رغم دریای غمت سوخته جان باید مُرد
گر زبان شیواست، برهان نیز هم
خّرم از آهوی تو آهی دهر مهر تو در ماه و در ماهی دهر
از شکیبم می پزد آب حیات وز لهیبم می گزد هیهات هات...
جنگ و صلحت بر سلامت ، از وفا روزی بگو....
آب دنیا سخت تر شد از مرام سنگ ها ای که دانشجوی دهری، زعلم آموزی بگو
نازنین این روزها ایِام انسانی که نیست وقت آدمها سرآمد ، از شب یوزی بگو
نیک می دانم ، عیار عشق جز دشوار نیست ما که از راحت گذشتیم ، مشکل اندوزی بگو
رنگ رخسارت خبر ها می دهد از صلح و جنگ جنگ و صلحت بر سلامت ، از وفا روزی بگو....
در تمام دشت های این جهان
کوه ها - کویرها
تنگه ها-تنگسیرها
یا منم و یا نفیر من
ناله های زار و زیرمن
در تمام اشک های خون این و آن
در همه سرشک ها
شطری از شط نگاه ما نهاده اند
قطره ای به نام ما نوشته اند...
هرکه شرر بیزتر، شور و شر انگیز تر
اهل ادب را بهل، ای به غضب متصل هرکه به دشنام کند، دشنه ی وی تیزتر
مهربان،عشق را مسلمان کن
دست ما به کوتهی ِ قدح قد این پیاله تو درمان کن
گاه آدمم گهی ابلیس لعنتی بیا و به شیطان کن
واجب الحدم من به صد مذهب مهربان ، عشق را مسلمان کن
رنگ دریا ندارد این آبی چشم عاشقانه نمایان کن
دوست دارم فراتر ازاین ها گاه گاهی بیا و حیران کن
نصیبی منک نصابی!
و أنا لا أری فیک و إلیک عاشقا صادقا ثابتا ساکنا غیر خائفا و خائنا !
کاش روزی رها گردد انسان از انسان بدانسان که مرده از زنده؛ رفته از مانده ...
ورنه تا تو اینی و انسان و جهان این است، قاعده ی بین الأشیاء همین است و همین است و همین است! کاش مرگی خوش بگیرد فرا فرا فرا , مرا مرا مرا ََ، مگر رها شوم از آنچه که به همزیستی با آن ازآن رها نتوان شد!
و ما ادراک الموت؟ و الموت معنا و مع حیاتنا و حیاتنا الموت! و ما ادراک الحیاة؟ فانّ الحیاة باقیة مع الباقیین المشتاقیین
وما ادراک المعشوق!
برخی از همه چیز!
برخی از حرف ها ، هرگز گفته نخواهد شد؛ برخی از گفته ها هرگز شنیده نخواهد گشت، برخی از شنیده ها هرگز دیده ؛ برخی از دیده ها هرگز باور! آه که در چه جهانی صعب می زیییی!
از شهر جهان
دیروز سپنجانه گذشت از من و از تو وامروز ازآن جمله یک از پنج نمانده است
حیوان خبر ندارد چه کشم چه می کشانم
هله ای ایاغ ساقی - مکشان که می کشانم بخرم که می خرم من- بنشین که می نشانم
سر ازاین خمار مستی نکشم که سرکشم من پر ازاین نگار هستی نکشم ز سرکشانم
همه شب بما بپیما که منم شکسته پیمان همه شب بیا بفرما همه روز فر بشانم
صله ای میارم اما صله ای ز مهر مهوش ! گله ای ندارم اما گله ای ز مهوشانم
خور و خواب و خشم و شهوت شغب است و جهل و ظلمت
حیوان خبر ندارد چه کشم چه می کشانم
دل من شکست و بربست سر من شکسته بادا
سری چون سرم مبادا دلی چون دل کشانم
هرکسی نشست برخاست- منشین که برنخیزی
بین ما و تو ستیزی- به کشاکشی کشانم !
ز نگاه می فشانم اگر از جگر بخوانش
ز جگر بخوانش ار من ز نگاه می فشانم
ز تو تلخ می برم من- ز نی است شکرینم
ز تو تلخ می خورم من ز می است سرخوشانم
***
شاه اگر دارد نفاذ حکم...
هیکس بوی تو را دارد ؟ عطر گیسوی تو را دارد؟
موی نه- مویی ز زلف تو رو نه- ابروی تو را دارد؟
من نمی دانم چرا پرسند یاس شببوی تو را دارد؟
لاله کی دارد چنین خوبی؟ ژاله کی خوی تورا دارد؟
ماه اگر دارد غبارخد خط نیکوی تو را دارد؟
شاه اگر دارد نفاذ حکم حکم عبدوی تو را دارد؟
شارق دیوانه ات روی دیدن روی تو را دارد؟
ما را رها کنید در این رنج بی حساب...
با قلب پاره پاره و با سینه ای کباب...(خمینی بزرگ)
قیام امام حسن (ع) و قعود عقل کودنان!
و اگر چشم داشتندی و اگر هوش- و اگر فره ای از هنگ و هوش آسمانی و فروغ لامکانی در ایشان بود بدیدندی به دیدنی دیدنی - که همه عمر آن امام در قیام گذشت و قعودی نبود در میان الا آن قعود که آن پیش در خرد اهل آن زمان بود و این پس در خرد اهل این زمان!
شگفتا و یاللعجبا ! نادانان درمانده با نادانی خویش و کودنان جهالت کیش بر دانایان راه و هادیان آگاه خرده گیرند و روش و منش آموزند و راه نشان دهند و هیچ بخود نگویند که خود این همه از کجا دانسته ایم و از که آموخته ایم و آن زمان که محمد و علی و حسن و حسین بودند خود کجا بودیم ؟ در کجای خرد انسانی و تمییز حق از باطل و تشخیص راه از چاه و تعیین گاه قیام و گاه قعود ؟
باری قیام چیست ای خردمند نابخردی که بر خرد سران خرد و خردمندی ابدی و ازلی خرده می گیرید ؟ وای بر شما و خردتان ! ای شمایان که از نواقص عقلی تا توان گفت در شما جمع است و از روافض عملی تا توان دید در شما هم.
و چیست قعود ؟ ای نابخرد به خرد خویش خودپسند ! و ای بی خرد به بی خردی خویش خودبسند ! قعود هر نشستنی نتواند بود - و قیام هر برپاایستادنی ! که چه بسیارند به باطل ایستادگان و چه پرشمارند به حق نشستگان ! و لاشک نبود اگر قعود حسن(ع)- نبود قیام حسین (ع)-
و حقیقت اهل بیت در این بیت یگانه است : مصراعی که حسن(ع) سرود و مصراعی که حسین(ع) و هردو مصراعی واحد و هر یک بیتی کامل بود ! تا کیست و کیان اند دریابنده و دریابندگان ؟
باری برخی خردکش اند و برخی خرد خوش اند و از هردو باید بخدای خردمندی و خردمندان خداوندی پناه برد !
ای حسن- که بر تو سلام حتی الابد و ابد الآباد !- ای که حسینی دیگری ! و ای مولای حسین(ع)! ای که ایستادن و نشستنت هردو قیام اند و شمشیر در نیام تو همان شمشیر در قیام تو... درود بر تو باد و بر آباء و اجدادت و بر هرقطره از آن خون پاک ثاراللهی ای که از تو و برادر تو و پدر تو و اهل و آل تان ناجوانمردانه و مظلومانه و غریبانه و بدست پست و رذل ترین طبایع از وجود های عدمی ستمی فرو ریخت. و درود بر هر قطره اشک و عرقی که در این جهاد بی قعود از شما فروریخت- پاک تر از آب های رحمت سماء .
ناله ی روحی فداکی می دهم!
چشم را با اشک پاکی می دهم دل نه با ماه و نه ماکی می دهم
توتیایی دارم از خاک تو من کی دل خود را بخاکی می دهم
زشت کردم بدنمودم کژشدم کز غمش جان را چه چاکی می دهم
هرچه بی باکی نمودم در رهت کن به چه - خود را به باکی می دهم
پیش ازاین من بودم و نابودیم بعدازین خود را هلاکی می دهم
روزگاری عشق من ناپاک بود باده ای ده دل به پاکی می دهم
قبل ازاین مستی من از تاک بود بعد ازاین مستی به تاکی می دهم
در هوایت ای همه اهوای من خاک خود بر باد شاکی می دهم
شارق بی نوحه را نوحی کنم ناله ی روحی فداکی می دهم
در تمام دشت های این جهان...(از کتاب " در ولگا "
در تمام دشت های این جهان
کوه ها - کویرها
تنگه ها-تنگسیرها
یا منم و یا نفیر من
ناله های زار و زیرمن
در تمام اشک های خون این و آن
در همه سرشک ها
شطری از شط نگاه ما نهاده اند
قطره ای به نام ما نوشته اند...
برخی را و بعضی را !
برخي را با گُل سرشتند و برخي را با گِل و خيلي ها را با پول( همچنان كه بعضي ها را در اين جهان هندسي نااقليدسي از مربعي و مثلثي با بول)؛ باري سخن حق تلخ است وليك تلخ تر از آن نگفتن آن .
چرا بس نمي كني اين فريبكاري ، اين فريب خواري را اي بدبخت ، اي بيچاره ؟ اي اسير پتياره جهان؟ چرا خاكي بر سر خويش
نمي كني اين دو روز باقي ِ فاني را؟
نكند ترا نيز از چيزي ديگر سرشته اند؟
نه ! نه! بر پيشاني ات چيزي ننوشته اند از پيش جز آنچه كه خويش از پس مي نويسي...
كاش رخصت آن داشتم كه از انسان با خویش چيزي نشانش دهم ديگرچيز ! كاش مي شد به انسان چيزي نشان داد اي با تمييز! وليك افسوس و دريغ ! جهان زماني ازآن دروغ است و بشر آن خوش دارد كه نشخوار باطل كند و بهيمه وار و سباع سار در گِل اضمحلالِ بي استحصال رود ! باري گر اين خوش داري ، برو ! آري برو ! بهتر برو ! كه نجات نيابنده را نجات دهنده اي دركار نتواند بود!
واگر ما و ترا از گِل سرشتند، بي گمان علي و اهل وآل او را از گُل ، از نور ؛ و بل گُل ها را ازآنها سرشتند
و دست كم خارها را از ما !
و سرآخرش هم که !
هميشه خدا را اول فراموش مي كنيم آخرش هم كه اول خدا را فراموش مي كنيم! و ! و سرآخرش هم كه خدا را فراموش مي كنيم !
وچقدر خوب است اينهمه تنهايي : تو باشي و خدايي كه نيست و ديگر همه هست!
هيچكس زياد شاعر نيست، اينچنين نوشت اين زرتشت!
قلب خاره خوارة من كه،هرغذا نخواهد او را كُشت!
قدر بي نوايي من باش، قدر بي وفايي ام نه! نه !
پشت من اگرتويي باشد،پيش رو هرآنكه، پُشتاپشت!
صد جهان سپردم و ديدم هيچ جو مثال گندم نيست
مس نمي شودگُلا زر تو ،من نمي شوم دلا زرتشت
تو نمي شوي چو من عاشق، من نمي شوم چو تو عاقل
اينچنين سرشته شد در پيش، اين چنين نوشته شددر پشت
قدر مهرباني ات سردم، من ازاين حرارتيْ مَردُم
خوشي هاي ما كه خوش خوردند،خواه با دو دست و خواه انگشت!
دل شكسته اند از تو و ما ، سر كه هيچ هيچ، چيزي نيست
با همين لطافت نوعي، گه به انگشتِ لطف، گه مُشت
در همين تنِ لطيف شما ، در همين منِ ظريف شما
مردمانِ شهر بي آدم،سنگ هايي ديده ايم دُرُشت!
سرشكستگيِ ما ،دل ما ،دل هم از نخست بي سرو پا!
ليكن آيا سزد اي سردار،سربداران ، بسرداري كُشت؟
***
اول و انجام کلام کلیم بسم الله الرحمن الرحیم