ُحالا ما یک چرخشی کردیم - رخدادی بزرگ نیست !جهان با همه ثوابت و سیاراتش اینهمه سال!به چرخ و چرخش اند و اتفاقی نمی افتد هیچگاه جایی - و بل چرخش امور کرور کرور کائن و هزار هزار نوع - و از همه بیش نوع اشرف شریف انسانی مان! هم ازاین چرخش است . پس تو بر ما مگیر - اگر که چرخشکی کردیم از حق به باطل - از عقل به جنون - از راستی به کذب ودروغ و دروج!
گیریم که بفهمی نفهمی یک هیولای ارجمند شدیم !گیریم که تمساح شریف نشانگانی از خویش در ما تواند یافت- وچند گله کرگدن زیبا و فرهیخته مدام خود را بر ما می زنند
بدین گمان کودکانه که ما یکی از همنوعان ایشانیم!
و گیریم که همه دستگاه های عینی و ذهنی انسانی مان دچار تشتتی از نوع آشفتگی های حزبی در جوامع حذفی شده است - آیا اینها هیچ یک دلیلی کافی برای برآشفتن از یک چرخش کوچک و قشنگ تواند بود ؟
گاه آدم دلش برای چرخش هایی ازاینسان لک می زند - و البته لکه ها هم از همین لک زدن لاکردار آغاز می شوند- و حال این لکه ها مدام دارند بزرگ و بزرگتر می شوند - بگمانم در جایی از این زندگی بی اعتبار- یک مقدار معتنابهی - فرضاْ بقدر یک خرفتی فوق دکترا !چرخشی کرده ایم - ورنه چه دلیل دارد یک لکه ی ناقابل که از یک لک ناقابل تر آغاز شده بود حالا اینهمه گستاخ اینهمه جدی شود !
همین روزاست که جهان با همه کرویت ! و یا هندسه نا اقلیدسی اش ! از چرخش باز ایستد و ما بمانیم با این چرخشی که حالا به هرحال خورده ایم - از یک جایی - یک طوری! چشم تان را بدرد نیاوریم ! گاهی آدم با خود می اندیشد چه زیبا بود اگر میشد هیچ قوه ی چرخیدنی در این آدم بی ظرفیت - که خودمانیم- وجود نداشت - آنوقت هرگز هیچ نظمی بر نمی آشفت : نه نظم کهن نه نظم نوین نه نظم پسانوین و نه نظم شعرهای کلاسیک مان
دلت برای یک هاراگیری بزدلانه لک زده است - اما بزدلانه است ! برای ریاکاری و یا خودنمایی هم که شده- باید این زندگی عزیز و زیاده شیرین را تاب آورد- به هر حال زندگی هم حق زیستن دارد - شده حتی در وجودهای بی سرو پایی چون خود فاضل با علم و کمال ما ! باقی التلاقی لیلا او نهارا ! و ما العشق ؟ مفهوم لا مصداق له فی جماعات الانسانیة و لا فی قلوبنا !
َ «یا دهراف بک من قتیلی» (الامام الحسین (ع))
و عشق گوید من ترا جستم و نیافتم آنگاه که جستم و ترا خواستم و تو نخواستیم آنزمان که بودی.
و جهان را افسانه ای کودکانه یافتم که پرداختی خوش و زیبا داشت - ولیک چندان که به بت ها و لعبت های آن نزدیک تر شدم از نیل به سعادت و شادمانی نومیدتر گشتم و هرچه بیش درنگریستم آن را کمتر ناب و راستین یافتم
و عقل گوید که من در آن به حدی میانه از عدم و وجود نائل گشتم و نه هرگز انکارش کردم و نه هرگز پذیرفتمش - بل هماره به خویش گفتم : تو باید شکیبا باشی و امر واقع را - در هر نسبتی که با وجود و یا عدم دارد- بدان مقدار که نسبتی با خرد و حکمت تواند داشت- تاب آری .
و من - یک انسان-با خویش گفتم گاه خواستند بمن خنده ای بیاموزند و گاه کوشیدند که سرشک از دیدگانم پاک سازند-
اما من از همه زیباتر آن یافتم که همچنان که برق اشک ها دیدگانم را چراغانی کرده اند - خنده ای طربناک بر لب آرم و نیزهمچنان که می خندم -پاسبان اشکهای گرم خود باشم که هماره به حقیقت و صداقت بر گونه ی انسانی من - و بر خاک آدمیت بی انسانیت چکیده است .