این عکس، تزئینی است.

 

جوانی مورد علاقه‎ی سلطان قرار داشت. وزرا و درباریان به او حسد بردند و برای اینکه او را از نظر سلطان بیندازند، از او نزد سلطان سعایت کردند. بالأخره سلطان تحت تأثیر سعایت‎ها قرار گرفت و دستور داد او را در باغ وحش در قفس شیرها بیندازند. در بین راه که او را به باغ وحش می‎بردند، فرار کرد و سر به بیابان گذاشت. در بیابان دید یک شیر به طرف او می‎آید؛ خود را باخت و تن به مرگ داد، امّا شیر در حالی به او نزدیک شد که دهانش باز بود و ناله می‎کرد. جوان متوجّه شد تیغی در دهان او فرو رفته است و لذا دنبال بنی‎آدم می‎گردد و التماس می‎کند تا او را کمک کند و خار را از دهانش بیرون آورد. جوان هم با دقّت تیغ را بیرون آورد. شیر در کنار جوان نشست و از آن پس از جوان مراقبت می‎کرد. هر وقت هم جوان به غذا احتیاج داشت، پرنده‎ای برای او شکار می‎کرد و جوان هم او را کباب می‎کرد و می‎خورد. پس از مدّت‎ها بالأخره جوان دلش برای زن و بچّه‎اش تنگ شد و به شیر گفت: تو همینجا بمان تا من بروم و چند روز دیگر برگردم. سپس مخفیانه وارد شهر شد و چند روزی پیش خانواده‎اش ماند تا اینکه شخصی آمدن جوان را به سلطان خبر داد. سلطان هم دستور داد او را بگیرند و در مراسمی‎ با حضور خود سلطان او را در قفس شیرها بیندازند. روزی که قرار بود این کار انجام شود، مردم دیدند شیری از بیابان آمد و کنار قفس شیرها رفت و با آنها گفتگو کرد و بازگشت. او همان شیری بود که جوان تیغ را از دهانش بیرون آورده بود؛ آمده بود سفارش آن جوان را به شیرهای داخل قفس بکند تا به او آسیبی نرسانند. وقتی مراسم شروع شد و جوان را داخل قفس انداختند، سلطان دید که شیرها دور جوان می‎گردند و به او کاری ندارند؛ لذا دستور داد جوان را نزد او بیاورند و سرّ قضیه را از او جویا شد. جوان هم تمام ماجرا را برای سلطان تعریف کرد. سلطان فهمید که جوان بی‎‎گناه است و دوباره او را از نزدیکان خود قرار داد. امیرالمؤمنین علیه‎السّلام اسدالله و شیر خداست. بارها هم فرمود استخوان در گلویم گیر کرده است و از بنی‎آدم یاری طلبید. دوستان اهل بیت علیهمالسّلام هم به منزله‎ی آن جوانند که تیغ را بیرون آورد.

 

+مظلوم نوشت(1): (خطبه 26 نهج البلاغه) قال امیرالمؤمنین امام علی بن ابی طالب(علیه السّلام): فَنَظَرْتُ فَاِذا لَيْسَ لى مُعينٌ اِلاّ اَهْلُ بَيْتى، فَضَنِنْتُ بِهِمْ عَنِ الْمَوْتِ، وَ اَغْضَيْتُ عَلَى الْقَذى، وَ شَرِبْتُ عَلَى الشَّجا، وَ صَبَرْتُ عَلى اَخْذِ الْكَظَمِ، وَ عَلى اَمَرَّ مِنْ طَعْمِ الْعَلْقَمِ؛ نظر كردم جز اهل بيتم يارى برايم نبود، از اينكه آنان را در جنگ نابرابر به دست مرگ سپارم. دريغ كردم، چشم بر خاشاكِ در ديده بستم، زهر غم و غصه آشاميدم، و بر فروبردن خشم صبـر ورزيـدم، و بر حادثـه تلخ تر از درخت علقم(گیاه حَنظَل)، پايـدارى كـردم.

 

+توصیه نوشت(2): (نامه 45 نهج البلاغه) قال امیرالمؤمنین امام علی بن ابی طالب(علیه السّلام): اَلا وَ اِنَّ اِمامَكُمْ قَدِ اكْتَفى مِنْ دُنياهُ بِطِمْرَيْهِ، وَ مِنْ طُعْمِهِ بِقُرْصَيْهِ. اَلا وَ اِنَّكُمْ لاتَقْدِرُونَ عَلى ذلِكَ، وَلكِنْ اَعينُونى بِوَرَع وَ اجْتِهاد،وَ عِفَّة وَ سَداد؛ آگاه باش امام شما از تمام دنيايش به دو جامه كهنه، و از خوراكش به دو قرص نان قناعت نموده. معلومتان باد كه شما تن دادن به چنين روشى را قدرت نداريد، ولى مرا با ورع و كوشش در عبادت، و پاكدامنى و درستى يارى كنيد.

 

+دعا نوشت(3): به ذرّه گر نظر لطف بوتراب کند***به آسمان رود و کار آفتاب کند

 

 

*** این مطلب زیبا را از وبلاگ زيباي" مه رویان بستان خدا"(hazrate-khooban.blogfa.com)

اينجا آورده ام.

 شير هم پنه به شير برده است  شيرهم كه شِكوه با امير برده است !(شارق)