اینت زیان آنت زیان!

با دلت راست بگو ! به که دلباخته ای؟ نکند با گل یخ ! نکند با گل خرزهره ی همسایه ی دور و نزدیک !

نکند باز اسیر نگه دخترافسانه شدی؟ نکند باز دلت را بردند آن پریان سر و رو فاش و عیان

قوم زیان اند عزیز این صنمان ! لعبتیان و بتیان جمله ولنگارانند

دل ندهی با گل شان !

با دلت راست بگو ! به که پرداخته ای عمر گرامی ای دوست؟

ترس من از عاشقی ات نیست دلا- می ترسم عاقبت از عشق فراری گردی !

واز نفرت عشق پیشین دست به کاری گردی : سخت زیان سخت زیان!

گرچه زیان تر ز خود عشق نمی بینم من ! هست عیان !  

قه قاهی بر غم-  و بر شکوه آن

غمگین چه ای ای عزیز ؟ آیا دلی بسته ای ولیکن دلبسته ات نمی شوند؟ چیزی را می جویی ولیکن نمی یابی؟ آیا نگران و یا غمگین چه ای ؟ شاد باش برادر و یا خواهر من ! شادی ای راستین  ونه آلوده به بزک های این مردمان بی فرجام ! سرت را بالا گیر و راست رو و منت هیچ کوچک یا بزرگی را بر خویش هموار مکن- چرا که خداوند ترا گرامی تر ازآ ن چه پنداری قرار داده است - واگر آدمی ترا به عشق نمی خرد - خدای آدمی ترا هم به عشق و هم به وصل خواهد خرید ! پس غمگین مباش ! آیا خواستار آنی که ذات جهان را دگرگون سازی ؟ نخواهی توانست ! چرا که جهان داتش را با نپذیرفتن حقیقت  صداقت پیوند زده است - پس خود را رها ساز ازاینهمه افسون ازاین همه افسان - زیرا این انگبین چندان که می نماید شکرین نیست  !

باری می دانم می دانم ! ما نیز چون تو قلبی بس دردمنداز این جهان دردآگین داریم ولیکن زیبنده آن است که در نگاه جهانیان سربلند و استوار مانیم.

آه اگر بدانی این جهان و غمهایش در برابر اراده ی انسانی چه کوچک و چه اندک است چنان قه قاهی سر خواهی داد که همه ی گستره ی نژندی را درنوردد و طومار اندوه را درهم پیچد.

 

راز باید بود  تا راز درود

ُحالا ما یک چرخشی کردیم - رخدادی بزرگ نیست !جهان با همه ثوابت  و سیاراتش اینهمه سال!به چرخ و چرخش اند و اتفاقی نمی افتد هیچگاه جایی - و بل چرخش امور کرور کرور کائن و هزار هزار نوع - و از همه بیش نوع اشرف شریف انسانی مان! هم ازاین چرخش است . پس تو بر ما مگیر - اگر که چرخشکی کردیم از حق به باطل - از عقل به جنون - از راستی به کذب ودروغ و دروج!

گیریم که بفهمی نفهمی یک هیولای ارجمند شدیم !گیریم که تمساح شریف نشانگانی از خویش در ما تواند یافت- وچند گله کرگدن زیبا و فرهیخته مدام خود را بر ما می زنند

بدین گمان کودکانه که ما یکی از همنوعان ایشانیم!

و گیریم که همه دستگاه های عینی و ذهنی انسانی مان دچار تشتتی از نوع آشفتگی های حزبی در جوامع حذفی شده است - آیا اینها هیچ یک دلیلی کافی برای برآشفتن از یک چرخش کوچک و قشنگ تواند بود ؟

گاه آدم دلش برای چرخش هایی ازاینسان لک می زند - و البته لکه ها هم از همین لک زدن لاکردار آغاز می شوند- و حال این لکه ها مدام دارند بزرگ و بزرگتر می شوند - بگمانم در جایی از این زندگی بی اعتبار- یک مقدار معتنابهی - فرضاْ بقدر یک خرفتی فوق دکترا !چرخشی کرده ایم - ورنه چه دلیل دارد یک لکه ی ناقابل که از یک لک ناقابل تر آغاز شده بود  حالا اینهمه گستاخ اینهمه جدی شود !

همین روزاست که جهان با همه کرویت ! و یا هندسه نا اقلیدسی اش ! از چرخش باز ایستد و ما بمانیم با این چرخشی که حالا به هرحال خورده ایم - از یک جایی - یک طوری! چشم تان را بدرد نیاوریم ! گاهی آدم با خود می اندیشد چه زیبا بود اگر میشد هیچ قوه ی چرخیدنی در این آدم بی ظرفیت - که خودمانیم- وجود نداشت - آنوقت هرگز هیچ نظمی بر نمی آشفت : نه نظم کهن  نه نظم نوین  نه نظم پسانوین و نه نظم شعرهای کلاسیک مان 

دلت برای یک هاراگیری بزدلانه لک زده است - اما بزدلانه است ! برای ریاکاری و یا خودنمایی هم که شده- باید این زندگی عزیز  و زیاده شیرین را تاب آورد- به هر حال زندگی هم حق زیستن دارد -  شده حتی در وجودهای بی سرو پایی چون خود فاضل با  علم و کمال ما ! باقی التلاقی لیلا او نهارا ! و ما العشق ؟ مفهوم لا مصداق له فی جماعات الانسانیة و لا فی قلوبنا !

َ «یا دهراف بک من قتیلی» (الامام الحسین (ع))       

و عشق گوید من ترا جستم و نیافتم آنگاه که جستم و ترا خواستم و تو نخواستیم آنزمان که بودی.

و جهان را افسانه ای کودکانه یافتم که پرداختی خوش و زیبا داشت - ولیک چندان که به بت ها و لعبت های آن نزدیک تر شدم از نیل به سعادت و شادمانی نومیدتر گشتم و هرچه بیش درنگریستم آن را کمتر ناب و راستین یافتم

و عقل گوید که من در آن به حدی میانه از عدم و وجود نائل گشتم و نه هرگز انکارش کردم و نه هرگز پذیرفتمش - بل هماره به خویش گفتم : تو باید شکیبا باشی و امر واقع را - در هر نسبتی که با وجود و یا عدم دارد- بدان مقدار که نسبتی با خرد و حکمت تواند داشت- تاب آری .

و من - یک انسان-با خویش گفتم گاه خواستند بمن خنده ای بیاموزند و گاه کوشیدند که سرشک از دیدگانم پاک سازند-

اما من از همه زیباتر آن یافتم که همچنان که برق اشک ها دیدگانم را چراغانی کرده اند - خنده ای طربناک بر لب آرم و نیزهمچنان که می خندم -پاسبان اشکهای گرم خود باشم که هماره به حقیقت و صداقت بر گونه ی انسانی من - و بر خاک آدمیت  بی انسانیت چکیده است .      

رسم امروز - اسم امروزی

به نام یار - یار مهربان با این همه نامهربان کاینجا

سرت را از میان مرگلاخ لحظه ها بالا کن ای تو گورزاد زندگی - انسان - و بنگر - نیک بنگر- نیک تر بنگر- جهان وزنی دگر- بی وزنی ای دیگر پذیرفته است -عقل وعشق ناموسی نوین گردیده - قاموسی نوین باید برای درک و تعریف نوین اینهمه تنهایی -ازیرا نه مدرنیسم است این - نه سنت و نه عرف و نه خودخرده فرهنگی که از بی بندوباری یا ولنگاری نوع اشرف ما می تواند آمد - نه - نه- هیچ سازی هیچ آوازی نمی بینم که با این بی سر و پایی و رسوایی زیبا و قشنگ ما که الحق پاک و معصوم است و هیچ عشوه - کرشمه - ناز  یا غمزه تو اندرآن نتانی جست - همنوا باشد

سرت را باز بالاتر - بالاتر کن تو ای آدم -نگه کن خانه ویرانه است - عقل دیوانه است - عشق با هربی سرو پایی نوازد نرد دلبازی - حقیقت را نمان ورنه  نماند از تو اینجا هیچ آثاری - سرت را بعدازین بالا میاور ای بشر- شرمنده خواهد شد دل بی شرم انسانیت قرن عزیز ما  

ولیکن شاد باید بود : ما زبان ویژه ای داریم کنون از بهر بی درکی یکدیگر

تفاهم  برقرار است این زمان مابین مان- دیگر ز هم هیچ انتظاری نیست مان - بایذ برای رسم امروز اسم امروزی سفارش داد به فرهنگ ها فرهنگستان ها