بیا و آمدن بیار!

بیا که در ضمیر من، امیر قصّه ها تویی وزیر غصّه ها من ار ، دبیر حصّه ها تویی صفیر لحظه ها بلند، بر بسیطه ی زمین کمینه ی غم زمان، قصیده ی بلند عشق! قرینه ی عدم، بیا سکینه ی ای بیارمان بیا که دستگیر من به رغم دست ها تویی خردخوشان ، خرد کُشان قدم قدم، وجب وجب ولی عجیب نیست نیست سیاه ِ مست ها تویی یگانه ترک روزگار! بیا و آمدن بیار! بهار را سوار کن گذار کن ، گذر نما، فرود آی ، فرود آر عشق را و عقل را و پیش ازآن و بیش از آن، سر ِ گرانِ سرکشان، خرد خوشان، خرد کُشان! بیا که بی تو زندگی، حکایت جنایتی است که در گذشته کرده اند...

رغم دریای غمت سوخته جان باید مُرد

رغم دریای غمت سوخته جان باید مُرد آفرین ای غم عشق ارچه جوان باید مرد گور خود باش که در گور دگر نتوان خفت گر توان زیست ،بزی، ور نتوان، باید مرد در سرت بادی اگر بود به بیدادی رفت بعد ازاین بی خبر از داد زمان باید مرد دل سبک باش که از مرحمت مردم دهر با همه بی سرو پایی ات، گران باید مرد رنگ رخساره خبر کی دهد از درد درون؟ خنده ها بر لب ما بنگر و دان باید مرد خاک ما هر چه که کوشید نیفتاد طلا کیمیایی است که از حسرت آن باید مرد دست ما گرچه گرفتند، نگهد ار نبود الحق از رندی رندان جهان باید مرد پیش از این از خطر دشمن خود می مردند بعد از این از هنر دوست ،جوان، باید مرد