نه تنها نفی و رد نمی کند بلکه به دقّت در آن سفارش می نماید.

از نظریه پردازان پست مدرنیسم ، یکی ژان فرانسوا لیوتار( متولد1924) است که ویژگی اصلی پست مدرنیسم را در اعتقاد به عدم وجود معنا در متن می داند

و دیگری   دلوز که می گوید مختصة اصلی هنر مدرن آن است که مکان ندارد.

ادوارد سعید ، مسألة استعمار را بررسی کرده ، می گوید غربی ها از شرق و شرقیان داستانهای بی پایه و اساسی مبنی بر دوز و کلک و نیرنگ و بی عقلی و تنبلی ساخته اند و با این تخیّلات خوشند.

از  نویسندگان و شاعران معروف پست مدرنیست نیز می توان به عنوان نمونه از افراد زیر نام برد:

ساموئل بِکِت- هارولد پینتر- فلیپ لارکین- آلن رُب گری یه- سلمان رشدی امبرتو  اکو      .

برخی از مباحث و مسائل مهم پست مدرنیسم:

1- واقعیّت مطلق نداریم.رئالیستها می گفتند که زبان جهان را توصیف می کند اما پست مدرنیست ها می گویند زبان جهان را بوجود می آورد لذا واقعیت مطلق وجودندارد- واقعیت با زبان بوجود می آید.

 2- عدم اعتقاد به ایدئولوژی( و آرمان های ایسمها)

3- ایماژ( تصویر) به جای واقعیت:

بودریار  می گوید در پست مدرنیسم ، ایماژ ( تصویر+ احساس)، جای واقعیت را گرفته است- مراد او از ایماژ ، همه تصویرهای امروزی ای است که با اینترنت و کامپیوتر و تلویزیون و تبلیغات بوجود آمده و انسان امروزی را محاصره کرده است.

 

 

رُمان پست مدرنیستی:

هم مدرنیست ها و هم پست مدرنیستها معتقدند که  زندگی و هستی در رمانهای سنّتی به ه صورت کلیشه ای و قالبی نشان داده شده است ولیکن پست مدرنیستها همچنین می گویند که مدرنیستها نیز بر خلاف ادعاهایشان و نیز برخلاف ظواهر پیچیده و مبهم آثارشان، با زندگی و هستی برخوردی سطحی و ساده داشته اند و لذا این امید دروغین را بوجود آورده اند که بشر می تواند  سر از اسرار زندگی و هستی در آورد و معماهای حیات و هستی را جل نماید ولیکن چنین نیس و بشر هرگز قادر بدین کار نخواهد بود. پسامدرنیست ها برای نشان دادن مفهوم بیهودگی و عبث بودن حرف ها و سخنهای فلسفی، و برای بیان عدم توانایی بشر برای پاسخ گویی به این پرسش های همیشگی ، دست به اقداماتی گوناگون زده اند مثلاً: یک داستان می تواند چند پایان داشته باشد ( مثل زندگی) و خواننده می تواند هرکدام را که خواست برگزیند. و یا اینکه اساساً داستان لزوماً نباید پایان و نتیجه داشته باشد و می تواند ناتمام رها شود. یا اینکه انسجام و یکپارچگی متن ، بی معنی است و نیز هیچ چیز قطعی نیست.

بنابراین پست مدرنیستها رمانهای خود را نزدیکترین روایت به زندگی واقعی و هستی می شمرند- زاویه دید در این داستان ها معمولاً اول شخص است تا داستان در عین ناباوری، واقعی انگاشته شود.

معمولاً تریستدام شندی- اثر معروف لارنس استرن- نویسندة ایرلندی قرن هجدهم را قدیمی ترین نمونة رمان پست مدرنیستی می دانند. نویسندة این کتاب، خواننده را در کتاب مشارکت می دهد- بر خی از فصول این کتاب( که کلاً 64 فصل دارد )، نیم سطری است جملاتی را ناقص رها کرده است- صفحاتی را سفید گذاشته است- طرح و نقّاشی دارد- و پر از بازی های زبانی است و از فوت و فن ها و شگردهای کار خود در آن سخن رانده است و به نحوی طنز است. و جالب اینکه پس از فصل 64، یعنی در انتهای کتاب برای آن مقدمه نوشته است!

فرمالیستهای روسی  به این کتاب و کتاب سفرهای گالیور( اثر جاناتان سویفت) توجه بسیار داشتند. همچنین ویکتور شکلوفسکی( از فرمالیستها) ، با توجه به آن، بحث آشنایی زدایی را مطرح کرده است و به افشاکردن تکنیک در آن اشاره کرده است.

 

 

رمان پست مدرنیستی از نظر دیوید لاج دارای چه مختصات و ویژگی هایی است؟

1-      عدم قطعیّت: هیچ چیز در آن مشخص و قطعی نیست؛ نه شخصیّت و نه واقعیّت و نه غایت( پایان داستان).

2-   تناقض: مثلاً در رمان نام نبردنی اثر بکت، هر بخش ، بخش قبلی را نقض می کند:« باید ادامه دهی، نمی توانم ادامه دهم، ادامه می دهم.» و نیز از نشانه های این تناقض، وجود قهرمانانی است که گاه مذکر و گاه مؤنث اند و گاه اصلا نمی دانند که کدامند.

3-   جا به جایی:  مثلاً برای حادثه ای موارد متعددی در نظر می گیرند و هر کدام را می توان به جای دیگری قرار داد- فرضاً دو نفر همدیگر را می بینند ، ممکن است بی اعتنا از کنار هم رد شوند یا با هم سلام و علیک کنند و یا به هم چش بدوزند و... بنابراین هریک از موارد را می توان به جای دیگری قرار داد. در برخی از رمان های پست مدرنیستی چون آثار بکت، خورخه لوئیس بورخِس و...، همة این موارد در نظر گرفته شده ، با هرکدام داستانی ساخته می شود.

4-   عدم انسجام: گاهی میان جملات و حوادث ، هیچگونه ارتباطی نیست. مثلا در آثار ساموئل بکت: او با تغییرات ناگهانی و غیر منتظره در لحن راوی، صحبت های فراداستانی خطاب به خواننده، خالی گذاشتن بخش هایی از متن، تناقض گویی و جابه جایی ، انسجام کلامش را برهم می زند.

5-      فقدان قاعده: عدم انسجام ، خود به خود به بی قاعدگی می انجامد.

آنها به پوچی( absurd) و عبث بودن و عدم ضرورت معنا( بی معنایی) معتقدند و از آنجا که ذهن انسان ، منسجم است برای نشان دادن بی انسجامی ، از شگردهایی استفاده می کنندو به صورت تعمّدی، نوشتة خود را بی قاعده و قاعده گریز می سازند. مثلاً نویسنده ای نوشتة خود را با قیچی تکه تکه کرده ، بعد پاره هایی از آن را کنار هم قرار داده است و...

6-   زیاده روی: استفادة بیش از حد از استعاره و مجاز و  افراط در  توضیح و تشبیه آن به نحوی که مضحک و خنده آور می شود.

7-   اتّصال کوتاه: چون ادبیات ، استعاره ای برای جهان است و بنابراین میان متن( اثر ادبی) و واقعیت( جهان ) ، فاصله وجود دارد یعنی متن عیناً همان جهان خارج را نشان نمی دهد، در ادبیات پست مدرنیستی سعی می شود با ایجاد جرقّه ای کوتاه ، میان متن و واقعیّت اتصالی کوچک ایجاد شود و این فاصله برای لحظه ای از میان برود اما خواننده نمی تواند بین طرفین این تشبیه یعنی هستی و متن ، رابطة درستی برقرار سازد. از جمله شگردهای این کار عبارتند از : ترکیب امور متضاد- بحث از خود نویسنده و فن نویسندگی در متن- لو دادن فوت و فن هایی که نویسنده از آنها استفاده می کند( به قول فرمالیستهای روسی: افشاکردن صنعت).

 

 

محققان دیگر برای رمانهای پست مدرنیستی چه ویژگی هایی برشمرده اند؟

1-     تلفیق: به هم آمیختن سبک های مختلف مثلاً حماسی و غنایی و بطور کلّی قدیم و جدید در یک اثر.

2-     اغتشاش:وجود اغتشاش ، از هم گسیختگی و بی معنایی در آن.

 

3-     اختلال زمانی: عدم وجود نظم زمانی در روایت حوادث- که عمدی است.

4-     بی مکانی:مکان وقوع حوادث در این نوع رمان نامعلوم و نامشخص است

5-     شیفته گونگی: قهرمان داستان پسامدرنیستی، شیفته گون یعنی روانپریش است.

6-     نگارش غریب:طرز نگارش این نوع رمان ، عجیب و غریب  است، گاه عکسدار و یا  برخی صفحات بی شماره است

7-  بازی های زبانی:در این نوع رمان ، زبان نقش اول را دارد و بازی های زبانی زیادی در آن وجود دارد که خواننده نیز باید در آنها شرکت کند. در واقع برعکس رمان سنتی که نویسنده به همراه زبان، خالق جهان است ، در این نوع رمان ، نویسنده نیز مخلوق زبان است. و تنها زبان است که خالق است.

8-  نویسنده در نقش قهرمان: نویسنده نیز بعنوان یکی از قهرمانان در داستنان حضور دارد اما خواننده نمی داند که این قهرمان واقعی است یا خیالی(مثلاً سیمین دانشور در  «جزیرة سرگردانی»، نقش یکی از قهرمانان کتاب خود را ایفا می کند.)

 

 

 

 

 

نقد فمینیستی:

نقد فمینیستی بطور کلّی به مسائل زنان در معنای وسیعش می پردازد.

عقایدی که در متن در مورد زنان یا مرد سالاری آمده است ، زبان زنانه و این که اساساً میان نوشتن مرد و زن تفاوتی هست؟

مسائلی چون نویسندة زن- مادر و رابطة او با کودک- نقش زنان در فرهنگ و جامعه- حقوق زنان و... .

نقد فمینیستی، برخلاف نقد فرمالیستی و نقد نو، که متن گرا ( اثر گرا) ، و نقدهای هرمنوتیکی و پساساختگرایانه که خواننده مدار اند، نقدی مؤلف گرا ست و به دنبال صدای مؤلف در بارة مسائل زنان است و می گوید از اکثر متون، فقط صدای مردان به گوش می رسد. این نقد از همة شیوه های نقادی چون هرمنوتیک و جامعه شناسی و مارکسیسم و... استفاده می کند و خود دارای شیوة خاصی نیست.

بطور کلی نقد فمینیستی به دنبال چند مسأله است؟ سه مسأله:

1-      بازیافتن سیمای زن و در کانون قرار دادن قهرمانان زن   

2-        اگر نویسنده ، زن باشد ، متن چه حالتی پیدا می کند؟

3-      اگر خواننده زن باشد، آیا در معنی متن تفاوتی پدید می آید؟

 

نقد فمینیستی از چه زمان رایج شد؟ اواخر دهة 1960

پیشاهنگ نقد فمینیستی کیست؟ ویرجینیا وُلف داستان نویس مشهور انگلیسی

 شوالتر از نظریه پردازان  نقد فمینیستی، نویسندگی زنان را به سه دوره تقسیم کرده است ؛ کدامند؟

1- feminine( زنانه): دورة رقابت با فرهنگ مَرد مدار.

2- feminist(طرفداران تساوی حقوق زن و مرد): دورة اعتراض به فرهنگ مرد مدار (و موقعیت نابرابر زنان.)

3-female( مؤنّث): دورة آفرینش داستانهای زن محور

 

 

از نظر شوالتر ، نقد فمینیستی را به چند نوع می توان تقسیم کرد؟

دو نوع : 1- ارزیابی و نقد مجدّد آثار زنان

2-     ارزیابی و نقد مجدّد ادبیات از دیدگاه زنان.

  

 

 

 

نقد نو ( new criticism) : بر اساس این نوع نقد ، محتوا را باید از خود متن جُست نه از بیرون. بنابراین فقط باید به متن تکیه کرد و بس.

منتقدان و شاعرانی چون تی. اس. الیوت( متوفی به سال 1965) ، عزرا پاوند ( متوفی به سال 1972) و... سخنانی دربارة نقد گفته اند که شکل علمی تر و کامل ترش را در  آرای آی . اِ ریچاردز ( متوفی به سال 1979) توان دید.

از این رو با اینکه مکتب نقد نو پیش از ریچاردز پایه گذاری شد با این حال  او را پایه گذار آن  می شمرند. ه طور کلی می توان گفت که اصول نقد نو   از دو کتاب ریچاردز:« اصول نقد ادبی» (1924) و  « علم و شعر» ( 1926) ، و نیز مقالات  تی اس الیوت گرفته شده است-

امّا اصطلاح نقد نو  بعد از انتشار  کتاب جان کرو رَنسوم موسوم به the new criticism رایج گردید.

 

کلیات ادبی (5): علم معانی

علم معانی:

علم معانی از معانی ثانوی( باطنی و مجازی) جملات بحث می کند.

« برف را نگاه کنید!» که در آن،   جملة امری در معنیِ ثانوی ( اِخبار همراه با شگفتی) آمده است.

بنابراین در سبک ادبی جملات در معانی اولی خود به کار نمی روند بلکه در معانی ثانوی به کار می روند زیرا  سخن ادبی، سخنی مؤثّر است ؛ یعنی دارای بلاغت است ( بلاغت= سخن مؤثّر گفتن.) و برای اینکه سخن ، مؤثّر یعنی بلیغ باشد ، باید مطابق مقتضای حال مخاطَب و موضوع و مُقام( جایگاه) باشد- و برای اینکار ، شاعر  و نویسنده باید به امکانات وسیع زبان مسلّط باشد تا به اقتضای احوال و شرایط ، چنان سخن گوید که بلیغ(مؤثّر) باشد چرا که مثلاً گاه اِخبار( جملة خبری)  از امر( جملة امری) مؤثّر تر است ( مثلاً به کودکی که درس نمی خوانَد گفته می شود :« شنیدم پرویز شاگرد اوّل شده است»- که معنای ثانوی آن با توجّه به حال مخاطب و اوضاع و احوال بحث ، این است که تو هم درس بخوان تا شاگرد اوّل شوی.

 

 

تاریخچة علم معانی:

علم معانی در اصل مربوط به آیین سخنرانی بود زیرا سخنرانان می کوشیدند که به مقتضای حال شنوندگان سخن گویند و آنان را تحت تأثیر قرار دهند

وقتی مخاطَب( شنونده ) ، خالی الذهن(  نا آشنا به موضوع و نا آگاه) باشد، باید کلام را با اِطناب و تفصیل و شرح و توضیح بیان نمود- و اگر مخاطب ، از موضوع بحث اطّلاعات کافی دارد ، باید کلام را با ایجاز و اختصار بیان کرد و اگر مخاطب ، منکر است یعنی سخن ما را انکار می کند ، برای قانع ساختن او باید کلام را مؤکّد ساخت یعنی با تأکید بیان نمود.

 

 

*** چه کسی علم معانی را نخست بار مطرح کرد و در کجا؟

ارسطو- در کتاب معروف خویش  « رِتوریک» (Rhetoric )

 ریطوریقا :  به یونانی به معنی صنعت سخنوری و نُطّاقی( به عربی : الخطابه)

 ارسطو از اصطلاح علم معانی در کتاب  رتوریک، ( یا همان علم رتوریک)، بیشتر چه فنّی را در نظر داشت؟  فنّ سخنرانی( یعنی هنر ِ گفتن به نحو مؤثّر ).

 

 

( امّا (بعدها و بویژه) امروزه  رتوریک تبدیل به علمی شده است که به « نوشتن به نحو مؤثّر» نیز  می پردازد.)

  

ریطوریقا( رتوریک)،  چگونه هنری است؟ هنر ترغیب و تشویق کردن و برانگیختن با  عبارات و کلماتی جذّاب و دلنشین در قالب سخنرانی.

چرا رتوریک، از نظر ارسطو، با ادبیات فرق داشت؟ زیرا از نظر ارسطو ، رتوریک اساساً مربوط به فنّ سخنرانی بود و از تأثیر خطابه سخن می گفت( ونه از شعر و ادبیّات و تأثیر آن).

به قول ارسطو ، در ادبیات( شعر) ، عواطف و احساسات و به طور کلّی ، مطالب مخیّل بیان می شوند ولیکن در خطابه، این حقایق و واقعیّات اند که به شکلی مؤثّر عرضه می گردند.

 

ارسطو در کدام کتاب خود از ادبیّات ( به عنوان گونه ای گرته برداری و تقلید(= محاکات)  سخن می راند؟ بوطیقا poetics)   پوئتیکز  یا  فنّ شعر) .

تا چه قرنی رتوریک در مفهوم قدیمش ( هنر خطابه)، به کار می رفت؟ تا اوایل قرن نوزدهم

در اوایل قرن نوزدهم چه نظریّاتی در ادبیات رواج یافت؟ نظریه های بیانگرایانه Expressive)  ) که بر طبق آنها  اثر ادبی را در وهلة اوّل به عنوان وسیله ای برای بیان احساسات و خُلقیّات و نیروهای ذهنی ِ خود نویسنده می نگریستند( یعنی می گفتند نویسنده خود را در اثر ادبی اش بیان می کند و نشان می دهد).

 

در قرن بیستم چه نظریّاتی در ادبیات رایج شد؟ نظریه های ذاتی و عینی(objective)- که می گوید باید به اثر ادبی فقط به عنوان یک اثر ادبینگریست و فقط به ذات و عین آن توجّه داشت ونه به چیزی دیگر- یعنی تنها باید به خود آن پرداخت و نباید از بیرون چیزهایی را  در آن وارد کرد به عبارت دیگر ، نباید ذهن و ذهنیّات نویسنده و واکنش های خواننده را در  بررسی اثر ادبی در نظر گرفت بلکه برای بررسی یک اثر ادبی فقط و فقط باید به خود همان متن موجود و تنها به آنچه در آن هست پرداخت.

 

چگونه از اهمیّت رتوریک( فنّ خطابه) کاسته گشت؟

با مطرح شدن نظریّه هایی چون  نظریه های عینی و ذاتی ، که بر طبق آنها ، عکس العمل ها و واکنش های مخاطبان بی اهمیّت قلمداد می شد و بنابراین هدف  تأثیر ونفوذ در دلهای شنوندگان و مخاطبان( که همان هدف غایی ادبیات  یعنی بلیغ بودن سخن است) اعتبار خود را از دست می داد.

 

 

از چه سالی بحث ارتباط میان مخاطِب و مخاطَب  ( نویسنده و خواننده) از نو  اِحیا شد؟ و چه پیامدی داشت؟

 از  سال 1950به بعد- و بنابراین رتوریک به صورت نوینی تجدید حیات نمود و روز به روز گسترش یافت و از مباحث مهم نقد ادبی به شمار آمد و بدین ترتیب نقد رتوریکی یا نقد  بلاغی( که به بررسی تأثیر اثر ادبی بر خواننده ( مخاطب) می پردازد) رواج یافت.

نقد رتوریکی یا نقد بلاغی چگونه نقدی است؟

در این گونه نقد علاوه بر توجّه به خود اثر( فی نفسه)،

به تجزیه و تحلیل عناصری که باعث تأثیر و نفوذ اثر ادبی در خواننده می شوند ، می پردازند- بنابراین مطالعة ابزار و وسایل و صنایع و فنونی که نویسنده به وسیلة آنها ، نظرات یا نظریّات خود را به خواننده القا یا تحمیل می کند، در این گونه نقد اهمّیّت دارد.

 

 

تاریخچة علم رتوریک در جهان اسلام چه گونه است؟

علم معانی در جهان اسلام اگرچه متأثّر از علم معانی در غرب بوده ، از همان آراء ارسطو ریشه گرفته است، با این وجود  با مقایسة کتاب الخطابة ( رتوریک) ارسطو و  کتب رتوریک نویسندگان جدید غرب، با کتب بلاغی ما مسلمانان، در می یابیم که علم معانی در جهان اسلام ، علمی مستقل از این علم در غرب است زیرا هرچند   مبنای بحث کمابیش یکی است امّا علم معانی اسلامی هیچ شباهت ظاهری با رتوریک غربیان ندارد  و در بنا با آن اختلافات گسترده ای دارد.

در رتوریک غربی هدف ، سخن مؤثّر  گفتن برای ترغیب و یا اقناع شنونده بود ولیکن در جهان اسلام این امر به صورت « به مقتضای حال مخاطَب، سخن گفتن» تغییر و تکامل یافت.

بحث های مربوط به آیین سخنوری چون احتجاج( دلیل آوری) ، شوخی و مقدّمه و مؤخّره حذف گردید و تنها به قوانین نوشتاری توجّه شد- آن هم نه در حدود انشاء و مقاله، بلکه در حدّ ظریف تر جمله و بیت. دقایق قرآنی و بعدها کلام فصحا و شعرای عرب با توجّه به صرف و نحو عربی تبیین گشت و قوانینی استخراج گردید تا سرمشق نویسندگان عرب قرار گیرد و در مقدّمة این علم( معانی)، بحث هایی در باب فصاحت و بلاغت افزودند که می توان منشأ آن را  همان کتاب رتوریک ارسطو دانست.

در همین حال ، علوم بیان و بدیع نیز بر مبنای بحث های ارسطو در کتاب رتوریک، شکل گرفت و سه علم معانی، بیان و بدیع( علوم بلاغی) جزو مهم ترین علوم ادبی محسوب آمد.

 

نقد کاربردی: (pragmatic  criticism) که موضوع آن بررسی تأثیر اثر ادبی ( چه از لحاظ زیبایی شناسی( مثلاً لذّت بردن از آن) و چه از لحاظ اخلاقی و...) بر خواننده است.

این نوع نقد از عصر رومیان تا قرن هجدهم رایج ترین نوع نقد بود و در دوران جدید هم تحت نام  نقد بلاغی

Rhetorical  criticism) ) تجدید حیات یافت.

نظر لونگینوس از  اُدَبای معروف روم دربارة ارزش اثر ادبی و اثر بزرگ ادبی چیست؟  او می گوید

ارزش اثر ادبی در تأثیر آن بر حالات خواننده یا شنونده است- و «اثر ادبی بزرگ آن است که نه یک بار ، بلکه به تکرار خواننده را به هیجان آرد و برانگیزد.»

         

 

مقتضای حال:  مثلاً  واژگانی که به هنگام تسلیت گفتن باید به کار برد با واژگانی که به گاه تبریک و تهنیت گویی به کار

می روند طبعاً با هم متفاوت اند. ابوالعبّاس ربنجنی در مرثیة ( درگذشت)نصربن احمد پادشاه سامانی و  نیز در تهنیت جلوس فرزندش امیر نوح بن نصر سامانی قطعة زیر را  با کمال بلاغت پرداخته است:

 

پادشاهی گذشت پاکنژاد                   پادشاهی نشست فرخزاد

زان گذشته جهانیان غمگین                زین نشسته جهانیان دلشاد

بنگر اکنون به چشم عقل و بگو         هر چه بر ما ز ایزد آمد، داد

 گر چراغی ز پیش ما برداشت            باز شمعی به جای او بنهاد

ور زُحَل نحس خویش پیدا کرد         مُشتری نیز داد خویش بداد

 

 

*** باید توجّه داشت که «چراغ» در قدیم به سبب این که فتیله ای بود که با چربی یا روغن می سوخت؛ نسبت به «شمع»، کم نور تر بود( برعکس امروز که چراغ به سبب نفتی یا برقی بودن، از شمع پر نور تر است.) بنابراین شاعر می گوید :اگر نور  وجود پادشاهِ پدر به خاموشی گرایید و از این جهان رفت ، خداوند نوری درخشان تر( یعنی وجود  پادشاهِ پسر)، به جبران غم از دست رفتن آن به جهانیان عطا فرموده است.

در همین معنی ( پر نور تر بودن شمع نسبت به چراغ در گذشته) حافظ فرماید:

  ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد؟

                            چراغ مُرده کجا، شمع آفتاب کجا؟

 

 

بلاغت بعد از فصاحت: یعنی اوّل ، کلام و سخن باید واضح و فصیح و روشن و درست و استوار باشد تا آنگاه بتواند بلیغ و مؤثّر  و نفوذ کننده در مخاطَب باشد- بنابراین ، سخن ابتدا باید دارای فصاحت ( روشنی و سلامت و استواری ) باشد آنگاه بلاغت( مؤثّر و به اقتضای حال و احوال مخاطبو اثر گذار بر او.)

 

عیوب مربوط به فصاحت( عیوب مُخلّ فصاحت) کدامند؟

الف- عیوب در کلمه(  یعنی عیوب مربوط به ساخت و طرز قرار گیری حروف در  واژه):

1

- تنافر حروف و کراهت در سمع: 

 یعنی طرز قرار گرفتن حروف در کلمه طوری باشد که تلفّظ آن را دشوار و نازیبا جلوه دهد :

 

ستودن نداند کس او را چو هست  

                                میان بندگی را ببایدت بست              

                                                          فردوسی

که تلفّظ طبیعیِ     ba-ba-ya-dat 

برای رعایت وزن به صورت ba-ba-yadt  دگرگون شده است و دو صامت قریب المخرج(یعنی نزدیک به هم از جهت تلفّظ)، «د»  و  «ت»،  در هجای آخر ( cvcc) ، کنار هم آمده است که تلفّظ را ثقیل می سازد.

 

2- مخالفت با قیاس:

یعنی به کار بردن کلماتی که از لحاظ دستوری نادرست باشد یعنی در قیاس و مقایسه با دستور زبان و قواعد دستوری ، نوعی انحراف از معیار و هنجار رایجِ دستور زبان باشد مانند استفاده از تنوین عربی و یا  علائم جمع عربی در کلمات فارسی که مخالف قیاس و  قاعدة دستوری زبان فارسی است نظیر: گاهاً جاناً- زباناً- بازرسین- آزمایشات- گزارشات و...

 

 

مخالفت با قیاس در آثار بزرگان ادب چگونه باید بررسی شود؟ با احتیاط بسیار- زیرا شاعران و نویسندگان بزرگ گاه خود لغاتی را وضع می کنند و  می سازند ( یعنی جعل   یا  coinage 

می کنند) و چه بسا که جعل ایشان با روح زبان مطابقت نماید و مقبول ذوق های سلیم افتد ( هرچند که با ظاهر زبان مطابق نباشد)- مثلاً  بهاریات ، از لحاظ دستوری، کلمه ای درست نیست- امّا در این بیت مولوی بسیار خوش نشسته است:

این ازآن لطف بهاریّات بود؟    یا   ز  پاییزی پُر  آفات بود

( سؤال عایشه از پیامبر (ص) دربارة باران)

 

1-        غرابت استعمال: یعنی استعمال کلمات غریب و دور از ذهن  و نامعمول و مُرده- مانند  : آزفنداک به جای قوس قُزَح، 

کیف ما اتّفق  به جای اتّفاقی- 

در اشعار منوچهری کلمات نا آشنای عربی به وفور دیده می شود:   مقام غوانی گرفته نوایح

                      بساط عنادل سپرده عناکب

 

غوانی: جمع غانیه( زن آوازه خوان)

 نوایح: جمع نایحه (زن نوحه گر)   

 عنادل: جمع عندلیب  

  عناکب:  جمع عنکبوت

 

*** باید توجّه داشت که لغات نامأنوس و غریب از لحاظ زبانشناسی ، « تیره »( نا روشن ) opaque    اند-

( برعکس لغات مأنوس و آشنا transparent )

و معنی خود را به راحتی انتقال نمی دهند و بنابراین به کار «کلام بلیغ »که «کلام مؤثّر و به خوبی منتقل شونده» است ، نمی آیند.

 

 

ب: عیوب در کلام( یعنی عیوبی که در عبارات و جملات سخن وجود دارد ) :

1-        ضعف تألیف:  سست و مغشوش  و بی نظم  بودن  عبارات و جملات  در ترکیب کلّی کلام-( مثلاً جا به جا شدن و در جای خود نیامدن اجزاء کلام از نظر ساخت):

به دانش توان عنصری شد ولیک

                                      به دولت شدن کی توان عنصری

                                                                    خاقانی

که منظور شاعر چنین بوده است:

                                                    به دولت کی توان عنصری شدن؟

همی تا کند پیشه عادت همی کن

                 جهان مرجفا را ، تو مر صابری را

                                                           ناصر خسرو

یعنی : همی تا کند پیشه جهان مر جفا را ،

                                  تو عادت همی کن مر صابری را

 

*** ضعف تألیف سبب تعقید لفظی می شود،  یعنی سخنی را که در اصل معنی پیچیده ای ندارد  ، پیچیده می سازد.

 

 

2-        تعقید لفظی: یعنی کاربرد کلمات چنان مبهم باشد که در فهم کلام اِِِِِِِِِِشکال پدید آرد- و تقریباً همان  ضعف تألیف است با این تفاوت که در ضعف تألیف ، بیشتر به اجزاء کلام توجّه داریم که در جای طبیعی و درست خود قرار نگرفته اند ولیکن در تعقید لفظی بیشتر به معنای کلام توجّه داریم که ابهام دارد و ابهام آن ناشی از مسائل لفظی ای مانند ضعف تألیف است.

کلامی که ضعف تألیف دارد ، معمولاً معقَّد( دارای تعقید لفظی= ابهام در معنای کلام به سبب کاربرد مبهم کلمات) هم خواهد بود و برعکس-

ولیکن ممکن است اینگونه هم نباشد.

 

رنج خود و راحت یاران طلب     سایة خورشید سواران طلب 

                                                                   نظامی

این بیت ضعف تألیف ندارد،  امّا منظور از« خورشید سواران»  چندان واضح نیست.

 

در حلقة کارزارم افکند               آن نیزه که حلقه می ربودم

                                                                     سعدی

یعنی آن نیزه که برای من حلقه می ربود ، مرا در حلقة کارزار افکند: تعقید این بیت نتیجة ضعف تألیف است ( یعنی به سبب وجود ضمیر مفعولی( م) و آخر آمدن مفهومی که به طور طبیعی می بایست در اوّل می آمد( از نظر معنی، مصراع دوم می بایست در  اوّل می آمد و مصراع اول در جای دوم ).

*** استعارات و کنایات مبهم هم موجب تعقید لفظی می شوند.

 

 

3-               تعقید معنوی:

یعنی کلام بر اثر اغراق های گزاف و تخیّلات دور و دراز و اشارات مبهم به مسائل تخصّصی علمی ای چون نجوم و طبّ یا آداب و رسوم و... بسته و مبهم و پیچیده می شود مانند برخی از ابیات خاقانی و نظامی و انوری و پاره ای از اشعار سبک هندی.

 

در تعقید معنوی ، پیچیدگی کلام بر اثر مسائل لفظی نیست، بلکه به سبب عدم ارتباط واضح  معنایی الفاظ و اجزاء کلام است .

در واقع در تعقید معنوی  معمولاً با مسائل ساده ای مواجه ایم که بی جهت دشوار بیان گردیده اند بنابراین تعقیدمعنوی نه هنر ، که عیب محسوب می شود ؛ برخلاف ابهام هنری، که هنر محسوب

می گردد.

 

اشعار بیدل دهلوی ( 1133-1054 ه.ق) در تعقید معنوی معروف است:

ای فضول  وَهمِ  عُقبی، آدم از جنّت چه دید؟

                       عبرت است آنجا که صاحب خانه مهمان می شود

                                                     بیدل دهلوی

 

یعنی : آدم از بهشت چه دید که تو آن را می طلبی؟ چه لذّتی دارد  مهمان شدن در  سرایی اینچنین برای کسی که روزی صاحب خانة آن بود ولیکن عاقبت آن را از دست داد ؟ آیا  جز رنج ( ازاین یادآوری  و  زیان)، بهره ای از آن خواهد برد ؟( که حال تو مشتاقانه در پی آنی؟ )

 

گر ثور چو عقرب نشدی ناقص و بی چشم 

                                              در قبضة شمشیر نشاندی دبران را

                                                                        خاقانی

:« فیروز شاه ممدوح انوری می توانست ستارة دبران را که به جای چشم ثور( برج دوم از بروج دوازدهگانه) است برگیرد و برای زینت بر قبضة شمشیر خود نشاند امّا اگر این کار را می کرد ، ثور هم مانند عقرب ، بی چشم می شد ( بنابراین چنین نکرد)!»

 

                                        *****

*** ضرورت ِ مخلّ فصاحت: یعنی ضرورت شعری- که شاعر  به ضرورت وزن و یا امری دیگر در شعر اجازه می یابد پاره ای هنجار شکنی ها  کند و گاه قاعده ها را  بشکند، از اموری است که  که معمولاً موجب اخلال و اختلال در  فصاحت و  روشنی کلام می گردد و حتّی المقدور نباید به آن( ضرورت ) تن در داد.

 

 

حال ما این است در فقر و غنا       هیچ مهمانی مَبا مغرور ما

                                                                               مولوی

که منظور از مَبا ، مباد   است و به ضرورتِ وزن مخفّف شده است.

 

 

 

مختصّات سبکی:

سبک هر دوره ای ، شاخصه های بیانی و  استعمال لغات و جمله نویسی خاص خود را دارد و عالم علم معانی برای قضاوت صحیح دربارة آثار هر سبک و دوره، باید این مختصّات را بشناسد و آن آثار را بر مبنای دستور و بلاغت همان دوره بررسی نماید  مثلاً در سبک خراسانی کهن، لغات فارسی نزدیک به تلفّظ  و ساخت  زبان  پهلوی دیده می شود که در دوره های بعد منسوخ شده اند ویا در آن دوره ، اسامی جمع عربی را دوباره به فارسی جمع می بسته اند مانند: ملوکان،  منازل ها

و یا گاهی مانند زبان عربی، مطابقت میان صفت و موصوف را  رعایت می کرده اند یعنی با موصوف جمع ، صفت جمع؛ و با موصوف مفرد، صفت مفرد؛ و با موصوف مذکّر صفت مذکّر؛ و با موصوف مؤنّث، صفت مؤنّث می آورده اند:

سواران ترکان تنی هفت هشت

                             بر آن دشت نخجیرگه برگذشت

                                                                            فردوسی

 

و یا در دورة سبک خراسانی و عراقی قدیم، دادن صفت مضاف به مضافٌ الیه مُجاز بود :

           پسران وزیر ناقص عقل           به گدایی به روستا رفتند   

                                                                            سعدی

یعنی پسرانِ ناقص عقل ِ وزیر

(پسران: مضاف   وزیر: مضافٌ الیه    ناقص عقل: صفت)

 

و...

بنابراین آثار هر دوره  و سبکی را باید بر اساس معیارهای بیانی و زبانی و زمانی همان دوره و سبک بررسی و نقد نمود( نه بر اساس معاییر  دورة  خودمان).

                                         *****

 

یارا خود از فراقت - من اشکم و من آهم      ور خود نماند طاقت - جانا چه خود گناهم؟

از جسم و جان برون زد- این جسم و جان خاکی از دست دل برون شد -پایاب اشک و آهم

یکدم بیا ز راهی - یکدم نما نگاهی          تا بر نیاید آهی - دایم نگه براهم

گرچه بها ندارد - این  جامه گدایی           صدها بهانه دارد - با مهر خویش و ماهم

ماییم و درد جانان- تو باش با گرانان      بی یار با دیارم -کاری نماند شاهم

بشنو که خون ما را -جای شراب نوشند  دورانیان سرمست - لبهایشان گواهم

این دور  بی ترانه -خواهد بگشت یا نه؟   خواهم رسید آیا- با راه نو ز راهم؟

از تنگ جنگ یاران -آمد به تنگ جانم    خواهد رسید از راه -روزی شبی سپاهم؟

دشمن کمان ندارد -بی تیر دوستانم    از دشمنان فزایم- وز دوستان بکاهم

شارق زمان سرآمد - بویی ز دلبر آمد    من شوقم و من عشقم -من اشکم و من آهم

بی دل سوخته کاری نتوان کرد      

                            آری بی پای گذاری نتوان کرد

با دل سوخته شادان نتوان بود     

                            خنده ی بیهوده آری نتوان کرد

دل ما سنگ شد از بس که جفا دید 

                            با دل سنگ که کاری نتوان کرد

سر ما پست شد از بس که زمینی است

                            با سر پست سواری نتوان کرد

دل ما خوش به همین راه نشینی است

                              گرچه زین راه غباری نتوان کرد

تا به کی حسرت روی تو و کویت؟ 

                               سفری  سوی دیاری نتوان کرد

 کوربادا  نگه بی ثمر من !  

                               چون نگه سوی نگاری نتوان کرد

شارقا خود  چه خبر از خبر من ؟

                               خبر این است که کاری نتوان کرد

 

پاسخ به نظرات دوستان ارجمند

سلام و احترام بر همه دوستانی که لطف فرموده از این وبلاگ دیدن نموده اند و نیز بر آنان که نظر داده اند- لطفشان مزید !

خواهران و برادران: شیفته بزرگوار و خلیلی عزیز و علی اکبر گرامی و علی( پروانه سوخته) دانشمند و علیرضای ارجمند  - و شیدا خانم  هنرمند و خانم عارفی عارف و شایان خان و  پیام خان و کامکار خان که راستی را جمله از نوابغ اند و سایرین که همه عزیزند- امیدا که جمله از این جهان کامی تمام برند از عزت و معرفت وفلاح و نجاح - ایدون بادا !

 

ادراکات فرارونده و من فرهنگی(4): ادامه ی مثال...

ولیک این وظیفه ی فرارونده نیست: طبابت امراض بی علاج فرودارنده!

از آنکه طواغیت را امراض از اینسان بسیار است- و نیز از آن جهت که این مرض - مرضی خودخواسته و این مریضی- تمارض است- و این مریض هیچ مایل به بهبود نیست! و مگر مرگ طبیبی بر او برنتاند آمد!

باری ناممکن نیست جاهلی را به نیروی تعلیم دانا ساختن- ولیکن هیچ متجاهلی را علم نتوان آموختن ! 

ادراکات فرارونده و من فرهنگی( 5): ادامه یک مثال روشن

و باری چنین نیست که غرب و پرزیدنت بوش از جهت فیزیولوژیک از درک سخن ملت ایران ناتوان است- باری هرچند که غرب و پرزیدنت بوش در کردارهای عینی خویش در طول سالیان، به قدر کافی و وافی دلایلی روشن و متقن بر جنون و سفاهت خویش ارائه داده اند، مع الوصف این ناتوانی در دریافت سخن حق ملت ها ، به سبب فرارونده بودن آن  است - باری هرسان فهم و دریافت سخن حق ملتها ی بپاخاسته و فرارونده، بنیاد و بنیان فاسد و متزلزل هژمونی غرب را در خطر می افکند - اینجاست که کری و کوری مقدس از راه می رسد و همه راه ها به حماقت و خرفتی ختم می گردد.

ادراکات فرارونده و من فرهنگی (4): یک مثال روشن از جهانی تاریک

این زمان اگر خواستار آن باشید که سیمایی کهن را  با رتوشی نوین در نگرید - که مع الوصف زشت تر و فرسوده تر  از  پیش می نماید- به پرزیدنت ایالات نامتحده ی آمریکا بنگرید و اگر خواستار آن اید که مثالی زنده از ادراکات فرارونده در نظر آرید- به دفاع ملت ایران از حقوق حقّه ی خویش چشم دوزید.

باری نظام سلطه - که دیرزمانی به ستایش شنوی خوگرفته بود این زمان در برابر نکوهش های جهانی  سخت رسوا و شکننده می نماید - و بر دلائلی متقن و روشن در پیشگاه عیون و اذهان جهان، ملت ایران در این امر  نقش نخست و بنیادی دارد. و این از گذر ادراکات فرارونده روی داده است- باری ملّت ایران از پس سالیانی مدید صبر ناجمیل در برابر تعدیات نظام اهرمنی غرب- به بی صبری جمیل روی آورد و  بنیادهای نظری و عملی آن را به چالش کشید و مدام و مدام در برابر هر  حقّه ی جدید ، حقّی جدید روی نمود و مدام فرارونده تر- برگذرنده تر شد.

  

 

پس آنجا که بنیاد یکی در فروریزی دیگری است- جنگ و نزاع  طبیعی خواهد بود- از آن که هیچ نظام خودشیفته ای شیفته ی فروریزی و یا نوسازی راستین نیست- این است که کهن و نوین هماره در ستیز خواهند بود - هم اگر این ستیز چندان عیان ننماید. رفرم ها - نوین سازی و یا نوسازی نیستند- دسایسی کهنه اند در دل نظامات کهن از بهر فریفتن طبایع نوین جوی- نوسازی و یا نوین سازی - هر کدام که باشد توفیری نمی کند- را به انقلاب نیاز است و طبعاْ از فئودالیسم تا پساکاپیتالیسم هیچ نظامی آن را برنخواهد تافت. اینجاست که ترفندهایی چون نظم نوین در می رسند تا نظام کهن را در سیمایی نوین - که طبعاْ نازیبا تر و فریبناکتر است- امتداد بخشد-  و همچنان که رفرم ها- رتوش هایی بر سیمای زشت و  فرسوده ی نظامات کهن اند - نظم های نوین نیز خط و خالهایی فریبناک و زهرآگین اند که تحت آن اژدهاهایی خطرناک خفته اند. باری از برای غلبه بر هژمونی مرگ - به هژمونی مرگ نیاز است و لاغیر. و هژمونی مرگ - چیزی نیست مگر ادراکات مدام فرارونده.

ادراکات فرارونده  من فرهنگی فرد(3)

من فرهنگی- نظام معرفتی ای نوین از بهر فرد بنیاد خواهد نهاد- همچنان که خود بر نظام معرفتی ای نو بنیاد نهاده شده است- در این کناکن- این من مدام والایش و پالایش خواهد شد و سیمایی دمادم غریب تر و غریب تر در جهان خواهد یافت- این سیما در دیدگان جهانی- سخت بیگانه خواهد نمود و در آن سخت غریب خواهد بود- نیز این من فرهنگی- به جهان با دیدگانی نوین و متفاوت درخواهد نگریست و طبعاْ آن را با خویش غریبه خواهد یافت و  درنتاند شناخت و یا تافت.

جهان کهن - جهان پیشین-- جهان موجود که جهانی فرانارونده است- در دیدگان وی سخت بدساختار و دد ریختار جلوه خواهد نمود و به جهان غولان و دیوان ماننده خواهد بود نه به جهان آدمیان.

آری ایندو- من فرهنگی نوین و نظام فرهنگهای موجود- نظام قدرت حاکم جهان- در زبان نیز با هم به چالش و تنش  و جنگ و در گوش هم سخت نامفهوم و گنگ خواهند بود. 

باری ایندو- زبان هم را در نتانند یا نخواهند یافت- هرسان همزبانی- هرسان قرابت زبانی- هرسان پیوند و نزدیکی به هم- فروریزی نظامات مقبول یکی از این دو ست.

به دیگر سخن- هر زمان که ایندو زبان- زبان کهن و ساختار موجود- و زبان نوین و ساختار فرارونده- یکدگر را دوستانه اندر یابند- با ذات خویشتن دشمنی آغازیده اند.

باری از پی هرسان همزمانی- آنها ناگزیر خواهند بود که نظامات ادراکی و زبانی خویش را اصلاح نمایند- و این عملاْ با ذات و غایت هردو نظام در تضاد است- بل بر وجهی وارون- نظام کهن دوستار آن است که همچنان نظام حاکم باشد و نظام نوین خواستار آن است که هژمونی ای نوین بر جهان حاکم سازد و هژمونی نظام کهن را فرو ریزد- این است که این دو  خواست از هم عدول خواهند کرد و در گوش و نگاه هم گنگ و بیگانه خواهند بود. 

ادراکات فرارونده و من فرهنگی فرد(2)

ادامه نوشته

 

ای عشق همه غمانه از تو

افسون همه فسانه از تو

دیوانه شدم ز عشوه هایت

ای عشوه ی عاقلانه از تو

جاوید شدم به دار عشقت

ای بیرق جاودانه از تو

ما سفره نشین خانه زادیم

خوان از تو و نیز خانه از تو

ما را به دری حوالتی ده

در از تو و آستانه از تو

ما را به رهی دلالتی کن

ای راه ز تو نشانه از تو

بی شور تو شر شود به عالم

ای شورش هر زمانه از تو

از شور و شر زمانه فریاد

ای فتنه ی دام و دانه از تو

ای نوح ز آب زندگانی

برگیر مرا کرانه از تو

اندوه تو ماند بر دل ما

بار از تو اگرچه شانه از تو

شام و سحری نماند ما را

ای روز زتو شبانه از تو

من مردم از این فراق ای دوست

مردن ز من و بهانه از تو

شارق ز غمت ترانه ساز است

ای رانه ز تو ترانه از تو

 

ادراکات فرارونده و  من فرهنگی فرد (1)

جهان گستره تنازعات است و انسان واضع نزاع- هرچند که تنازع بقاء در جانداران دیگر نیز بمثابه سازوکار پاسداری از نوع به وجهی عینی و ضروری مشهود است- ازآن که استیزه های طبایع حیاتمند دیگر  از آنجا که حرکت در خط سیر طبیعی حیات و ممات است- جنگ نام نتواند گرفت - زیرا جنگ در وهله نخست رفتاری درونی و ذهنی است و با بسی از امور انسانی چون تاریخ - نیات و  پنداشت ها در کناکن است و نزاع وحوش را نسبتی با این امور نتواند بود بل رفتاری غریزی است برآینده از صفت صیانت نفس که بر سان دیگر سوائق طبیعی - طبایع وحش را بدان ستیزه سوق می دهد - (هرچند که به زعم اینجانب بحث نفس و نفسانیات در هیچ موجود مخلوقی - هرچند جماد و نبات- از آنجا که جمله یکسر در فراسو دارند و به نسبت خویش در مراتب وجود - مذکور و در حضور اند - و هریک نسبتی با درجه ای از حقیتی دارند - هیچگاه یکسر منتفی نتواند بود- ولیکن آن موضوعی علی حده است و از این مجال بر می گذرد و اینجا غرض دیگر است.) 

 

 

 صفت واضعیت انسان در نزاع از همین نسبت درونی او با آن بر می آید - به دیگر سخن - وجود چنین نسبتی میان انسان و نزاع- که در حوزه انسانی از آن به جنگ تعبیر توان نمود- این صفت را در  انسان حتمیت می بخشد- ولیک اینکه جنگ فی نفسه و یا در نسبت با واقعیت و حقیقت زشت یا نازشت است - امری دگر است که پاسخگویی بدان با هستی شناسی ها و جهان بینی های افراد  در نسبت است و ناگزیر باید به ساحتهای عینی و جزئی حیات مدنی انسان داخل شد چرا که پاسخ گویی کلی در آن - مشکلی از واقعیات جزئی و عینی موجود حیات مدنی انسان را حل نتواند نمود - هرچند که هیچ جزء ای نیست که بر  کلی بنیاد نشده باشد- مع الوصف کل نیز در نسبتی که با اجزایش برقرار می سازد - اندریافته و واضح می شود.

این اندک بدان سبب آمد که سخن به دیگر جای رود : ادراکات فرا رونده و من فرهنگی- البته این از اصطلاحات اینجانب است و ممکن است دیگران بر آن نامی دگر بر نهند و یا آن را در هیاتی دگر دریابند ولیکن ناگزیر به وجود عین و یا شبه آن در انسان باید شهادت داد- ولیک منظور از ادراکات فرارونده چیست؟ ادراکات سیال دائم متعالی شونده تر -فرارونده تر - والاتر -

ادراکاتی که از سامانه ای بزرگ و متراکم و منظم و مجموع از نظام ادراکی و مدرکات انسان بر می آید و  ناظر به فراسو ست  - ولیک فراسو خود چیست؟