نقد ادبی
در تعریف قُدما: از جهت لفظی نقد یعنی جداسازی سره و درست از ناسره و نادرست-در قدیم گاه در پول درست( دینار= زر) و درم = نقره ، مس می افزودند و بنابراین به مرور زمان با سیاه شدن مس، عیان می شد که در آن پول، قلب و ناسره و غش و ناخالصی ( و نیرنگ) به کار رفته است. پس نقد از این جهت ، تشخیص و تعیین پول خالص از ناخالص است.
در ادبیات قدیم ما ، به تشخیص و تعیین حُسن و قبح و نکات قوّت و ضعف اثر ادبی از جهت لفظ و معنی و اینکه آن اثر از چه کسی تأثیر پذیرفته است ، گفته می شد.
در قدیم چه در غرب و چه در شرق بیشتر معایب اثر نشان داده می شد امّا امروزه نقد یعنی پرداختن به هر دو وجه اثر : محاسن و معایب.
بطور کلّی نقد ادبی عبارت است از بررسی اثر ادبی با میزان ها و معیارهای نظری ادبی و نشان دادن جنبه های قوّت یا ضعف آن بر اساس قواعد و قوانین زبان شناختی، معنی شناختی و ادبی خواه از جهت لفظ و خواه از جهت معنی و خاستگاه ها و کاربرد.
میان نقد ادبی سنّتی و مدرن تفاوت زیاد است- گراهام هوف( در کتاب گفتاری دربارة نقد) تطوّر و تحوّل نقد ادبی را به سه دوره یا مرحله تقسیم می نماید :
1- مرحلّة سنّتی: در این مرحله ، اثر ادبی بر اساس همان متن موجود معنی می شود یعنی معنای اثر ، معنای مدلولی آن است یعنی اینکه دالّ( = لفظ) دارای چه مدلولی ( = معنایی ) است.
2- مرحلة سمبولیستی: در این مرحله ، اثر ادبی در واقع یک سمبل است و منقد باید به مکاشفه و کشف معانی نانوشتة آن بر آید و بنابراین اصل باطن اثر ( معنای پنهان آن ) است نه ظاهر اثر ( معنای ظاهری و لفظی و آشکار آن ).
در نقد سمبولیستی منتقد باید دنبال معانی پنهان اثر باشد.
3- مرحلة نقد مدرن: در این نقد به تحلیل جنبه های سمبولیستی اثر می پردازیم و ساختار مکاشفه ای و ذات و اساس و جوهر و درونمایة آن اثر را روشن و بیان می نماییم. یعنی در واقع این مرحله نسبت به مرحلة قبلی عمیق تر و ریشه کاو تر است. و اثر ادبی را از جمیع جهات به شکلی ژرف تر بررسی
می نماید.
*آیا نقد اثر ادبی به معنی این است که همیشه آن را وارونه و یا دیگر گونه معنی کنیم؟ خیر – بلکه هدف دقیق تر و یا هوشیارانه تر خواندن اثر است.
از نظر فرمالیست ها( که به زبان و لفظ و شکل اثر اهمّیّت
می دهند)، خوب خواندن متن یعنی چه؟ یعنی دقّت در متن.
از نظر ساختار شکنانی چون ژاک دریدا ، خوب خواندن متن یعنی چه؟ تأکید در دقّت.
میشل فوکو فیلسوف و نظریه پرداز فرانسوی دربارة نقد چه می گوید؟
او در مقالة معروف « مؤلّف چیست؟» (کیست) ، می گوید:« کار نقد ، آشکار ساختن مناسبات اثر با مؤلّف نیست و نیز قصد ندارد تا از راه متون ،اندیشه یا تجربه ای را بازسازی کند بلکه می خواهد اثر را در ساختار ، معماری ، شکل ذاتی و بازیِ مناسبات( روابط) درونی اش تحلیل کند- در اینجا مسأله ای پیش می آید: اثر چیست؟»
انواع نقد ادبی: دو نوع است: 1- نقد نظری : یعنی نقد اثر ادبی بر اساس اصول و قواعد و اصطلاحات و تعاریف ادبی مانند نقد بر اساس کتاب بوطیقای ارسطو ( فنّ شعر ارسطو). 2- نقد عملی( یا تجربی) : یعنی بررسی کامل یک اثر خاص و مشخّص و استفادة عملی از اصول نظری نقد در ارزیابی آن اثر خاص.
البته کسانی چون دیچز معتقدند که این تمایز و تفاوت میان نقد نظری و عملی ، ساختگی و مصنوعی است و در اصل هر دو یک کار را انجام می دهند- در واقع پاسخ به این سؤال که ادبیات چیست؟ نقد نظری است- و پاسخ به این سؤال که فلان اثر ادبی چه ارزش و مقامی دارد؟ نقد عملی است.
از نظر دیچز ، نقد نظری مربوط به چه جوامعی است؟ جوامع و دوره هایی که در آن ها به شعر و ادبیات حمله می نمودند و ارزشی برایش قائل نبودند.
از نظر دیچز نقد عملی مربوط به چه دوره هایی است؟ دوره هایی که برای شعر و ادبیات ارزش قائل بودند و به آن می پرداختند.
نقد عملی خود به چند نوع تقسیم می شود؟
دو نوع:
1- نقد تأثّری یا احساسی: بیان تأثیر اثر ادبی بر خود ( منتقد)- یعنی بیان و تشریح امپرسیون ها و تأثراتی که اثر ادبی بر منتقد می نهد. بنابراین در این نقد ، احساس بیشتر دخیل است تا خِرد.
به قول آناتول فرانس این نقد عبارت است از: ماجراهای یک روح حساس در برخورد با شاهکارها.
2- نقد فتوایی (یا حُکمی یا معیاری): در این نقد هم به رابطة( و تأثیر) اثر بر خواننده پرداخته می شود ( یعنی همان نقد تأثری) و هم به علّت آن تأثیر ( یعنی بررسی و تحلیل اثر از جهت موضوع ، شکل( فرم= قالب= لفظ) و ساختار ، تکنیک و فنون و صنایع.
انواع نقد از جهت ارجاع و ارتباط آن با جهان بیرونی( یعنی جهان خارج از خود اثر یعنی خواننده و نویسنده ) و یا جهان درونی( یعنی خود آن متن و اثر) کدامند؟
1- نقد مُحاکاتی :
یعنی نقد بر اساس واقعیّت. در این نقد بیان می شود که مؤلف چه قدر توانسته است واقعیّت آن موضوع را در اثر خویش نشان دهد. یعنی آن اثر چقدر واقعی است.( ابتدا افلاطون و سپس ارسطو به آن پرداخته اند و هستة اصلی تئوری های جدیدِِِِِِِِِِِِِ رئالیسم ادبی است.)
2-
نقد کاربردی یا تأثیری: یعنی نقد بهلحاظ خواننده( مخاطَب)- در این نقد بیان می شود که مؤلف در آن هدفی که داشته است چه قدر توانسته است بر مخاطَب( خواننده) تأثیر بگذارد.
به گفتة لونگینوس ، منتقد رومی،« اثر ادبی بزرگ آن است که نه یک بار بلکه به تکرار خواننده را به هیجان آورد و بر انگیزد.»
3- نقد بیانگرانه:
یعنی نقد به لحاظ نویسنده( مؤلف): در این نقد گفته می شود که مؤلف و پدید آورندة آن اثر ادبی ، چه قدر خود را در اثرش نشان داده و روحیّات و افکار خود را بیان کرده است. منتقدان رومانتیک به این نقد بسیار پرداخته اند و امروزه نیز بسیار پیرو دارد.
4- نقد عینی:
یعنی نقد به لحاظ اثر : در این نوع نقد ، اثر ادبی را به طور مستقل و جدا از نویسنده و خواننده بررسی می کنند – یعنی فقط به خود آن متن و اثر می پردازند و آن را از جهت انسجام و ضعف و قوّت لفظی و معنایی
برمی رسند.
این نوع نقد در سالهای 1920 به بعد شیوع یافت- این نقد از نظر برخی افراطی است زیرا می گویند نمی شود یک اثر را بدون بررسی زندگی و شرایط نویسنده اش بررسید. در واقع این روش نوعی عکس العمل در برابر روش ادیبان سنّتی بود که معمولاً بیش از اندازه به زندگی نویسنده و افکار او و اوضاع اجتماعی اهمّیّت می دادند و به خود متن کمتر می پرداختند.
مهم ترین مکتب در این نوع نقد ، مکتب فرمالیسم روسی است( که به زبان و شکل و فرم اثر زیاد بها می دادند).
از جهت موضوع ، چه نقدهایی دیگر وجود دارد؟
نقدهایی چون :
نقد اخلاقی:
بررسی اثر از نظر میزان تأثیر نیک بر اخلاق . افلاطون به آن بسیار اهمّیّت می داد و بنابراین به جز شاعران اندرزدهنده ، بقیة شاعران را به آرمانشهر خود راه نمی داد.زیرا معتقد بود اخلاق مردم را فاسد می کنند.
نقد روانشناختی:
بررسی اثر ادبی از لحاظ روان شناسی متن و نویسنده و تأثیرات آن بر مخاطب و پیشگویی ها و بازگشایی های جنبه های راز آمیز و روانی اثر.
نقد جامعه شناختی: نقد اثر از جهت ارتباط آن با جامعه و تحوّلات آن.
نقد اسطوره گرا ( اساطیری) :
بررسی اثر ادبی با توجه به مباحث میتولوژی( اسطوره شناسی) و مردمشناسی و روانشناسی ( بویژه روانشناسی یونگ ).
نقد مارکسیستی:
بررسی اثر ادبی از جهت ارتباط آن با شرایط تاریخی ای که باعث بوجود آمدن آن می شود یعنی برای شناخت ادبیات و آثار ادبی ، باید از جریان های اجتماعی که ادبیات نیز جزیی از آن است آگاه بود- در واقع بر اساس این نوع نقد ، ادبیات یک امر روبنایی(و معلول ) است که محصولِ جریان های اقتصادی- اجتماعی است که زیر بنا و علّت آن است.
در نقد مارکسیستی ، فرم ( لفظ و زبان و ساختار) و محتوا با هم اند.
به نظر هگل نیز ، تاریخ هنر، تناریخ دگرگونی تناسبات بین شکل و محتواست. به قول مارکس، شکل ، محصول محتواست.امّا البته به نوبة خود بر محتوا اثر می گذارد. ولی در بررسی کلی باید گفت که مارکسیست هابه محتوا اهمیّت می دهند نه به فرم ( برعکس فرمالیستها).
یکی از مباحث مهم نقد مارکسیستی ، واقعیّت ( عینیّت ) است یعنی پرداختن هر چه بیشتر به واقعیّت.در اثر این توجه ، رئالیسم سوسیالیستی در روسیه پدید آمد.
آنها حتّی یولیسیس( اولیس) اثر جیمز جویز را به سبب مطرح نشدن قیام مردم ایرلند در آن ، محکوم می کردند. و بسیاری به دلیل نپذیرفتن این نوع افکار در روسیه به مرگ محکوم شدند و حتی مایاکوفسکی شاعر بزرگ روس نیز به خودکشی ناگزیر گردید.. با فروپاشیدن شوروی ، از اهمّیّت این نقد نیز کاسته گشت ولی برخی از آراء نقد مارکسیستی هنوز اهمّیّت دارد.
نظریات مطرح امروز ( مرتبط با نقد ادبی) کدامند؟ :
هرمنوتیک – فلسفة زبان- پست مدرنیسم- فمنیسم.
داغ ترین بحث در نقد ادبی جدید کدام بحث است؟
این که آیا اثر ادبی ، معنای مشخّص و واحدی دارد یا نه برعکس ، به اندازة تعداد خوانندگان، می تواند معنی داشته باشد و هرکس می تواند معنایی دیگر از آن دریابد.
ریشه هرمنوتیک به کجا بر می گردد؟
Hermeneutics از hermeneuein یونانی مشتق و گرفته شده است که به معنی باز کردن و تفسیر است.
ریشة اصلی این کلمه، هِرمِس است که در اساطیر یونانی ، اختراع زبان و خطّ را به او نسبت داده اند( هرمس در اساطیر ما همان ادریس پیامبر علیه السلام است).
هرمنوتیک چه چیزی را بررسی می کند؟ فهم متون- یعنی متون و آثار را تحلیل و تفسیر می کند.( معادل همان زند در نسبت با اوستا، کتاب زرتشتیان- که عبارت است از تفسیر اوستا.) بنابراین ، هدف هرمنوتیک ، فهم متن است نه شناختن مؤلف. و در این راه- یعنی در راه فهمیدن متن، مسائلی چون تفاوت زمانی میان ما (خوانندگان) و مؤلفان گذشته پیش می آید که بر فهم ما اثر می گذارد- بنابراین چون در برخورد با متون کهن ، غالباً از مؤلفان و زمینه های تاریخی آثار بی خبریم و یا دوریم ، ناگزیریم برای فهم آن آثار به تأویل و تفسیر روی آوریم- یعنی دریافت مستقیم و بلافاصله از متون نداریم. بلکه از آنها، دریافت تأویلی و تفسیری و هرمنوتیکی داریم و بنابراین هر کسی می تواند به تأویل و تفسیری جدید از متن برسد. پس در هرمنوتیک ، عدم قطعیّت معنی حاکم است. و متن و معنی همواره در نوسان است ( امّا بی معنی نیست.) زیرا ذهن خواننده ثابت نیست.
در نهایت کار به جایی کشید که می توان گفت اکثر مکاتب و نحله های ادبی قرن بیستم همچون منتقدان نو، ساختگرایان و پسا ساختگرایان، با عقیدة سنّتی ها( که به وجود معنی واحد و ثابت و قطعی در متن اعتقاد داشتند) به مخالفت برخاستند و و یا در آن شک نمودند- و در این میان گروههایی چون فرمالیست ها( فرم گرایان) و ساختگرایان، که پیرو نظریات دوسوسور اند ، معتقدند که به هر حال ، متن دارای معناست ( نظریة التفات به متن)- ولیکن تاین معنا واحد( یکی) و قطعی و ثابت نیست. و از نظر ساختار شکنی چون ژاک دریدا، معنی در متن ، نسبی است و همواره به تعویق می افتد( یعنی همین که با تأویلی به معنایی می رسیم ، دوباره با تأویل و تفسیری جدید از آن متن، به معنایی متفاوت تر
می رسیم و این کار مدام تکرار می شود و بنابراین رسیدن به معنای کامل و اصلی و قطعی آن متن مدام به تعویق می افتد ( و شاید هم هرگز به آن نرسیم).)
رولان بارت با نگاشتن «مرگ مؤلف» در سال 1986 و
میشل فوکو با نگارش مقالة
«مؤلف( نویسنده) چیست»( به جای کیست)؟ در سال 1969میلادی، اساساً مؤلّف ( نویسنده ) را از صحنة اثر ادبی و متن حذف کردند.
میشل فوکو در این مقاله می گوید:« اثر که زمانی وظیفه داشت تا فناناپذیری را به همراه آورد، امروز از این حقّ برخوردار شده است که بکُشد و قاتل مولّف خود باشد- اتّفاقی که برای فلوبر، پروست و کافکا افتاد.»
هرمنوتیک در اصل ، بحث از چه چیزی بود؟ بحث از معانی کتب مقدس چون تورات و... و تفسیر اَسرار و گشایش غموض و کشف رموز آن.
چه کسی هرمنوتیک را از بحث تفسیر متون مقدس ، به سایر متون و آثار تسرّی و تعمیم داد؟ فردریک دانیل ارنست شلایِر ماخِر-متوفی به سال 1834 میلادی.
( شلایر ماخر کشیش و متکلِم = عالمِ دینی بود و با فلاسفة عصر روشنگری چون ولتر و مونتسکیو که عقل را کافی می دانستند و و نیز علمای مسیحی ای که دین را با فلسفه می آمیختند مخالف بود و می خواست دین و احساس دینی را از این امور بپیراید و به عبودیت محض در برابر خالق اهمّیّت دهد .) او در دورة رمانتیک ها می زیست و او را نخستین نقّاد و فیلسوف مکتب رومانتی سیسم می دانند.
شلایر ماخر چه اعتقادی داشت؟
مانند همه رومانتیک ها اعتقاد داشت که متن دارای معنایی واحد و قطعی است امّا کشف آن معنای واحد و مشخّص آسان نیست. و حتّی می گوید ممکن است خواننده به معانی ای پی برد که بر خود نویسنده مجهول بوده است. لذا این بحث مهم را مطرح می کند که معنی لزوماً آن چیزی نیست که که در ذهن نویسنده بوده است بلکه مؤوِّل( تأویل گر) می تواند به شناختی از متن دست یازد که برای خود مؤلف مقدور نبوده است.
او شناخت مؤلف را در فهم متن مؤثّر می داند امّا به شناخت متن از طریق مطالعة زندگی مؤلّف اعتقادی ندارد زیرا می گوید مگر ما از زندگی افلاطون و ارسطو.. چیزی می دانیم( امّا با این وجود به تفسیر آثارشان می پردازیم).
***بر اساس دور هرمنوتیکی ، معنی کلمه ( text) در جمله context)) فهمیده می شود و برعکس- یعنی جزء با توجه به کل و کل با توجه به جزء درک می شود. لوسین گُلدمَن نیز در« فلسفه و علوم انسانی» از قول پاسکال می گوید : بدون شناخت کل نمی توان به شناخت اجزاء رسید و برعکس بدون شناخت اجزاء ، درک کل محال است.
دور هرمنوتیکی ( شناخت جزء بوسیلة کل و کل بوسیلة جزء)، در اندیشة شلایر ماخر چه نام دارد؟ دور شناخت :یعنی برای فهم سخن گوینده( مؤلف) باید خود او را شناخت و برای شناخت خود او باید سخنش را شناخت و دریافت. افراط در هریک از این دو موجب مغالطه و اشتباه می شود.
قبل از شلایر ماخر عقیدة رایج دربارة اِشکال در فهم متن، چه بود؟
می پنداشتند بروز این اشکالات به سبب وجود ابهام ها و اشکالاتی در خود متن است. اما شلایر ماخر بیان نمود که همه اشکالات به متن بر نمی گردد بلکه تأویل گر نیز باید بطور معکوس ( یعنی از متن به ذهن پیش رود ( برعکس مولف که از ذهن به متن پیش می رود)همان تجربة ذهنی مؤلف را طی کند تا سخنش را دریابد – هدف نهایی هرمنوتیک از نظر او ، فهم کامل سبک است.
تأویل از نظر شلایر ماخر چند جنبه دارد؟
دو جنبه
1- تأویل و تفسیر دستوری( گراماتیکال): یعنی بحث و تفسیر بر اساس ساختار جملات و نقش کلمات در جملات:( یعنی هر کلمه( (text باید با توجه به جمله(Context) معنا شود.
2-تأویل و تفسیر فنّی( تکنیکال): یعنی تأویل بر اساس معنای جملات در متن.
تأویل فنی یا تکنیکال چند مرحله دارد؟ دو مرحله: 1- مرحلة حدسی یا اِشراقی یا پیشگویانه ( در این مرحله ، تأویل گر خود را به جای نویسنده می گذارد و سعی می کند مانند او بیندیشد و از این راه به تفکّر او پی بَرد .) 2- مرحلة قیاسی یا مقایسه ای یا سنجشی.( در این مرحله، تأویل گر ، نویسندة مورد نظر را با نویسندگانی دیگر که در همان زمینه و موضوع کار کرده اند مقایسه و سنجش می کند تا ویژگی ها و جنبه های خاص افکار او را دریابد و نیزنسبت به حدس و گمان و پیشگویی مرحله اول خود اطمینان حاصل کند. بنابراین در تأویل دستوری به نویسنده کاری نداریم بلکه به متن می پردازیم ولیکن در تأویل فنی با نویسنده نیز کار داریم.
از نظر پُل ریکور – فیلسوف فرانسوی متوفی به سال2005- افراط در تأویل دستوری به چه می انجامد؟ به فضل فروشی
از نظر او افراط در تأویل فنی به چه می انجامد؟ به تیرگی و ابهام و عدم وضوح.
فلسفة زبان:
هرمنوتیک دربارة فهم و چگونگی فهم متون بحث می کند
حال خود به خود این سؤال پیش می آید که در این میان – نقش زبان چیست؟ یعنی زبان چه نقشی در فهم دارد؟
کسانی چون اِبلینگ و ارنست فوکس معتقدند که هرمنوتیک درواقع یک امر زبانی است – به این معنی که بررسی می کند که کلمه( که جزئی از زبان است) چگونه فهمیده می شود. اِبلینگ می گوید اگزیستانس( وجود) با کلمه آغشته است و در هر کلمه ای ، وجود نهفته است.
فلسفة زبان چگونه آغاز شد؟
با آثار گُت لُب فِرگه – فیلسوف قرن نوزدهمی آلمانی.
مهم ترین مقالة فرگه در چه موردی است؟
در باب معنا( مفهوم= ذهنّیت) و مصداق( عینیّت).
فرگه در باب معنا و مصداق چه اعتقادی داشت؟
معتقد بود میان معنا و مصداق- یعنی تحقق آن در جهان خارج- فرق است.
ستارة سحری، ستارة شب و ستارة زهره سه معنای مختلف اند ولیکن مصداق هر سه یکی است.یعنی در واقعیّت به یک امر اشاره می کند – یا پور دستان ، صاحب رخش ، یل سیستان سه معنای متفاوت اند ولیکن مصادیق شان یکی است= رستم.
البته هم معنا وجود حقیقی دارد و هم مصداق- از نظر او در زبان شعر، مفهوم( معنا) مطرح است نه مصداق- یعنی قرار نیست هر معنا و مفهوم و ایدة شعری و هنری ، لزوماً و حتماً مصداق بیرونی و واقعی نیز داشته باشد. لذا بحث صدق و کذب و راست و دروغ در شعر و ادبیات معنی ندارد.
فرگه می گوید معنی جملات مستقلاز گویندة آن است یعنی ما برای دریافت یک جمله نیازمند شناخت گویندة آن نیستیم مثلاً برای دانستن معنی : دو از یک بزرگتر است و یا خورشید می تابد ، لازم نیست دقّت کنیم که گویندة آن ها کیست.
از مسائل مهم فلسفة زبان ، یکی این است که چگونه زبان ، واقعیّت یعنی جهان را نشان می دهد و بیان می کند. و یا چه قدر در واقعیّت تصرّف می کند و تغییرش می دهد ؛ یعنی چقدر با واقعیّت فرق دارد.
در فلسفة زبان از انواع جملات صادق و کاذب و بی معنی و بطور کلی صدق و کذب و راست و ناراست بحث می شود.
دیویدسون یکی از کسانی که در این باره بسیار کوشیده است می گوید: این درست نیست که هرکسی هر متنی را مطابق میل خود بفهمد بلکه در مورد هر متن ، نوعی فهم متعارف ( و عمومی و کمابیش یکسان) وجود دارد.
جدی ترین بحث ها را درباره زبان چه کسی مطرح نمود؟ فردینان دو سوسور زبانشناس فرانسوی.
او زبان را قراردادی می دانست- و نه امری کاملاً مطابق با واقعیّت- و بنابراین با عقایدی چون عقاید اوّلیة لودویگ ویتگنشتاین- که ابتدا معتقد به نظریة تصویری بود یعنی اعتقاد داشت که زبان ، عیناً واقعیّت جهان را تصویر می کند- مخالف بود. البته ویتگنشتاین نیز سرانجام از این نظر خویش بازگشت.
از آراء مهم دو سو سور در زبانشناسی کدامند؟
بحث محور همنشینی و جانشینی- فرق زبان با گفتارو...
او بر خلاف زبانشناسان سنّتی، معتقد به مطالعة هم زمانی بود نه در زمانی.
هرچند بزرگانی چون میخائیل باختین انتقاداتی بر برخی از آراء
او وارد کردند با این وجود عقاید و نظریات او همچنان مهم ترین مسائل زبانشناسی است.
بحث زبان و معنی- لفظ و محتوی- هم مورد توجة فلاسفه است و هم زبانشناسان. مثلاً کسانی چون چامسکی به مسألة یادگیری زبان بسیار توجه نمود و این که فرق زبان ها سطحی است و زبانها در باطن ساختار مشترکی دارندو اینکه کودکان ، نحو را نه از راه آموزش بلکه به طور فطری می دانند.
سخن کاوی: بحث دیگر در زبان شناسی ، سخن کاوی( تجزیه و تحلیل گفتمان) است. زلیک هریس در 1952 در مقاله ای تحت عنوان سخن کاوی ، مطالبی جالب مطرح کرد که روی هم رفته بحثی نو است ) هرچند که قبلاً ماته سیوس از بنیانگذاران مکتب پراگ نیز به آن توجه کرده بود ).
سخن کاوی، نگاهی فرمالیستی( شکل گرایانه) به متن است- هدف سخن کاوی این است که فرق میان سخن و زنجیره های تصادفی زبان را مشخّص سازد- زبانشناسانی چون هالیدِی و فرث در این زمینه نظریاتی دارند.
به نظر ساختگرایان، سخن( کلام) هم واحدی از زبان است اما از جمله بزرگتر است و سخن کاوی آن را بررسی می کند- بدیهی است که متن، نوعی سخن( کلام) است.
مهم ترین و جدی ترین بحث های زبان کدام است؟
بحث های فلاسفة زبان.
فلسفة زبان در حقیقت از شعب فلسفة تحلیلی است که برای کشف حقیقت، به تحلیل های زبانی می پردازد.
برخی فلسفة تحلیلی و پدیدارشناسی را مهم ترین جریانهای فلسفة معاصر
می دانند.
در این اواخر ، اندک اندک فلسفة زبان از فلسفة تحلیلی جدا شد و زبانشناسان به جای فیلسوفان به آن پرداختند.
فیلسوف تحلیلی بیشتر به دنبال حقیقت و صدق است و فیلسوف زبان به دنبال زبان و معنا( لفظ و محتوا).
اتمیسم منطقی:
برتراند راسل و نورث وایتهِد ، بنیانگذاران منطق سمبلیک اند که همان منطق ریاضی است.
اتمیسم منطقی ، فلسفة منطق ریاضی است.
راسل و وایتهِد ، منطقی متفاوت با منطق ارسطویی پایه نهادند-
منطق ارسطویی ، منطق اجناس و انواع است و منطق راسل منطق قضایا.
در منطق ارسطویی بیشتر سخن از قضایایی است چون: هر شخصی می میرد یا بعضی می میرند- و در منطق راسل ، بیشتر سخن از قضایایی چون : اگر هوا گرم شود، پنکه روشن می کنیم.
به نظر راسل، میان قضایای اتمی و قضایای مولکولی فرق است- این سخن که : ارسطو انسان است- قضیه ای اتمی است زیرا نمی شود آن را باز هم تجزیه و کوچکتر کرد- ولیکن این سخن که: افلاطون و ارسطو انسان اند- قضیه ای مولکولی است زیرا مرکّب از دو قضیة اتمی است و قابل تجزیه و کوچکتر شدن است- فایدة این تقسیم ، این است که با تجزیة قضایای مولکولی به قضایای اتمی، به روشن تر شدن معنی یاری می رسانیم.
به نظر راسل، واقعیّات جهانِ خارج= جهان موجود، همه اتمی اند نه مولکولی.
پس هیچ امر کلّی ای وجود ندارد-
و مفاهیمی چون «هر انسانی فانی است »واقعیّت ندارد بلکه تنها مصادیق آنها – یعنی انسانهای مشخص- واقعیّت دارد.
به نظر او ، هر امر واقع، مرکب است از : مسندٌ الیه( =آن چیز) و مسند(= خصوصیّت آن چیز).
ویتگنشتاین – شاگرد راسل- به شرح و بسط نظریّة اتمیسم پرداخت- که به نظریّة تصویری زبان معروف است.
یعنی از نظر ویتگنشتاین ، زبان ، تصویرکننده و نشان دهندة جهان واقعیّت است و هر واژه ای تصویری از جهان واقع است.
البته بعضی از اجزاء زبان چون حروف ربط، تصویری نیستند-
از نظر او بر مبنای نظر فوق، ساخت زبان با ساخت واقعیّت(= جهان) مطابق و هماهنگ است و هر کلمه، در جهان ، برابرنهاد و معادلی دارد.
ولیکن جملات عادی و معمولی ، ساخت منطقی و هماهنگ جهان را پنهان می سازند بنابراین باید کوشید آنها را به جملاتی منطقی تبدیل کرد تا به اصل خود بازگردند و جهان را نشان دهند.
یعنی مشکل این است که گاه از جملاتی استفاده می کنیم که جهان را تصویر نمی کنند و واقعی نیستند( مانند بسیاری از سخنان شاعرانه).
او بعدها و در سالهای 1930 به بعد در دانشگاه کمبریج، از این نظریة برگشت و اتمیسم منطقی را رها نمود و آن را نادرست خواند و گفت که هیچ زبان کاملی نداریم که آیینة تمام نمای جهان واقعیّت باشد.
او بیان کرد که بسیاری از ابهامات و مشکلاتی که در فهم متون و یا زبان پدید می آید به سبب استفادة بد و نادرست از زبان است بنابراین برای رفع این گونه ابهامات و مشکلات باید استعمال و کاربرد زبان را تصحیح نمود و آن را خوب به کار برد.
این جمله از او معروف است که:« از معنی مپرس؛ از استعمال بپرس.»
او در این راه- و برای تصحیح استعمال زبان- از اصطلاح بازی های زبانی استفاده می کرد- یعنی به نظر او ، متن ، صحنة بازی های بی حد و حصر است و هر زبان ، بازی و قواعد بازی خود را دارد و برای درک آن باید آن بازی و قواعد بازی را آموخت و دانست و رعایت نمود تا از عهدة درک و فهم آن زبان برآمد – مانند بازی شطرنج و... باید قاعدة بازی را دانست و طبق همان قاعده رفتار نمود تا در آن موفق بود. بر این اساس، بازی ِ زبان مذهبی ، به یک حقیقت اشاره دارد و بازی زبان علوم تجربی ، به حقیقتی دیگر و بازی زبان جادوگران نیز قواعد مخصوص به خود را دارد. پس فهم معنی هر زبان مثل دانستن آن بازی ( مثلاً شطرنج و..) است. و برای رسیدن به این فهم و موفقیّت در آن باید:
1- بازی را بدانیم2 – قواعد آن را رعایت کنیم3- در آن بازی مهارت یابیم.
حلقة وین ( پوزیتویست های منطقی= اثبات گرایان منطقی):
از نظر اثبات گرایی( پوزیتویسم)، زبان ، حقیقت( واقعیت= جهان) را بیان می کند و نشان می دهد. پس باید بین واژه( زبان)و اُبژه ( جهان) ارتباطی محکم برقرار باشد زیرا قرار است زبان( دالّ= لفظ) ، جهان ( مدلول= معنی) را نشان دهد .
پوزیتویستها می گویند دو نوع قضیه وجود دارد 1- قضیة تألیفی یا ترکیبی 2- قضیة تحلیلی
قضایای ترکیبی مانند : آب در حرارت بالا می جوشد ، نیازمند تأیید از راه تجربه ( مشاهده و آزمایش) است ولیکن قضایای تحلیلی نظیر: هر مادری بچه زاییده است، نیازمند تأیید و تجربه نیست زیرا محمول( بخش دوم قضیه) ، در خود موضوع( بخش اول قضیه) وجود دارد یعنی بدیهی و روشن است.
بنابراین قضایای تحلیلی قابل تحقیق و تجربه نیستند و سخن از حقیقت و خطا در بارة آنها بی معنی است مانند گفتارهای ادبی و شعر و نیز مهملات.
پس هر چه که قابل تحقیق نباشد یا تحلیلی است( اثبات معنی اش در داخلش هست) یا بی معنی و مهمل. و منظور از قابل تحقیق بودن، تجربه پذیری از طریق آزمایش و مشاهده و... است.
پس جملاتی چون آفرینش جهان در شش روز از نظر ایشان ، غیر قابل تحقیق است .و بر همین اساس، شعر و ادبیات نیز از نظر ایشان غیر قابل تحقیق شمرده می شود.
هستی و زبان: ویتگنشتاین می گفت که برخورد فلسفه با هستی از طریق زبان است و تصویر جهان در زبان منعکس می شود و فقط اسامی ای که معادل اشیا هستند معنی دارند و جز آن ها همه چیز بی معنی است.
و در هرمنوتیک هم گفته آمد که کسانی چون هایدگِر و گادامِر عقیده داشتند که زبان ، خانة وجود است. این امر مبیّن اهمّیّت زبان در تفکّر جدید است.
معرفت ادبی: معرفت در ادبیات از نوع حسّی و سطحی و فلسفی است نه علمی.بنابراین سخن از صدق و کذب در آن بی معنی است.
زیرا حقیقت ادبیاتی با حقیقت علمی متفاوت است.
پُست مدرنیسم (Post-modernism):
پست مدرنیسم در اواخر دهة 1970 مطرح شد-و در اصل منظور از آن وضع معماری بعد از جنگ جهانی دوم بود اما امروزه در مورد فرهنگ و سیاست و هنر و تکنولوژی و ادبیات به کار می رود.
در معماری جدید ، از یک سو از تزئیناتی چون مجسمه های رومی و یونانی کهن- که غالباً مضحک و غیر ضروری می نمایند، استفاده می شود و از دیگر سو نمی خواهند به فضاهای معماری کهن برگردند. پست مدرنیست ها می گویند بازگشت به فضاهای روحنواز معماری کهن و بهره بردن از امکانات قدیم چه عیبی دارد؟
سخن پست مدرنیست ها به طور خلاصه چنین است:نباید خود را به استفاده از ابزار و امکانات عصر مدرنیسم محدود کرد بلکه باید از جنبه های خوب دوران گذشته نیز استفاده نمود. به نظر پست مدرنیستها، مدرنیستها از گذشت بریده اند و این زیانبار است بلکه می توان از گذشته به عنوان مواد خام استفاده نمود و به زندگی مدرن روح بخشید.
البته این سخن پست مدرنیسم درست است اما گاه ترکیب نادرست و ناساز و بی تناسب میان گذشته و حال موجب مضحک شدن شیءِ حاصل می شود-
بنابراین استفادة بجا و ترکیب درست ایندو بسیار اهمیت دارد.
از سوس دیگر ، پست مدرنیست ها گاهی در این مضحک سازی عمد دارند و عمداً می کوشند آثاری مضحک ارائه دهند از همین روی برخی پست مدرنیسم را نوعی آنارشیسم( هرج و مرج گرایی) خوانده اند.
پست مدرنیستها گاه اعمال عجیب و غریبی می کنند مثلاً رمان خود را در کاغذ کلاسور چاپ می کنند تا خواننده اگر خواست بتواند جای صفحات را عوض کند و یا اینکه نوع نگارششان عمداً عجیب و غریب است مثلاً یکی ، چشم را به بند کفش یک ساز موسیقی تشبیه کرده است.
پست مدرنیسم از مدرنیسم استفاده می کند ولیکن مانند مدرنیسم ، فرهنگ عوام را انکار نمی کند.
مخالفت اساسی پست مدرنیسم با مدرنیسم در این است که نمی توان گذشته را نادیده گرفت همچنین نباید مانند رمانتی سیسم، شیفتة گذشته بود. بلکه باید از آن یاد کرد حتّی با طنز.
نکتة دیگر اینکه پست مدرنیستها از ابزارهای کار مدرنیستها مانند تک گویی ، جریان سیّال ذهن و... در رمان های خود به طنز یاد می کنند و آن ها را به سخره می گیرندک
دیوید لاج می گوید: پست مدرنیسم، همانقدر مدرنیسم را مورد انتقاد قرار می دهد که ضد مدرنیسم را.
بنابراین شاید بتوان گفت که پست مدرنیسم نوعی بینش انتقادی نسبت به ایسم ها و مکتب های تک بُعدی است و بنابراین برخی آن را نوعی اعتراض به تدن غرب دانسته اند- این جنبش از جهاتی یادآور دادائیسم است- پست مدرنیستها شیفتة نیچه اند که می گفت باورها و اعتقاداتی که به عنوان حقیقت پذیرفته ایم ، در واقع دروغی بیش نیستند که ساختة ذهنیّت خود ماست؛ منتها گاهی این دروغها مفیدند و گاه مضرّ.
برخی از پست مدرنیست ها می گویند نظریات روشنفکران دورة مدرنیته -مانند مارکس و انگلس- خواب و خیالی بیش نبود، آنها ساده لوح و خوش باور بودند و تزهاشان همه به شکست انجامیده است.
لیوتار می گوید عمده مشکلات بر گردن همین نظریه پردازانی است که می خواستند بقول خود تکلیف دنیا را روشن کنند، مگر مارکسیسم به استالینیسم منجر نشد؟
اما بطور کلی ، پست مدرنیسم تک بعدی نیست و باید و نباید و خوب و بد نداردو با هر دستور و منبع قدرتی مخالف استمثلاً در مسائل سیاسی ضد حکومتی استو همه چیز را نسبی می داندو هر فرهنگی موازین و مقتضیات خودش را دارد – از این رو ،استانلی فیش، نظریه پرداز معروف آمریکایی حملة القاعده را در یازدهم سپتامبر، به نفع القاعده توجیه کرده، به آنان حق داده است.
پست مدرنیسم در مسائل مذهبی معتقد به آزادی است
در مسائل اخلاقی نیز معتقد به آزادی است
در مسائل اجتماعی نیز به فرد و آزادی او اعتقاد دارد.
و از همه مهمتر ، برخلاف مدرنیسم ، سنّت را نه تنها نفی و رد نمی کند بلکه به دقّت در آن سفارش می نماید.
از نظریه پردازان پست مدرنیسم ، یکی ژان فرانسوا لیوتار( متولد1924) است که ویژگی اصلی پست مدرنیسم را در اعتقاد به عدم وجود معنا در متن می داند
و دیگری دلوز – که می گوید مختصة اصلی هنر مدرن آن است که مکان ندارد.
ادوارد سعید ، مسألة استعمار را بررسی کرده ، می گوید غربی ها از شرق و شرقیان داستانهای بی پایه و اساسی مبنی بر دوز و کلک و نیرنگ و بی عقلی و تنبلی ساخته اند و با این تخیّلات خوشند.
از نویسندگان و شاعران معروف پست مدرنیست نیز می توان به عنوان نمونه از افراد زیر نام برد:
ساموئل بِکِت- هارولد پینتر- فلیپ لارکین- آلن رُب گری یه- سلمان رشدی – امبرتو اکو .
برخی از مباحث و مسائل مهم پست مدرنیسم:
1- واقعیّت مطلق نداریم.رئالیستها می گفتند که زبان جهان را توصیف می کند اما پست مدرنیست ها می گویند زبان جهان را بوجود می آورد لذا واقعیت مطلق وجودندارد- واقعیت با زبان بوجود می آید.
2- عدم اعتقاد به ایدئولوژی( و آرمان های ایسمها)
3- ایماژ( تصویر) به جای واقعیت:
بودریار می گوید در پست مدرنیسم ، ایماژ ( تصویر+ احساس)، جای واقعیت را گرفته است- مراد او از ایماژ ، همه تصویرهای امروزی ای است که با اینترنت و کامپیوتر و تلویزیون و تبلیغات بوجود آمده و انسان امروزی را محاصره کرده است.
رُمان پست مدرنیستی:
هم مدرنیست ها و هم پست مدرنیستها معتقدند که زندگی و هستی در رمانهای سنّتی به ه صورت کلیشه ای و قالبی نشان داده شده است – ولیکن پست مدرنیستها همچنین می گویند که مدرنیستها نیز بر خلاف ادعاهایشان و نیز برخلاف ظواهر پیچیده و مبهم آثارشان، با زندگی و هستی برخوردی سطحی و ساده داشته اند و لذا این امید دروغین را بوجود آورده اند که بشر می تواند سر از اسرار زندگی و هستی در آورد و معماهای حیات و هستی را جل نماید ولیکن چنین نیس و بشر هرگز قادر بدین کار نخواهد بود. پسامدرنیست ها برای نشان دادن مفهوم بیهودگی و عبث بودن حرف ها و سخنهای فلسفی، و برای بیان عدم توانایی بشر برای پاسخ گویی به این پرسش های همیشگی ، دست به اقداماتی گوناگون زده اند مثلاً: یک داستان می تواند چند پایان داشته باشد ( مثل زندگی) و خواننده می تواند هرکدام را که خواست برگزیند. و یا اینکه اساساً داستان لزوماً نباید پایان و نتیجه داشته باشد و می تواند ناتمام رها شود. یا اینکه انسجام و یکپارچگی متن ، بی معنی است و نیز هیچ چیز قطعی نیست.
بنابراین پست مدرنیستها رمانهای خود را نزدیکترین روایت به زندگی واقعی و هستی می شمرند- زاویه دید در این داستان ها معمولاً اول شخص است تا داستان در عین ناباوری، واقعی انگاشته شود.
معمولاً تریستدام شندی- اثر معروف لارنس استرن- نویسندة ایرلندی قرن هجدهم را قدیمی ترین نمونة رمان پست مدرنیستی می دانند. نویسندة این کتاب، خواننده را در کتاب مشارکت می دهد- بر خی از فصول این کتاب( که کلاً 64 فصل دارد )، نیم سطری است – جملاتی را ناقص رها کرده است- صفحاتی را سفید گذاشته است- طرح و نقّاشی دارد- و پر از بازی های زبانی است و از فوت و فن ها و شگردهای کار خود در آن سخن رانده است و به نحوی طنز است. و جالب اینکه پس از فصل 64، یعنی در انتهای کتاب برای آن مقدمه نوشته است!
فرمالیستهای روسی به این کتاب و کتاب سفرهای گالیور( اثر جاناتان سویفت) توجه بسیار داشتند. همچنین ویکتور شکلوفسکی( از فرمالیستها) ، با توجه به آن، بحث آشنایی زدایی را مطرح کرده است و به افشاکردن تکنیک در آن اشاره کرده است.
رمان پست مدرنیستی از نظر دیوید لاج دارای چه مختصات و ویژگی هایی است؟
1- عدم قطعیّت: هیچ چیز در آن مشخص و قطعی نیست؛ نه شخصیّت و نه واقعیّت و نه غایت( پایان داستان).
2- تناقض: مثلاً در رمان نام نبردنی اثر بکت، هر بخش ، بخش قبلی را نقض می کند:« باید ادامه دهی، نمی توانم ادامه دهم، ادامه می دهم.» و نیز از نشانه های این تناقض، وجود قهرمانانی است که گاه مذکر و گاه مؤنث اند و گاه اصلا نمی دانند که کدامند.
3- جا به جایی: مثلاً برای حادثه ای موارد متعددی در نظر می گیرند و هر کدام را می توان به جای دیگری قرار داد- فرضاً دو نفر همدیگر را می بینند ، ممکن است بی اعتنا از کنار هم رد شوند یا با هم سلام و علیک کنند و یا به هم چش بدوزند و... بنابراین هریک از موارد را می توان به جای دیگری قرار داد. در برخی از رمان های پست مدرنیستی چون آثار بکت، خورخه لوئیس بورخِس و...، همة این موارد در نظر گرفته شده ، با هرکدام داستانی ساخته می شود.
4- عدم انسجام: گاهی میان جملات و حوادث ، هیچگونه ارتباطی نیست. مثلا در آثار ساموئل بکت: او با تغییرات ناگهانی و غیر منتظره در لحن راوی، صحبت های فراداستانی خطاب به خواننده، خالی گذاشتن بخش هایی از متن، تناقض گویی و جابه جایی ، انسجام کلامش را برهم می زند.
5- فقدان قاعده: عدم انسجام ، خود به خود به بی قاعدگی می انجامد.
آنها به پوچی( absurd) و عبث بودن و عدم ضرورت معنا( بی معنایی) معتقدند و از آنجا که ذهن انسان ، منسجم است – برای نشان دادن بی انسجامی ، از شگردهایی استفاده می کنندو به صورت تعمّدی، نوشتة خود را بی قاعده و قاعده گریز می سازند. مثلاً نویسنده ای نوشتة خود را با قیچی تکه تکه کرده ، بعد پاره هایی از آن را کنار هم قرار داده است و...
6- زیاده روی: استفادة بیش از حد از استعاره و مجاز و افراط در توضیح و تشبیه آن به نحوی که مضحک و خنده آور می شود.
7- اتّصال کوتاه: چون ادبیات ، استعاره ای برای جهان است و بنابراین میان متن( اثر ادبی) و واقعیت( جهان ) ، فاصله وجود دارد یعنی متن عیناً همان جهان خارج را نشان نمی دهد، در ادبیات پست مدرنیستی سعی می شود با ایجاد جرقّه ای کوتاه ، میان متن و واقعیّت اتصالی کوچک ایجاد شود و این فاصله برای لحظه ای از میان برود – اما خواننده نمی تواند بین طرفین این تشبیه یعنی هستی و متن ، رابطة درستی برقرار سازد. از جمله شگردهای این کار عبارتند از : ترکیب امور متضاد- بحث از خود نویسنده و فن نویسندگی در متن- لو دادن فوت و فن هایی که نویسنده از آنها استفاده می کند( به قول فرمالیستهای روسی: افشاکردن صنعت).
محققان دیگر برای رمانهای پست مدرنیستی چه ویژگی هایی برشمرده اند؟
1- تلفیق: به هم آمیختن سبک های مختلف مثلاً حماسی و غنایی و بطور کلّی قدیم و جدید در یک اثر.
2- اغتشاش:وجود اغتشاش ، از هم گسیختگی و بی معنایی در آن.
3- اختلال زمانی: عدم وجود نظم زمانی در روایت حوادث- که عمدی است.
4- بی مکانی:مکان وقوع حوادث در این نوع رمان نامعلوم و نامشخص است
5- شیفته گونگی: قهرمان داستان پسامدرنیستی، شیفته گون یعنی روانپریش است.
6- نگارش غریب:طرز نگارش این نوع رمان ، عجیب و غریب است، گاه عکسدار و یا برخی صفحات بی شماره است
7- بازی های زبانی:در این نوع رمان ، زبان نقش اول را دارد و بازی های زبانی زیادی در آن وجود دارد که خواننده نیز باید در آنها شرکت کند. در واقع برعکس رمان سنتی که نویسنده به همراه زبان، خالق جهان است ، در این نوع رمان ، نویسنده نیز مخلوق زبان است. و تنها زبان است که خالق است.
8- نویسنده در نقش قهرمان: نویسنده نیز بعنوان یکی از قهرمانان در داستنان حضور دارد اما خواننده نمی داند که این قهرمان واقعی است یا خیالی(مثلاً سیمین دانشور در «جزیرة سرگردانی»، نقش یکی از قهرمانان کتاب خود را ایفا می کند.)
نقد فمینیستی:
نقد فمینیستی بطور کلّی به مسائل زنان در معنای وسیعش می پردازد.
عقایدی که در متن در مورد زنان یا مرد سالاری آمده است ، زبان زنانه و این که اساساً میان نوشتن مرد و زن تفاوتی هست؟
مسائلی چون نویسندة زن- مادر و رابطة او با کودک- نقش زنان در فرهنگ و جامعه- حقوق زنان و... .
نقد فمینیستی، برخلاف نقد فرمالیستی و نقد نو، که متن گرا ( اثر گرا) ، و نقدهای هرمنوتیکی و پساساختگرایانه که خواننده مدار اند، نقدی مؤلف گرا ست و به دنبال صدای مؤلف در بارة مسائل زنان است و می گوید از اکثر متون، فقط صدای مردان به گوش می رسد. این نقد از همة شیوه های نقادی چون هرمنوتیک و جامعه شناسی و مارکسیسم و... استفاده می کند و خود دارای شیوة خاصی نیست.
بطور کلی نقد فمینیستی به دنبال چند مسأله است؟ سه مسأله:
1- بازیافتن سیمای زن و در کانون قرار دادن قهرمانان زن
2- اگر نویسنده ، زن باشد ، متن چه حالتی پیدا می کند؟
3- اگر خواننده زن باشد، آیا در معنی متن تفاوتی پدید می آید؟
نقد فمینیستی از چه زمان رایج شد؟ اواخر دهة 1960
پیشاهنگ نقد فمینیستی کیست؟ ویرجینیا وُلف داستان نویس مشهور انگلیسی
شوالتر از نظریه پردازان نقد فمینیستی، نویسندگی زنان را به سه دوره تقسیم کرده است ؛ کدامند؟
1- feminine( زنانه): دورة رقابت با فرهنگ مَرد مدار.
2- feminist(طرفداران تساوی حقوق زن و مرد): دورة اعتراض به فرهنگ مرد مدار (و موقعیت نابرابر زنان.)
3-female( مؤنّث): دورة آفرینش داستانهای زن محور
از نظر شوالتر ، نقد فمینیستی را به چند نوع می توان تقسیم کرد؟
دو نوع : 1- ارزیابی و نقد مجدّد آثار زنان
2- ارزیابی و نقد مجدّد ادبیات از دیدگاه زنان.
نقد نو ( new criticism) : بر اساس این نوع نقد ، محتوا را باید از خود متن جُست نه از بیرون. بنابراین فقط باید به متن تکیه کرد و بس.
منتقدان و شاعرانی چون تی. اس. الیوت( متوفی به سال 1965) ، عزرا پاوند ( متوفی به سال 1972) و... سخنانی دربارة نقد گفته اند که شکل علمی تر و کامل ترش را در آرای آی . اِ ریچاردز ( متوفی به سال 1979) توان دید.
از این رو با اینکه مکتب نقد نو پیش از ریچاردز پایه گذاری شد با این حال او را پایه گذار آن می شمرند. ه طور کلی می توان گفت که اصول نقد نو از دو کتاب ریچاردز:« اصول نقد ادبی» (1924) و « علم و شعر» ( 1926) ، و نیز مقالات تی اس الیوت گرفته شده است-
امّا اصطلاح نقد نو بعد از انتشار کتاب جان کرو رَنسوم موسوم به the new criticism رایج گردید.