پادشاهی نوذر  [صفحه 1]
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
چو سوگ پدر شاه نوذر بداشتبه تخت منوچهر بر بار دادبرین برنیامد بسی روزگارز گیتی برآمد به هر جای غوچو او رسمهای پدر درنوشتهمی مردمی نزد او خوار شدکدیور یکایک سپاهی شدندچو از روی کشور برآمد خروشبترسید بیدادگر شهریاربه سگسار مازندران بود سامخداوند کیوان و بهرام و هورنه دشواری از چیز برترمنشهمه با توانایی او یکیستکنون از خداوند خورشید و ماهابر سام یل باد چندان درودمران پهلوان جهاندیده راهمیشه دل و هوشش آباد بادشناسد مگر پهلوان جهانکه تا شاه مژگان به هم برنهادهمیدون مرا پشت گرمی بدوستنگهبان کشور به هنگام شاهکنون پادشاهی پرآشوب گشتاگر برنگیرد وی آن گرز کینچو نامه بر سام نیرم رسیدبه شبگیر هنگام بانگ خروسیکی لشکری راند از گرگسارچو نزدیک ایران رسید آن سپاهپیاده همه پیش سام دلیرز بیدادی نوذر تاجورجهان گشت ویران ز کردار اوی ز کیوان کلاه کیی برفراشتبخواند انجمن را و دینار دادکه بیدادگر شد سر شهریارجهان را کهن شد سر از شاه نوابا موبدان و ردان تیز گشتدلش برده​ی گنج و دینار شددلیران سزاوار شاهی شدندجهانی سراسر برآمد به جوشفرستاد کس نزد سام سوارفرستاد نوذر بر او پیامکه هست آفریننده​ی پیل و مورنه آسانی از اندک اندر بوشاگر هست بسیار و گر اندکیستثنا بر روان منوچهر شاهکه آید همی ز ابر باران فرودسرافراز گرد پسندیده راروانش ز هر درد آزاد بادسخنها هم از آشکار و نهانز سام نریمان بسی کرد یادکه هم پهلوانست و هم شاه دوستازویست رخشنده فرخ کلاهسخنها از اندازه اندر گذشتازین تخت پردخته ماند زمینیکی باد سرد از جگر برکشیدبرآمد خروشیدن بوق و کوسکه دریای سبز اندرو گشت خوارپذیره شدندش بزرگان به راهبرفتند و گفتند هر گونه دیرکه بر خیره گم کرد راه پدرغنوده شد آن بخت بیدار اوی

 

پادشاهی نوذر  [صفحه 2]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
بگردد همی از ره بخردیچه باشد اگر سام یل پهلوانجهان گردد آباد با داد اوکه ما بنده باشیم و فرمان کنیمبدیشان چنین گفت سام سوارکه چون نوذری از نژاد کیانبه شاهی مرا تاج باید بسودخود این گفت یارد کس اندر جهاناگر دختری از منوچهر شاهنبودی جز از خاک بالین مندلش گر ز راه پدر گشت بازهنوز آهنی نیست زنگار خوردمن آن ایزدی فره باز آورمشما بر گذشته پشیمان شویدگر آمرزش کردگار سپهربدین گیتی اندر بود خشم شاهبزرگان ز کرده پشیمان شدندچو آمد به درگاه سام سواربه فرخ پی نامور پهلوانبه پوزش مهان پیش نوذر شدندبرافروخت نوذر ز تخت مهیجهان پهلوان پیش نوذر به پایبه نوذر در پندها را گشادز گرد فریدون و هوشنگ شاهکه گیتی بداد و دهش داشتنددل او ز کژی به داد آوریددل مهتران را بدو نرم کردچو گفته شد از گفتنیها همهبرون رفت با خلعت نوذریغلامان و اسپان زرین ستام ازو دور شد فره​ی ایزدینشیند برین تخت روشن روانبرویست ایران و بنیاد اوروانها به مهرش گروگان کنیمکه این کی پسندد ز من کردگاربه تخت کیی بر کمر بر میانمحالست و این کس نیارد شنودچنین زهره دارد کس اندر نهانبران تخت زرین شدی با کلاهبدو شاد بودی جهانبین منبرین برنیامد زمانی درازکه رخشنده دشوار شایدش کردجهان را به مهرش نیاز آورمبه نوی ز سر باز پیمان شویدنیابید و از نوذر شاه مهربه برگشتن آتش بود جایگاهیکایک ز سر باز پیمان شدندپذیره شدش نوذر شهریارجهان سر به سر شد به نوی جوانبه جان و به دل ویژه کهتر شدندنشست اندر آرام با فرهیپرستنده او بود و هم رهنمایسخنهای نیکو بسی کرد یادهمان از منوچهر زیبای گاهبه بیداد بر چشم نگماشتندچنان کرد نوذر که او رای دیدهمه داد و بنیاد آزرم کردبه گردنکشان و به شاه رمهچه تخت و چه تاج و چه انگشتریپر از گوهر سرخ زرین دو جام

 

پادشاهی نوذر  [صفحه 3]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
برین نیز بگذشت چندی سپهرپس آنگه ز مرگ منوچهر شاهز نارفتن کار نوذر همانچو بشنید سالار ترکان پشنگیکی یاد کرد از نیا زادشمز کار منوچهر و از لشکرشهمه نامداران کشورش راچو ارجسپ و گرسیوز و بارمانسپهبدش چون ویسه​ی تیزچنگجهان پهلوان پورش افراسیابسخن راند از تور و از سلم گفتکسی را کجا مغز جوشیده نیستکه با ما چه کردند ایرانیانکنون روز تندی و کین جستنستز گفت پدر مغز افراسیاببه پیش پدر شد گشاده زبانکه شایسته​ی جنگ شیران منماگر زادشم تیغ برداشتیمیان را ببستی به کین آوریکنون هرچه مانیده بود از نیاگشادنش بر تیغ تیز منستبه مغز پشنگ اندر آمد شتاببر و بازوی شیر و هم زور پیلزبانش به کردار برنده تیغبفرمود تا برکشد تیغ جنگسپهبد چو شایسته بیند پسرپس از مرگ باشد سر او به جایچو شد ساخته کار جنگ آزمایبه پیش پدر شد پراندیشه دلچنین گفت کای کار دیده پدر نه با نوذر آرام بودش نه مهربشد آگهی تا به توران سپاهیکایک بگفتند با بدگمانچنان خواست کاید به ایران به جنگهم از تور بر زد یکی تیز دمز گردان و سالار و از کشورشبخواند و بزرگان لشکرش راچو کلباد جنگی هژبر دمانکه سالار بد بر سپاه پشنگبخواندش درنگی و آمد شتابکه کین زیر دامن نشاید نهفتبرو بر چنین کار پوشیده نیستبدی را ببستند یک یک میانرخ از خون دیده گه شستنستبرآمد ز آرام وز خورد و خوابدل آگنده از کین کمر برمیانهم​آورد سالار ایران منمجهان را به گرشاسپ نگذاشتیبایران نکردی مگر سروریز کین جستن و چاره و کیمیاگه شورش و رستخیز منستچو دید آن سهی قد افراسیابوزو سایه گسترده بر چند میلچو دریا دل و کف چو بارنده میغبه ایران شود با سپاه پشنگسزد گر برآرد به خورشید سرازیرا پسر نام زد رهنمایبه کاخ آمد اغریرث رهنمایکه اندیشه دارد همی پیشه دلز ترکان به مردی برآورده سر

 

پادشاهی نوذر  [صفحه 4]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
منوچهر از ایران اگر کم شدستچو گرشاسپ و چون قارن رزم زنتو دانی که با سلم و تور سترگنیا زادشم شاه توران سپاهازین در سخن هیچ گونه نرانداگر ما نشوریم بهتر بودپسر را چنین داد پاسخ پشنگیکی نره شیرست روز شکارترا نیز با او بباید شدننبیره که کین نیا را نجستچو از دامن ابر چین کم شودچراگاه اسپان شود کوه و دشتجهان سر به سر سبز گردد ز خویدسپه را همه سوی آمل برانددهستان و گرگان همه زیر نعلمنوچهر از آن جایگه جنگجویبکوشید با قارن رزم زنمگر دست یابید بر دشت کینروان نیاگان ما خوش کنیدچنین گفت با نامور نامجویچو دشت از گیا گشت چون پرنیانسپاهی بیامد ز ترکان و چینکه آن را میان و کرانه نبودچو لشکر به نزدیک جیحون رسیدسپاه جهاندار بیرون شدندبه راه دهستان نهادند رویشهنشاه نوذر پس پشت اویچو لشکر به پیش دهستان رسیدسراپرده​ی نوذر شهریارخود اندر دهستان نیاراست جنگ سپهدار چون سام نیرم شدستجز این نامداران آن انجمنچه آمد ازان تیغ زن پیر گرگکه ترگش همی سود بر چرخ و ماهبه آرام بر نامه​ی کین نخواندکزین جنبش آشوب کشور بودکه افراسیاب آن دلاور نهنگیکی پیل جنگی گه کارزاربه هر بیش و کم رای فرخ زدنسزد گر نخوانی نژادش درستبیابان ز باران پر از نم شودگیاها ز یال یلان برگذشتبه هامون سراپرده باید کشیددلی شاد بر سبزه و گل براندبکوبید وز خون کنید آب لعلبه کینه سوی تور بنهاد رویدگر گرد گرشاسپ زان انجمنبرین دو سرافراز ایران زمیندل بدسگالان پرآتش کنیدکه من خون به کین اندر آرم به جویببستند گردان توران میانهم از گرزداران خاور زمینهمان بخت نوذر جوانه نبودخبر نزد پور فریدون رسیدز کاخ همایون به هامون شدندسپهدارشان قارن رزم​جویجهانی سراسر پر از گفت و گویتو گفتی که خورشید شد ناپدیدکشیدند بر دشت پیش حصاربرین بر نیامد زمانی درنگ

 

پادشاهی نوذر  [صفحه 5]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
که افراسیاب اندر ایران زمینشماساس و دیگر خزروان گردز جنگ آوران مرد چون سی هزارسوی زابلستان نهادند رویخبر شد که سام نریمان بمردازان سخت شادان شد افراسیاببیامد چو پیش دهستان رسیدسپه را که دانست کردن شماربجوشید گفتی همه ریگ و شخابا شاه نوذر صد و چل هزاربه لشکر نگه کرد افراسیابیکی نامه بنوشت سوی پشنگهمه لشکر نوذر ار بشکریمدگر سام رفت از در شهریارستودان همی سازدش زال زرمرا بیم ازو بد به ایران زمینهمانا شماساس در نیمروزبه هنگام هر کار جستن نکوستچو کاهل شود مرد هنگام کارهیون تکاور برآورد پرسپیده چو از کوه سر برکشیدمیان دو لشکر دو فرسنگ بودیکی ترک بد نام او بارمانبیامد سپه را همی بنگریدبشد نزد سالار توران سپاهوزان پس به سالار بیدار گفتبه دستوری شاه من شیروارببینند پیدا ز من دستبردچنین گفت اغریرث هوشمنددل مرزبانان شکسته شود دو سالار کرد از بزرگان گزینز لشکر سواران بدیشان سپردبرفتند شایسته​ی کارزارز کینه به دستان نهادند رویهمی دخمه سازد ورا زال گردبدید آنکه بخت اندر آمد به خواببرابر سراپرده​ای برکشیدبرو چارصد بار بشمر هزاربیابان سراسر چو مور و ملخهمانا که بودند جنگی سوارهیونی برافگند هنگام خوابکه جستیم نیکی و آمد به چنگشکارند و در زیر پی بسپریمهمانا نیاید بدین کارزارندارد همی جنگ را پای و پرچو او شد ز ایران بجوییم کیننشستست با تاج گیتی فروززدن رای با مرد هشیار و دوستازان پس نیابد چنان روزگاربشد نزد سالار خورشید فرطلایه به پیش دهستان رسیدهمه ساز و آرایش جنگ بودهمی خفته را گفت بیدار مانسراپرده​ی شاه نوذر بدیدنشان داد ازان لشکر و بارگاهکه ما را هنر چند باید نهفتبجویم ازان انجمن کارزارجز از من کسی را نخوانند گردکه گر بارمان را رسد زین گزندبرین انجمن کار بسته شود

 

پادشاهی نوذر  [صفحه 6]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
یکی مرد بی​نام باید گزیدپرآژنگ شد روی پور پشنگبروی دژم گفت با بارمانتو باشی بران انجمن سرفرازبشد بارمان تا به دشت نبردکزین لشکر نوذر نامدارنگه کرد قارن به مردان مردکس از نامدارانش پاسخ نداددژم گشت سالار بسیار هوشز خشمش سرشک اندر آمد به چشمز چندان جوان مردم جنگجویدل قارن آزرده گشت از قبادکه سال تو اکنون به جایی رسیدتویی مایه​ور کدخدای سپاهبخون گر شود لعل مویی سپیدشکست اندرآید بدین رزم​گاهنگه کن که با قارن رزم زنبدان ای برادر که تن مرگ راستز گاه خجسته منوچهر بازکسی زنده بر آسمان نگذردیکی را برآید به شمشیر هوشتنش کرگس و شیر درنده راستیکی را به بستر برآید زماناگر من روم زین جهان فراخیکی دخمه​ی خسروانی کندسرم را به کافور و مشک و گلابسپار ای برادر تو پدرود باشبگفت این و بگرفت نیزه به دستچنین گفت با رزم زن بارمانببایست ماندن که خود روزگار که انگشت ازان پس نباید گزیدز گفتار اغریرث آمدش ننگکه جوشن بپوش و به زه کن کمانبه انگشت دندان نیاید به گازسوی قارن کاوه آواز کردکه داری که با من کند کارزارازان انجمن تا که جوید نبردمگر پیرگشته دلاور قبادز گفت برادر برآمد به جوشاز آن لشکر گشن بد جای خشمیکی پیر جوید همی رزم اویمیان دلیران زبان برگشادکه از جنگ دستت بباید کشیدهمی بر تو گردد همه رای شاهشوند این دلیران همه ناامیدپر از درد گردد دل نیک​خواهچه گوید قباد اندران انجمنسر رزم زن سودن ترگ راستاز امروز بودم تن اندر گدازشکارست و مرگش همی بشکردبدانگه که آید دو لشگر به جوشسرش نیزه و تیغ برنده راستهمی رفت باید ز بن بی​گمانبرادر به جایست با برز و شاخپس از رفتنم مهربانی کندتنم را بدان جای جاوید خوابهمیشه خرد تار و تو پود باشبه آوردگه رفت چون پیل مستکه آورد پیشم سرت را زمانهمی کرد با جان تو کارزار

 

پادشاهی نوذر  [صفحه 7]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
چنین گفت مر بارمان را قبادبه جایی توان مرد کاید زمانبگفت و برانگیخت شبدیز راز شبگیر تا سایه گسترد هوربه فرجام پیروز شد بارمانیکی خشت زد بر سرین قبادز اسپ اندر آمد نگونسار سربشد بارمان نزد افراسیابیکی خلعتش داد کاندر جهانچو او کشته شد قارن رزمجویدو لشکر به کردار دریای چیندرخشیدن تیغ الماس گونبه گرد اندرون همچو دریای آبپر از ناله​ی کوس شد مغز میغبه هر سو که قارن برافگند اسپتو گفتی که الماس مرجان فشاندز قارن چو افراسیاب آن بدیدیکی رزم تا شب برآمد ز کوهچو شب تیره شد قارن رزمخواهبر نوذر آمد به پرده سرایورا دید نوذر فروریخت آبچنین گفت کز مرگ سام سوارچو خورشید بادا روان قبادکزین رزم وز مرگمان چاره نیستچنین گفت قارن که تا زاده​امفریدون نهاد این کله بر سرمهنوز آن کمربند نگشاده​امبرادر شد آن مرد سنگ و خردانوشه بدی تو که امروز جنگچو از لشکرش گشت لختی تباه که یکچند گیتی مرا داد دادبیاید زمان یک زمان بی​گمانبداد آرمیدن دل تیز راهمی این برآن آن برین کرد زوربه میدان جنگ اندر آمد دمانکه بند کمرگاه او برگشادشد آن شیردل پیر سالار سرشکفته دو رخسار با جاه و آبکس از کهتران نستد آن از مهانسپه را بیاورد و بنهاد رویتو گفتی که شد جنب جنبان زمینشده لعل و آهار داده به خونکه شنگرف بارد برو آفتابپر از آب شنگرف شد جان تیغهمی تافت آهن چو آذرگشسپچه مرجان که در کین همی جان فشاندبزد اسپ و لشکر سوی او کشیدبکردند و نامد دل از کین ستوهبیاورد سوی دهستان سپاهز خون برادر شده دل ز جایازان مژه​ی سیرنادیده خوابندیدم روان را چنین سوگوارترا زین جهان جاودان بهر بادزمی را جز از گور گهواره نیستتن پرهنر مرگ را داده​امکه بر کین ایرج زمین بسپرمهمان تیغ پولاد ننهاده​امسرانجام من هم برین بگذردبه تنگ اندر آورد پور پشنگاز آسودگان خواست چندی سپاه

 

پادشاهی نوذر  [صفحه 8]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
مرا دید با گرزه​ی گاورویبه رویش بران گونه اندر شدمیکی جادوی ساخت با من به جنگشب آمد جهان سر به سر تیره گشتتو گفتی زمانه سرآید همیببایست برگشتن از رزمگاهبرآسود پس لشکر از هر دو رویرده برکشیدند ایرانیانچو افراسیاب آن سپه را بدیدچنان شد ز گرد سواران جهاندهاده برآمد ز هر دو گروهبرانسان سپه بر هم آویختندبه هر سو که قارن شدی رزمخواهکجا خاستی گرد افراسیابسرانجام نوذر ز قلب سپاهچنان نیزه بر نیزه انداختندکه بر هم نپیچد بران گونه مارچنین تا شب تیره آمد به تنگاز ایران سپه بیشتر خسته شدبه بیچارگی روی برگاشتنددل نوذر از غم پر از درد بودچو از دشت بنشست آوای کوسبشد طوس و گستهم با او به همبگفت آنک در دل مرا درد چیستاز اندرز فرخ پدر یاد کردکجا گفته بودش که از ترک و چینازیشان ترا دل شود دردمندز گفتار شاه آمد اکنون نشانکس از نامه​ی نامداران نخواندشما را سوی پارس باید شدن بیامد به نزدیک من جنگجویکه با دیدگانش برابر شدمکه با چشم روشن نماند آب و رنگمرا بازو از کوفتن خیره گشتهوا زیر خاک اندر آید همیکه گرد سپه بود و شب شد سیاهبرفتند روز دوم جنگجویچنان چون بود ساز جنگ کیانبزد کوس رویین و صف برکشیدکه خورشید گفتی شد اندر نهانبیابان نبود ایچ پیدا ز کوهچو رود روان خون همی ریختندفرو ریختی خون ز گرد سیاههمه خون شدی دشت چون رود آببیامد به نزدیک او رزمخواهسنان یک به دیگر برافراختندشهان را چنین کی بود کارزاربرو خیره شد دست پور پشنگوزان روی پیکار پیوسته شدبه هامون برافگنده بگذاشتندکه تاجش ز اختر پر از گرد بودبفرمود تا پیش او رفت طوسلبان پر ز باد و روان پر ز غمهمی گفت چندی و چندی گریستپر از خون جگر لب پر از باد سردسپاهی بیاید به ایران زمینبسی بر سپاه تو آید گزندفراز آمد آن روز گردنکشانکه چندین سپه کس ز ترکان براندشبستان بیاوردن و آمدن

 

پادشاهی نوذر  [صفحه 9]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
وزان جا کشیدن سوی زاوه کوهازیدر کنون زی سپاهان رویدز کار شما دل شکسته شوندز تخم فریدون مگر یک دو تنندانم که دیدار باشد جزینشب و روز دارید کارآگهانازین لشکر ار بد دهند آگهیشما دل مدارید بس مستمندیکی را به جنگ اندر آید زمانتن کشته با مرده یکسان شودبدادش مران پندها چون سزیدگرفت آن دو فرزند را در کنارازان پس بیاسود لشکر دو روزنبد شاه را روزگار نبردابا لشکر نوذر افراسیابخروشیدن آمد ز پرده​سرایتبیره برآمد ز درگاه شاهبه پرده​سرای رد افراسیابهمه شب همی لشکر آراستندزمین کوه تا کوه جوشن​وراننبد کوه پیدا ز ریگ و ز شخبیاراست قارن به قلب اندرونچپ شاه گرد تلیمان بخاستز شبگیر تا خور ز گردون بگشتدل تیغ گفتی ببالد همیچو شد نیزه​ها بر زمین سایه​دارچو آمد به بخت اندرون تیرگیبران سو که شاپور نستوه بودهمی بود شاپور تا کشته شداز انبوه ترکان پرخاشجوی بران کوه البرز بردن گروهوزین لشکر خویش پنهان رویدبرین خستگی نیز خسته شوندبرد جان ازین بی​شمار انجمنیک امشب بکوشیم دست پسینبجویید هشیار کار جهانشود تیره این فر شاهنشهیکه باید چنین بد ز چرخ بلندیکی با کلاه مهی شادمانطپد یک زمان بازش آسان شودپس آن دست شاهانه بیرون کشیدفرو ریخت آب از مژه شهریارسه دیگر چو بفروخت گیتی فروزبه بیچارگی جنگ بایست کردچو دریای جوشان بد و رود آبابا ناله​ی کوس و هندی دراینهادند بر سر ز آهن کلاهکسی را سر اندر نیامد به خوابهمی تیغ و ژوپین بپیراستندبرفتند با گرزهای گرانز دریا به دریا کشیدند نخکه با شاه باشد سپه را ستونچو شاپور نستوه بر دست راستنبد کوه پیدا نه دریا نه دشتزمین زیر اسپان بنالد همیشکست اندر آمد سوی مایه​دارگرفتند ترکان برو چیرگیپراگنده شد هرک انبوه بودسر بخت ایرانیان گشته شدبه سوی دهستان نهادند روی

 

پادشاهی نوذر  [صفحه 10]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
شب و روز بد بر گذرهاش جنگچو نوذر فرو هشت پی در حصارسواران بیاراست افراسیابیکی نامور ترک را کرد یادسوی پارس فرمود تا برکشیدکزان سو بد ایرانیان را بنهچو قارن شنود آنکه افراسیابشد از رشک جوشان و دل کرد تنگکه توران شه آن ناجوانمرد مردسوی روی پوشیدگان سپاهشبستان ماگر به دست آوردبه ننگ اندرون سر شود ناپدیدترا خوردنی هست و آب روانهمی باش و دل را مکن هیچ بدکنون من شوم بر پی این سپاهبدو گفت نوذر که این رای نیستز بهر بنه رفت گستهم و طوسبدین زودی اندر شبستان رسدنشستند بر خوان و می خواستندپس آنگه سوی خان قارن شدندسخن را فگندند هر گونه بنکه ما را سوی پارس باید کشیدچو پوشیده رویان ایران سپاهکه گیرد بدین دشت نیزه به دستچو شیدوش و کشواد و قارن بهمچو نیمی گذشت از شب دیریازبدین روی دژدار بد گژدهموزان روی دژ بارمان و سپاهکزو قارن رزم​زن خسته بودبرآویخت چون شیر با بارمان برآمد برین نیز چندی درنگبرو بسته شد راه جنگ سوارگرفتش ز جنگ درنگی شتابسپهبد کروخان ویسه نژادبه راه بیابان سر اندر کشیدبجوید بنه مردم بدتنهگسی کرد لشکر به هنگام خواببر نوذر آمد بسان پلنگنگه کن که با شاه ایران چه کردسپاهی فرستاد بی مر به راهبرین نامداران شکست آوردبه دنب کروخان بباید کشیدسپاهی به مهر تو دارد روانکه از شهریاران دلیری سزدبگیرم بریشان ز هر گونه راهسپه را چو تو لشکرآرای نیستبدانگه که برخاست آوای کوسکند ساز ایشان چنان چون سزدزمانی دل از غم بپیراستندهمه دیده چون ابر بهمن شدندبران برنهادند یکسر سخننباید برین جایگاه آرمیداسیران شوند از بد کینه​خواهکرا باشد آرام و جای نشستزدند اندرین رای بر بیش و کمدلیران به رفتن گرفتند سازدلیران بیدار با او بهمابا کوس و پیلان نشسته به راهبه خون برادر کمربسته بودسوی چاره جستن ندادش زمان