منوچهر  [صفحه 1]
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
منوچهر یک هفته با درد بودبهشتم بیامد منوچهر شاههمه پهلوانان روی زمینچو دیهیم شاهی بسر بر نهادبه داد و به آیین و مردانگیمنم گفت بر تخت گردان سپهرزمین بنده و چرخ یار منستهمم دین و هم فره​ی ایزدیستشب تار جوینده​ی کین منمخداوند شمشیر و زرینه کفشفروزنده​ی میغ و برنده تیغگه بزم دریا دو دست منستبدان را ز بد دست کوته کنمگراینده گرز و نماینده تاجابا این هنرها یکی بنده​امهمه دست بر روی گریان زنیمکزو تاج و تختست ازویم سپاهبراه فریدون فرخ رویمهر آنکس که در هفت کشور زمیننماینده​ی رنج درویش رابرافراختن سر به بیشی و گنجهمه نزد من سر به سر کافرندهر آن کس که او جز برین دین بودوزان پس به شمشیر یازیم دستهمه پهلوانان روی زمینکه فرخ نیای تو ای نیکخواهترا باد جاوید تخت رداندل ما یکایک به فرمان تستجهان پهلوان سام بر پای خاستز شاهان مرا دیده بر دیدنست دو چشمش پر آب و رخش زرد بودبسر بر نهاد آن کیانی کلاهبرو یکسره خواندند آفرینجهان را سراسر همه مژده دادبه نیکی و پاکی و فرزانگیهمم خشم و جنگست و هم داد و مهرسر تاجداران شکار منستهمم بخت نیکی و هم بخردیستهمان آتش تیز برزین منمفرازنده​ی کاویانی درفشبجنگ اندرون جان ندارم دریغدم آتش از بر نشست منستزمین را بکین رنگ دیبه کنمفروزنده​ی ملک بر تخت عاججهان آفرین را پرستنده​امهمه داستانها ز یزدان زنیمازویم سپاس و بدویم پناهنیامان کهن بود گر ما نویمبگردد ز راه و بتابد ز دینزبون داشتن مردم خویش رابه رنجور مردم نماینده رنجوز آهرمن بدکنش بدترندز یزدان و از منش نفرین بودکنم سر به سر کشور و مرز پستمنوچهر را خواندند آفرینترا داد شاهی و تخت و کلاههمان تاج و هم فره​ی موبدانهمان جان ما زیر پیمان تستچنین گفت کای خسرو داد راستز تو داد و ز ما پسندیدنست
منوچهر  [صفحه 2]
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
پدر بر پدر شاه ایران توییترا پاک یزدان نگه​دار بادتو از باستان یادگار منیبه رزم اندرون شیر پاینده​ایزمین و زمان خاک پای تو بادتو شستی به شمشیر هندی زمینازین پس همه نوبت ماست رزمشوم گرد گیتی برآیم یکیمرا پهلوانی نیای تو دادبرو آفرین کرد بس شهریارچو از پیش تختش گرازید سامخرامید و شد سوی آرامگاهکنون پرشگفتی یکی داستاننگه کن که مر سام را روزگارنبود ایچ فرزند مرسام رانگاری بد اندر شبستان اویاز آن ماهش امید فرزند بودز سام نریمان همو بارداشتز مادر جدا شد بران چند روزبه چهره چنان بود تابنده شیدپسر چون ز مادر بران گونه زادشبستان آن نامور پهلوانکسی سام یل را نیارست گفتیکی دایه بودش به کردار شیرکه بر سام یل روز فرخنده بادپس پرده​ی تو در ای نامجویتنش نقره​ی سیم و رخ چون بهشتاز آهو همان کش سپیدست مویفرود آمد از تخت سام سوارچو فرزند را دید مویش سپید گزین سواران و شیران توییدلت شادمان بخت بیدار بادبه تخت کیی بر بهار منیبه بزم اندرون شید تابنده​ایهمان تخت پیروزه جای تو بادبه آرام بنشین و رامش گزینترا جای تخت است و شادی و بزمز دشمن ببند آورم اندکیدلم را خرد مهر و رای تو دادبسی دادش از گوهر شاهوارپسش پهلوانان نهادند گامهمی کرد گیتی به آیین و راهبپیوندم از گفته​ی باستانچه بازی نمود ای پسر گوش داردلش بود جوینده​ی کام راز گلبرگ رخ داشت و ز مشک مویکه خورشید چهر و برومند بودز بارگران تنش آزار داشتنگاری چو خورشید گیتی فروزولیکن همه موی بودش سپیدنکردند یک هفته بر سام یادهمه پیش آن خرد کودک نوانکه فرزند پیر آمد از خوب جفتبر پهلوان اندر آمد دلیردل بدسگالان او کنده بادیکی پور پاک آمد از ماه رویبرو بر نبینی یک اندام زشتچنین بود بخش تو ای نامجویبه پرده درآمد سوی نوبهارببود از جهان سر به سر ناامید
منوچهر  [صفحه 3]
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
سوی آسمان سربرآورد راستکه ای برتر از کژی و کاستیاگر من گناهی گران کرده​امبه پوزش مگر کردگار جهانبپیچد همی تیره جانم ز شرمچو آیند و پرسند گردنکشانچه گویم که این بچه​ی دیو چیستازین ننگ بگذارم ایران زمینبفرمود پس تاش برداشتندبجایی که سیمرغ را خانه بودنهادند بر کوه و گشتند بازچنان پهلوان زاده​ی بیگناهپدر مهر و پیوند بفگند خواریکی داستان زد برین نره شیرکه گر من ترا خون دل دادمیکه تو خود مرا دیده و هم دلیچو سیمرغ را بچه شد گرسنهیکی شیرخواره خروشنده دیدز خاراش گهواره و دایه خاکبه گرد اندرش تیره خاک نژندپلنگش بدی کاشکی مام و بابفرود آمد از ابر سیمرغ و چنگببردش دمان تا به البرز کوهسوی بچگان برد تا بشکرندببخشود یزدان نیکی​دهشنگه کرد سیمرغ با بچگانشگفتی برو بر فگندند مهرشکاری که نازکتر آن برگزیدبدین گونه تا روزگاری درازچو آن کودک خرد پر مایه گشت ز دادآور آنگاه فریاد خواستبهی زان فزاید که تو خواستیوگر کیش آهرمن آورده​امبه من بر ببخشاید اندر نهانبجوشد همی در دلم خون گرمچه گویم ازین بچه​ی بدنشانپلنگ و دورنگست و گرنه پریستنخواهم برین بوم و بر آفریناز آن بوم و بر دور بگذاشتندبدان خانه این خرد بیگانه بودبرآمد برین روزگاری درازندانست رنگ سپید از سیاهجفا کرد بر کودک شیرخوارکجا بچه را کرده بد شیر سیرسپاس ایچ بر سرت ننهادمیدلم بگسلد گر زمن بگسلیبه پرواز بر شد دمان از بنهزمین را چو دریای جوشنده دیدتن از جامه دور و لب از شیر پاکبه سر برش خورشید گشته بلندمگر سایه​ای یافتی ز آفتاببزد برگرفتش از آن گرم سنگکه بودش بدانجا کنام و گروهبدان ناله​ی زار او ننگرندکجا بودنی داشت اندر بوشبران خرد خون از دو دیده چکانبماندند خیره بدان خوب چهرکه بی​شیر مهمان همی خون مزیدبرآورد داننده بگشاد رازبرآن کوه بر روزگاری گذشت

منوچهر  [صفحه 4]

منوچهر  [صفحه 4]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
یکی مرد شد چون یکی زاد سرونشانش پراگنده شد در جهانبه سام نریمان رسید آگهیشبی از شبان داغ دل خفته بودچنان دید در خواب کز هندوانورا مژده دادی به فرزند اوچو بیدار شد موبدان را بخواندچه گویید گفت اندرین داستانهر آنکس که بودند پیر و جوانکه بر سنگ و بر خاک شیر و پلنگهمه بچه را پروراننده​اندتو پیمان نیکی دهش بشکنیبیزدان کنون سوی پوزش گرایچو شب تیره شد رای خواب آمدشچنان دید در خواب کز کوه هندجوانی پدید آمدی خوب رویبدست چپش بر یکی موبدییکی پیش سام آمدی زان دو مردکه ای مرد بیباک ناپاک رایترا دایه گر مرغ شاید همیگر آهوست بر مرد موی سپیدپس از آفریننده بیزار شوپسر گر به نزدیک تو بود خوارکزو مهربانتر ورا دایه نیستبه خواب اندرون بر خروشید سامچو بیدار شد بخردانرا بخواندبیامد دمان سوی آن کوهسارسراندر ثریا یکی کوه دیدنشیمی ازو برکشیده بلندفرو برده از شیز و صندل عمود برش کوه سیمین میانش چو غروبد و نیک هرگز نماند نهاناز آن نیک پی پور با فرهیز کار زمانه برآشفته بودیکی مرد بر تازی اسپ دوانبران برز شاخ برومند اوازین در سخن چندگونه براندخردتان برین هست همداستانزبان برگشادند بر پهلوانچه ماهی به دریا درون با نهنگستایش به یزدان رساننده​اندچنان بی​گنه بچه را بفگنیکه اویست بر نیکویی رهنمایاز اندیشه​ی دل شتاب آمدشدرفشی برافراشتندی بلندسپاهی گران از پس پشت اویسوی راستش نامور بخردیزبان بر گشادی بگفتار سرددل و دیده شسته ز شرم خدایپس این پهلوانی چه باید همیترا ریش و سرگشت چون خنگ بیدکه در تنت هر روز رنگیست نوکنون هست پرورده​ی کردگارترا خود به مهر اندرون مایه نیستچو شیر ژیان کاندر آید به دامسران سپه را همه برنشاندکه افگندگان را کند خواستارکه گفتی ستاره بخواهد کشیدکه ناید ز کیوان برو بر گزندیک اندر دگر ساخته چوب عود


منوچهر  [صفحه 5]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
بدان سنگ خارا نگه کرد سامیکی کاخ بد تارک اندر سماکره بر شدن جست و کی بود راهابر آفریننده کرد آفرینهمی گفت کای برتر از جایگاهگرین کودک از پاک پشت منستاز این بر شدن بنده را دست گیرچنین گفت سیمرغ با پور سامپدر سام یل پهلوان جهانبدین کوه فرزند جوی آمدستروا باشد اکنون که بردارمتبه سیمرغ بنگر که دستان چه گفتنشیم تو رخشنده گاه منستچنین داد پاسخ که گر تاج و گاهمگر کاین نشیمت نیاید به کارابا خویشتن بر یکی پر منگرت هیچ سختی بروی آورندبرآتش برافگن یکی پر منکه در زیر پرت بپرورده​امهمان گه بیایم چو ابر سیاهفرامش مکن مهر دایه ز دلدلش کرد پدرام و برداشتشز پروازش آورد نزد پدرتنش پیلوار و به رخ چون بهارفرو برد سر پیش سیمرغ زودسراپای کودک همی بنگریدبرو و بازوی شیر و خورشید رویسپیدش مژه دیدگان قیرگوندل سام شد چون بهشت برینبه من ای پسر گفت دل نرم کن بدان هیبت مرغ و هول کنامنه از دست رنج و نه از آب و خاکدد و دام را بر چنان جایگاهبمالید رخسارگان بر زمینز روشن روان و ز خورشید و ماهنه از تخم بد گوهر آهرمنستمرین پر گنه را تو اندرپذیرکه ای دیده رنج نشیم و کنامسرافرازتر کس میان مهانترا نزد او آب روی آمدستبی​آزار نزدیک او آرمتکه سیر آمدستی همانا ز جفتدو پر تو فر کلاه منستببینی و رسم کیانی کلاهیکی آزمایش کن از روزگارخجسته بود سایه​ی فر منور از نیک و بد گفت​وگوی آورندببینی هم اندر زمان فر منابا بچگانت برآورده​امبی​آزارت آرم بدین جایگاهکه در دل مرا مهر تو دلگسلگرازان به ابر اندر افراشتشرسیده به زیر برش موی سرپدر چون بدیدش بنالید زارنیایش همی بآفرین برفزودهمی تاج و تخت کیی را سزیددل پهلوان دست شمشیر جویچو بسد لب و رخ به مانند خونبران پاک فرزند کرد آفرینگذشته مکن یاد و دل گرم کن
منوچهر  [صفحه 6]
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
منم کمترین بنده یزدان پرستپذیرفته​ام از خدای بزرگبجویم هوای تو ازنیک و بدتنش را یکی پهلوانی قبایفرود آمد از کوه و بالای خواستسپه یکسره پیش سام آمدندتبیره​زنان پیش بردند پیلخروشیدن کوس با کرنایسواران همه نعره برداشتندچو اندر هوا شب علم برگشادبران دشت هامون فرود آمدندچو بر چرخ گردان درفشنده شیدبه شادی به شهر اندرون آمدندیکایک به شاه آمد این آگهیبدان آگهی شد منوچهر شادبفرمود تا نوذر نامدارکند آفرین کیانی براویبفرمایدش تا سوی شهریارببیند یکی روی دستان ساموزین جا سوی زابلستان شودچو نوذر بر سام نیرم رسیدفرود آمد از باره سام سوارز شاه و ز گردان بپرسید سامچو بشنید پیغام شاه بزرگدوان سوی درگاه بنهاد رویچو آمد به نزدیکی شهریاردرفش منوچهر چون دید ساممنوچهر فرمود تا برنشستسوی تخت و ایوان نهادند رویمنوچهر برگاه بنشست شاد ازان پس که آوردمت باز دستکه دل بر تو هرگز ندارم سترگازین پس چه خواهی تو چونان سزدبپوشید و از کوه بگزارد پایهمان جامه​ی خسرو آرای خواستگشاده دل و شادکام آمدندبرآمد یکی گرد مانند نیلهمان زنگ زرین و هندی درایبدان خرمی راه بگذاشتندشد آن روی رومیش زنگی نژادبخفتند و یکبار دم بر زدندیکی خیمه زد از حریر سپیدابا پهلوانی فزون آمدندکه سام آمد از کوه با فرهیبسی از جهان آفرین کرد یادشود تازیان پیش سام سواربدان شادمانی که بگشاد رویشود تا سخنها کند خواستاربه دیدار ایشان شود شادکامبرآیین خسروپرستان شودیکی نو جهان پهلوان را بدیدگرفتند مر یکدیگر را کنارازیشان بدو داد نوذر پیامزمین را ببوسید سام سترگچنان کش بفرمود دیهیم جویسپهبد پذیره شدش از کنارپیاده شد از باره بگذارد گاممر آن پاک​دل گرد خسروپرستچه دیهیم دار و چه دیهیم جویکلاه بزرگی به سر برنهاد
منوچهر  [صفحه 7]
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
به یک دست قارن به یک دست سامپس آراسته زال را پیش شاهگرازان بیاورد سالار باربران بر ز بالای آن خوب چهرچنین گفت مر سام را شهریاربخیره میازارش از هیچ رویکه فر کیان دارد و چنگ شیرپس از کار سیمرغ و کوه بلندیکایک همه سام با او بگفتوز افگندن زال بگشاد رازسرانجام گیتی ز سیمرغ و زالبرفتم به فرمان گیهان خداییکی کوه دیدم سراندر سحاببرو بر نشیمی چو کاخ بلندبدو اندرون بچه​ی مرغ و زالهمی بوی مهر آمد از باد اویابا داور راست گفتم به رازرسیده بهر جای برهان تویکی بنده​ام با تنی پرگناهامیدم به بخشایش تست بستو این بنده​ی مرغ پرورده راهمی پر پوشد بجای حریربه بد مهری من روانم مسوزبه فرمان یزدان چو این گفته شدبزد پر سیمرغ و بر شد به ابرز کوه اندر آمد چو ابر بهاربه پیش من آورد چون دایه​ایمن آوردمش نزد شاه جهانبفرمود پس شاه با موبدانکه جویند تا اختر زال چیست نشستند روشن​دل و شادکامبرزین عمود و برزین کلاهشگفتی بماند اندرو شهریارتو گفتی که آرام جانست و مهرکه از من تو این را به زنهارداربه کس شادمانه مشو جز بدویدل هوشمندان و آهنگ شیروزان تا چرا خوار شد ارجمندهم از آشکارا هم اندر نهفتکه چون گشت با او سپهر از فرازپر از داستان شد به بسیار سالبه البرز کوه اندر آن زشت جایسپهری​ست گفتی ز خارا بر آبز هر سوی برو بسته راه گزندتو گفتی که هستند هر دو همالبه دل راحت آمد هم از یاد اویکه ای آفریننده​ی بی​نیازنگردد فلک جز به فرمان توبه پیش خداوند خورشید و ماهبه چیزی دگر نیستم دسترسبه خواری و زاری برآورده رامزد گوشت هنگام پستان شیربه من باز بخش و دلم برفروزنیایش همان​گه پذیرفته شدهمی حلقه زد بر سر مرد گبرگرفته تن زال را بر کنارکه در مهر باشد ورا مایه​ایهمه آشکاراش کردم نهانستاره​شناسان و هم بخردانبران اختر از بخت سالار کیست
منوچهر  [صفحه 8]
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
چو گیرد بلندی چه خواهد بدنستاره​شناسان هم اندر زمانبگفتند باشاه دیهیم دارکه او پهلوانی بود نامدارچو بنشنید شاه این سخن شاد شدیکی خلعتی ساخت شاه زمیناز اسپان تازی به زرین ستامز دینار و خز و ز یاقوت و زرغلامان رومی به دیبای رومزبرجد طبقها و پیروزه جامپر از مشک و کافور و پر زعفرانهمان جوشن و ترگ و برگستوانهمان تخت پیروزه و تاج زروزان پس منوچهر عهدی نوشتهمه کابل و زابل و مای و هندز زابلستان تا بدان روی بستچو این عهد و خلعت بیاراستندچو این کرده شد سام بر پای خاستز ماهی بر اندیشه تا چرخ ماهبه مهر و به داد و به خوی و خردهمه گنج گیتی به چشم تو خوارفرود آمد و تخت را داد بوسسوی زابلستان نهادند رویچو آمد به نزدیکی نیمروزبیاراسته سیستان چون بهشتبسی مشک و دینار برریختندیکی شادمانی بد اندر جهانهر آنجا که بد مهتری نامجویکه فرخنده بادا پی این جوانچو بر پهلوان آفرین خواندند همی داستان از چه خواهد زدناز اختر گرفتند پیدا نشانکه شادان بزی تا بود روزگارسرافراز و هشیار و گرد و سواردل پهلوان از غم آزاد شدکه کردند هر کس بدو آفرینز شمشیر هندی به زرین نیامز گستردنیهای بسیار مرهمه گوهرش پیکر و زرش بومچه از زر سرخ و چه از سیم خامهمه پیش بردند فرمان برانهمان نیزه و تیر و گرز گرانهمام مهر یاقوت و زرین کمرسراسر ستایش بسان بهشتز دریای چین تا به دریای سندبه نوی نوشتند عهدی درستپس اسپ جهان پهلوان خواستندکه ای مهربان مهتر داد و راستچو تو شاه ننهاد بر سر کلاهزمانه همی از تو رامش بردمبادا ز تو نام تو یادگارببستند بر کوهه​ی پیل کوسنظاره برو بر همه شهر و کویخبر شد ز سالار گیتی فروزگلش مشک سارابد و زر خشتبسی زعفران و درم بیختندسراسر میان کهان و مهانز گیتی سوی سام بنهاد رویبرین پاک دل نامور پهلوانابر زال زر گوهر افشاندند

   منوچهر  [صفحه 9]
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
نشست آنگهی سام با زیب و جامکسی کو به خلعت سزاوار بودبراندازه​شان خلعت آراستندجهاندیدگان را ز کشور بخواندچنین گفت با نامور بخردانچنین است فرمان هشیار شاهسوی گرگساران و مازندرانبماند به نزد شما این پسردل و جانم ایدر بماند همیبگاه جوانی و کند آوریپسر داد یزدان بیانداختمگرانمایه سیمرغ برداشتشبپرورد او را چو سرو بلندچو هنگام بخشایش آمد فرازبدانید کاین زینهار منستگرامیش دارید و پندش دهیدسوی زال کرد آنگهی سام رویچنان دان که زابلستان خان تستترا خان و مان باید آبادترکلید در گنجها پیش تستبه سام آنگهی گفت زال جوانجدا پیشتر زین کجا داشتیکسی کو ز مادر گنه کار زادگهی زیر چنگال مرغ اندرونکنون دور ماندم ز پروردگارز گل بهره​ی من بجز خار نیستبدو گفت پرداختن دل سزاستستاره شمر مرد اخترگرایکه ایدر ترا باشد آرامگاهگذر نیست بر حکم گردان سپهر همی داد چیز و همی راند کامخردمند بود و جهاندار بودهمه پایه​ی برتری خواستندسخنهای بایسته چندی براندکه ای پاک و بیدار دل موبدانکه لشکر همی راند باید به راههمی راند خواهم سپاهی گرانکه همتای جان​ست و جفت جگرمژه خون دل برفشاند همییکی بیهده ساختم داوریز بی​دانشی ارج نشناختمهمان آفریننده بگماشتشمرا خوار بد مرغ را ارجمندجهاندار یزدان بمن داد بازبه نزد شما یادگار منستهمه راه و رای بلندش دهیدکه داد و دهش گیر و آرام جویجهان سر به سر زیر فرمان تستدل دوستداران تو شادتردلم شاد و غمگین به کم بیش تستکه چون زیست خواهم من ایدر نوانمدارم که آمد گه آشتیمن آنم سزد گر بنالم ز دادچمیدن به خاک و چریدن ز خونچنین پروراند مرا روزگاربدین با جهاندار پیگار نیستبپرداز و بر گوی هرچت هواستچنین زد ترا ز اختر نیک رایهم ایدر سپاه و هم ایدر کلاههم ایدر بگسترد بایدت مهر

منوچهر  [صفحه 10]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
کنون گرد خویش اندرآور گروهبیاموز و بشنو ز هر دانشیز خورد و ز بخشش میاسای هیچبگفت این و برخاست آوای کوسخروشیدن زنگ و هندی درایسپهبد سوی جنگ بنهاد رویبشد زال با او دو منزل براهپدر زال را تنگ در برگرفتبفرمود تا بازگردد ز راهبیامد پر اندیشه دستان سامنشست از بر نامور تخت عاجابا یاره و گرزه​ی گاو سرز هر کشوری موبدانرا بخواندستاره شناسان و دین آورانشب و روز بودند با او به همچنان گشت زال از بس آموختنبه رای و به دانش به جایی رسیدبدین سان همی گشت گردان سپهرچنان بد که روزی چنان کرد رایبرون رفت با ویژه​گردان خویشسوی کشور هندوان کرد رایبه هر جایگاهی بیاراستیگشاده در گنج و افگنده رنجز زابل به کابل رسید آن زمانیکی پادشا بود مهراب نامبه بالا به کردار آزاده سرودل بخردان داشت و مغز ردانز ضحاک تازی گهر داشتیهمی داد هر سال مر سام ساوچو آگه شد از کار دستان سام سواران و مردان دانش پژوهکه یابی ز هر دانشی رامشیهمه دانش و داد دادن بسیچهوا قیرگون شد زمین آبنوسبرآمد ز دهلیز پرده سراییکی لشکری ساخته جنگجویبدان تا پدر چون گذارد سپاهشگفتی خروشیدن اندر گرفتشود شادمان سوی تخت و کلاهکه تا چون زید تا بود نیک نامبه سر بر نهاد آن فروزنده تاجابا طوق زرین و زرین کمرپژوهید هر کار و هر چیز راندسواران جنگی و کین​آورانزدندی همی رای بر بیش و کمتو گفتی ستاره​ست از افروختنکه چون خویشتن در جهان کس ندیدابر سام و بر زال گسترده مهرکه در پادشاهی بجنبد ز جایکه با او یکی بودشان رای و کیشسوی کابل و دنبر و مرغ و مایمی و رود و رامشگران خواستیبرآیین و رسم سرای سپنجگرازان و خندان و دل شادمانزبر دست با گنج و گسترده کامبه رخ چون بهار و به رفتن تذرودو کتف یلان و هش موبدانبه کابل همه بوم و برداشتیکه با او به رزمش نبود ایچ تاوز کابل بیامد بهنگام بام