جنگ و صلحت بر سلامت ، از وفا روزی بگو....

شور دیروز ار نباشد، شعر امروزی بگو     مهربان یک لحظه بنشین از جگر سوزی بگو

آب دنیا سخت تر شد از مرام سنگ ها    ای که دانشجوی دهری، زعلم آموزی بگو

نازنین این روزها  ایِام انسانی که نیست   وقت  آدمها سرآمد ، از شب یوزی بگو

نیک می دانم ، عیار عشق  جز دشوار نیست   ما که از راحت گذشتیم ، مشکل اندوزی بگو

رنگ رخسارت خبر ها می دهد از صلح و جنگ  جنگ و صلحت بر سلامت ، از وفا روزی بگو....

در تمام دشت های این جهان

کوه ها - کویرها

تنگه ها-تنگسیرها

یا منم و یا نفیر من

ناله های زار و زیرمن

در تمام اشک های خون این و آن

در همه سرشک ها

شطری از شط نگاه ما نهاده اند

قطره ای به نام ما نوشته اند...

 

هرکه شرر بیزتر، شور و شر انگیز تر   

 هرکه شرر بیزتر، شور و شر انگیز تر       قاعده تیموریَست ، ای تو که چنگیزتر!

 اهل ادب را بهل، ای به  غضب متصل   هرکه به دشنام کند، دشنه ی وی تیزتر

مهربان،عشق را مسلمان کن

مهربان،عشق را مسلمان کن    مشکلات  خیال آسان کن

دست ما به کوتهی ِ قدح          قد  این پیاله تو درمان کن

گاه آدمم گهی  ابلیس             لعنتی بیا و به شیطان کن

واجب الحدم  من به صد مذهب   مهربان ، عشق را مسلمان کن

رنگ دریا ندارد این آبی              چشم عاشقانه نمایان کن

دوست دارم فراتر ازاین ها         گاه گاهی بیا و حیران کن

 

نصیبی منک نصابی!

یا حبیبی! نصیبی منک نصابی و نصابک فهو المصاب! طبیبی! من أین أجد الدواء و الدواء فی عینیک؟! بینی و بینک لیس الّا بلاء لا له ابتلاء کابتلاء البلایاء المجرّبة المعذبّة! کل الدواء فأنت و أنت کل الدواء و کلّک دواء! أنا لا أری فیک و بک و منک و  عنک ضرر أو خطر لی أم لأحد من البشر الاّ  بشرٍّ من نفسی أو نفسه.

و أنا لا أری فیک و  إلیک عاشقا صادقا ثابتا ساکنا غیر خائفا و خائنا !

 

کاش روزی انسان آنسان بالغ گردد که لسانش نجنبد مگر در توحید؛ مگر در ستایش خداوند واحد قهّار...

کاش روزی رها گردد انسان از انسان بدانسان که مرده از زنده؛ رفته از مانده ...

ورنه تا تو اینی و انسان و جهان این است، قاعده ی بین الأشیاء همین است و همین است و همین است! کاش مرگی خوش بگیرد فرا فرا فرا , مرا مرا مرا ََ، مگر رها شوم از آنچه که به همزیستی با آن ازآن رها نتوان شد!

و ما ادراک الموت؟ و الموت معنا و مع حیاتنا و حیاتنا الموت! و ما ادراک الحیاة؟ فانّ الحیاة باقیة مع الباقیین المشتاقیین

وما ادراک المعشوق!

وزن هرکس به قدر حزن اوست؛ هرکه حزنش بیش، وزنش بیشتر! هرکه شاد اندر جهان، درویش تر! ولیک نه حزن دنیا و نه حزن فقدان بخشش های آن ؛ نه حزن متاع ممکن الابتیاع عالم امکان و مکان بی تمکین! که حزن امتناع، امتناع، امتناع! امتناع  بین العاشق و المعشوق! حزن جفای دائم عاشق به معشوق؛ و وفای مداوم معشوق، معشوق، معشوق! و ما ادراک المعشوق؟!

برخی از همه چیز!

برخی از آلام حتّی الابد بی التیام اند؛ بقراط باشی یا سقراط  ؛شاعر و یا ساحر!

برخی از حرف ها ، هرگز گفته نخواهد شد؛ برخی از گفته ها هرگز شنیده نخواهد گشت، برخی از شنیده ها هرگز دیده ؛ برخی از دیده ها هرگز باور! آه که در چه جهانی صعب می زیییی!

از شهر جهان

از شهر جهان خاطره جز رنج نمانده است  افسوس کزین مار یکی گنج نمانده است

دیروز سپنجانه گذشت از من و از تو                       وامروز ازآن جمله یک از پنج نمانده است