فریدون  [صفحه 11]
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
ز پیش فریدون چنان بازگشتفرستاده​ی سلم چون گشت بازگرامی جهانجوی را پیش خواندورا گفت کان دو پسر جنگجویاز اختر چنین استشان بهره خوددگر آنکه دو کشور آبشخورستبرادرت چندان برادر بودچو پژمرده شد روی رنگین توتو گر پیش شمشیر مهرآوریدو فرزند من کز دو دوش جهانگرت سر بکارست بپسیچ کارتو گر چاشت را دست یازی به جامنباید ز گیتی ترا یار کسنگه کرد پس ایرج نامورچنین داد پاسخ که ای شهریارکه چون باد بر ما همی بگذردهمی پژمراند رخ ارغوانبه آغاز گنج است و فرجام رنجچو بستر ز خاکست و بالین ز خشتکه هر چند چرخ از برش بگذردخداوند شمشیر و گاه و نگیناز آن تاجور نامداران پیشچو دستور باشد مرا شهریارنباید مرا تاج و تخت و کلاهبگویم که ای نامداران منبه بیهوده از شهریار زمینبه گیتی مدارید چندین امیدبه فرجام هم شد ز گیتی بدرمرا با شما هم به فرجام کاردل کینه ورشان بدین آورم که گفتی که با باد انباز گشتشهنشاه بنشست و بگشاد رازهمه گفتها پیش او بازراندز خاور سوی ما نهادند رویکه باشند شادان به کردار بدکه آن بومها را درشتی برستکجا مر ترا بر سر افسر بودنگردد دگر گرد بالین توسرت گردد آشفته از داوریبرینسان گشادند بر من زباندر گنج بگشای و بربند بارو گر نه خورند ای پسر بر تو شامبی​آزاری و راستی یار بسبرآن مهربان پاک فرخ پدرنگه کن بدین گردش روزگارخردمند مردم چرا غم خوردکند تیره دیدار روشن​روانپس از رنج رفتن ز جای سپنچدرختی چرا باید امروز کشتتنش خون خورد بار کین آوردچو ما دید بسیار و بیند زمینندیدند کین اندر آیین خویشبه بد نگذرانم بد روزگارشوم پیش ایشان دوان بی​سپاهچنان چون گرامی تن و جان منمدارید خشم و مدارید کیننگر تا چه بد کرد با جمشیدنماندش همان تاج و تخت و کمربباید چشیدن بد روزگارسزاوارتر زانکه کین آورم
فریدون  [صفحه 12]
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
بدو گفت شاه ای خردمند پورمرا این سخن یاد باید گرفتز تو پر خرد پاسخ ایدون سزیدولیکن چو جانی شود بی​بهاچه پیش آیدش جز گزاینده زهرترا ای پسر گر چنین است رایپرستنده چند از میان سپاهز درد دل اکنون یکی نامه منمگر باز بینم ترا تن درستیکی نامه بنوشت شاه زمینسر نامه کرد آفرین خدایچنین گفت کاین نامه​ی پندمنددو سنگی دو جنگی دو شاه زمیناز آنکو ز هر گونه دیده جهانگراینده​ی تیغ و گرز گراننماینده​ی شب به روز سپیدهمه رنجها گشته آسان بدوینخواهم همی خویشتن را کلاهسه فرزند را خواهم آرام و نازبرادر کزو بود دلتان به درددوان آمد از بهر آزارتانبیفگند شاهی شما را گزیدز تخت اندر آمد به زین برنشستبدان کو به سال از شما کهترستگرامیش دارید و نوشه خوریدچو از بودنش بگذرد روز چندنهادند بر نامه بر مهر شاهبشد با تنی چند برنا و پیرچو تنگ اندر آمد به نزدیکشانپذیره شدندش به آیین خویش برادر همی رزم جوید تو سورز مه روشنایی نیاید شگفتدلت مهر پیوند ایشان گزیدنهد پر خرد در دم اژدهاکش از آفرینش چنین است بهربیارای کار و بپرداز جایبفرمای کایند با تو به راهنویسم فرستم بدان انجمنکه روشن روانم به دیدار تستبه خاور خدای و به سالار چینکجا هست و باشد همیشه به جایبه نزد دو خورشید گشته بلندمیان کیان چون درخشان نگینشده آشکارا برو بر نهانفروزنده​ی نامدار افسرانگشاینده​ی گنج پیش امیدبرو روشنی اندر آورده روینه آگنده گنج و نه تاج و نه گاهاز آن پس که دیدیم رنج درازوگر چند هرگز نزد باد سردکه بود آرزومند دیدارتانچنان کز ره نامداران سزیدبرفت و میان بندگی را ببستنوازیدن کهتر اندر خورستچو پرورده شد تن روان پروریدفرستید با زی منش ارجمندز ایوان بر ایرج گزین کرد راهچنان چون بود راه را ناگریزنبود آگه از رای تاریکشانسپه سربسر باز بردند پیش
فریدون  [صفحه 13]
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
چو دیدند روی برادر به مهردو پرخاشجوی با یکی نیک خویدو دل پر ز کینه یکی دل به جایبه ایرج نگه کرد یکسر سپاهبی​آرامشان شد دل از مهر اوسپاه پراگنده شد جفت جفتکه هست این سزاوار شاهنشهیبه لکشر نگه کرد سلم از کرانبه لشگرگه آمد دلی پر ز کینسراپرده پرداخت از انجمنسخن شد پژوهنده از هردریبه تور از میان سخن سلم گفتبه هنگامه​ی بازگشتن ز راهسپاه دو شاه از پذیره شدنکه چندان کجا راه بگذاشتنداز ایران دلم خود به دو نیم بودسپاه دو کشور چو کردم نگاهاگر بیخ او نگسلانی ز جایبرین گونه از جای برخاستندچو برداشت پرده ز پیش آفتابدو بیهوده را دل بدان کار گرمبرفتند هر دو گرازان ز جایچو از خیمه ایرج به ره بنگریدبرفتند با او به خیمه درونبدو گفت تور ار تو از ماکهیترا باید ایران و تخت کیانبرادر که مهتر به خاور به رنجچنین بخششی کان جهانجوی کردنه تاج کیان مانم اکنون نه گاهچو از تور بشنید ایرج سخن یکی تازه​تر برگشادند چهرگرفتند پرسش نه بر آرزویبرفتند هر سه به پرده سرایکه او بد سزاوار تخت و کلاهدل از مهر و دیده پر از چهر اوهمه نام ایرج بد اندر نهفتجز این را نزیبد کلاه مهیسرش گشت از کار لشکر گرانچگر پر ز خون ابروان پر ز چینخود و تور بنشست با رای زنز شاهی و از تاج هر کشوریکه یک یک سپاه از چه گشتند جفتنکردی همانا به لشکر نگاهدگر بود و دیگر به بازآمدنیکی چشم از ایرج نه برداشتندبه اندیشه اندیشگان برفزوداز این پس جز او را نخوانند شاهز تخت بلندت کشد زیر پایهمه شب همی چاره آراستندسپیده برآمد به پالود خوابکه دیده بشویند هر دو ز شرمنهادند سر سوی پرده​سرایپر از مهر دل پیش ایشان دویدسخن بیشتر بر چرا رفت و چونچرا برنهادی کلاه مهیمرا بر در ترک بسته میانبه سر بر ترا افسر و زیر گنجهمه سوی کهتر پسر روی کردنه نام بزرگی نه ایران سپاهیکی پاکتر پاسخ افگند بن
فریدون  [صفحه 14]
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
بدو گفت کای مهتر کام جویمن ایران نخواهم نه خاور نه چینبزرگی که فرجام او تیرگیستسپهر بلند ار کشد زین تومرا تخت ایران اگر بود زیرسپردم شما را کلاه و نگینمرا با شما نیست ننگ و نبردزمانه نخواهم به آزارتانجز از کهتری نیست آیین منچو بشنید تور از برادر چنیننیامدش گفتار ایرج پسندبه کرسی به خشم اندر آورد پاییکایک برآمد ز جای نشستبزد بر سر خسرو تاجدارنیایدت گفت ایچ بیم از خدایمکش مر مراکت سرانجام کارمکن خویشتن را ز مردم​کشانبسنده کنم زین جهان گوشه​ایبه خون برادر چه بندی کمرجهان خواستی یافتی خون مریزسخن را چو بشنید پاسخ ندادیکی خنجر آبگون برکشیدبدان تیز زهرآبگون خنجرشفرود آمد از پای سرو سهیروان خون از آن چهره​ی ارغوانجهانا بپروردیش در کنارنهانی ندانم ترا دوست کیستسر تاجور ز آن تن پیلواربیاگند مغزش به مشک و عبیرچنین گفت کاینت سر آن نیاز اگر کام دل خواهی آرام جوینه شاهی نه گسترده روی زمینبرآن مهتری بر بباید گریستسرانجام خشتست بالین توکنون گشتم از تاج و از تخت سیربدین روی با من مدارید کینروان را نباید برین رنجه کرداگر دورمانم ز دیدارتانمباد آز و گردن​کشی دین منبه ابرو ز خشم اندر آورد چیننبد راستی نزد او ارجمندهمی گفت و برجست هزمان ز جایگرفت آن گران کرسی زر بدستازو خواست ایرج به جان زینهارنه شرم از پدر خود همینست رایبپیچاند از خون من کردگارکزین پس نیابی ز من خودنشانبکوشش فراز آورم توشه​ایچه سوزی دل پیر گشته پدرمکن با جهاندار یزدان ستیزهمان گفتن آمد همان سرد بادسراپای او چادر خون کشیدهمی کرد چاک آن کیانی برشگسست آن کمرگاه شاهنشهیشد آن نامور شهریار جوانوز آن پس ندادی به جان زینهاربدین آشکارت بباید گریستبه خنجر جدا کرد و برگشت کارفرستاد نزد جهان​بخش پیرکه تاج نیاگان بدو گشت باز

 

فریدون  [صفحه 15]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
کنون خواه تاجش ده و خواه تختبرفتند باز آن دو بیداد شومفریدون نهاده دو دیده به راهچو هنگام برگشتن شاه بودهمی شاه را تخت پیروزه ساختپذیره شدن را بیاراستندتبیره ببردند و پیل از درشبه زین اندرون بود شاه و سپاههیونی برون آمد از تیره گردخروشی برآورد دل سوگواربه تابوت زر اندرون پرنیانابا ناله و آه و با روی زردز تابوت زر تخته برداشتندز تابوت چون پرنیان برکشیدبیافتاد ز اسپ آفریدون به خاکسیه شد رخ و دیدگان شد سپیدچو خسرو بران​گونه آمد ز راهدریده درفش و نگونسار کوستبیره سیه کرده و روی پیلپیاده سپهبد پیاده سپاهخروشیدن پهلوانان به دردبرین گونه گردد به ما بر سپهرمبر خود به مهر زمانه گمانچو دشمنش گیری نمایدت مهریکی پند گویم ترا من درستسپه داغ دل شاه با های و هویبه روزی کجا جشن شاهان بدیفریدون سر شاه پور جوانبر آن تخت شاهنشهی بنگریدهمان حوض شاهان و سرو سهی شد آن سایه​گستر نیازی درختیکی سوی ترک و یکی سوی رومسپاه و کلاه آرزومند شاهپدر زان سخن خود کی آگاه بودهمی تاج را گوهر اندر شاختمی و رود و رامشگران خواستندببستند آذین به هر کشورشیکی گرد تیره برآمد ز راهنشسته برو سوگواری به دردیکی زر تابوتش اندر کنارنهاده سر ایرج اندر میانبه پیش فریدون شد آن شوخ مردکه گفتار او خوار پنداشتندسر ایرج آمد بریده پدیدسپه سر به سر جامه کردند چاککه دیدن دگرگونه بودش امیدچنین بازگشت از پذیره سپاهرخ نامداران به رنگ آبنوسپراکنده بر تازی اسپانش نیلپر از خاک سر برگرفتند راهکنان گوشت تن را بران رادمردبخواهد ربودن چو بنمود چهرنه نیکو بود راستی در کمانو گر دوست خوانی نبینیش چهردل از مهر گیتی ببایدت شستسوی باغ ایرج نهادند رویوزان پیشتر بزمگاهان بدیبیامد ببر برگرفته نوانسر شاه را نزدر تاج دیددرخت گلفشان و بید و بهی

فریدون  [صفحه 16]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
تهی دید از آزادگان جشنگاههمی سوخت باغ و همی خست رویمیان را بزناز خونین ببستگلستانش برکند و سروان بسوختنهاده سر ایرج اندر کنارهمی گفت کای داور دادگربه خنجر سرش کنده در پیش مندل هر دو بیداد از آن سان بسوزبه داغی جگرشان کنی آژدههمی خواهم از روشن کردگارکه از تخم ایرج یکی نامورچو دیدم چنین زان سپس شایدمبرین​گونه بگریست چندان بزارزمین بستر و خاک بالین اودر بار بسته گشاده زبانکس از تاجداران بدین​سان نمردسرش را بریده به زار اهرمنخروشی به زاری و چشمی پرآبسراسر همه کشورش مرد و زنهمه دیده پرآب و دل پر ز خونهمه جامه کرده کبود و سیاهچه مایه چنین روز بگذاشتندبرآمد برین نیز یک چندگاهیکی خوب و چهره پرستنده دیدکه ایرج برو مهر بسیار داشتپری چهره را بچه بود در نهاناز آن خوب​رخ شد دلش پرامیدچو هنگامه​ی زادن آمد پدیدجهانی گرفتند پروردنشمر آن ماه​رخ را ز سر تا به پای به کیوان برآورده گرد سیاههمی ریخت اشک و همی کند مویفکند آتش اندر سرای نشستبه یکبارگی چشم شادی بدوختسر خویشتن کرد زی کردگاربدین بی​گنه کشته اندر نگرتنش خورده شیران آن انجمنکه هرگز نبینند جز تیره روزکه بخشایش آرد بریشان ددهکه چندان زمان یابم از روزگاربیاید برین کین ببندد کمراگر خاک بالا بپیمایدمهمی تاگیا رستش اندر کنارشده تیره روشن جهان​بین اوهمی گفت کای داور راستانکه مردست این نامبردار گردتنش را شده کام شیران کفنز هر دام و دد برده آرام و خواببه هر جای کرده یکی انجمننشسته به تیمار و گرم اندروننشسته به اندوه در سوگ شاههمه زندگی مرگ پنداشتندشبستان ایرج نگه کرد شاهکجا نام او بود ماه​آفریدقضا را کنیزک ازو بار داشتاز آن شاد شد شهریار جهانبه کین پسر داد دل را نویدیکی دختر آمد ز ماه آفریدبرآمد به ناز و بزرگی تنشتو گفتی مگر ایرجستی به جای

 

فریدون  [صفحه 17]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
چو بر جست و آمدش هنگام شوینیا نامزد کرد شویش پشنگیکی پور زاد آن هنرمند ماهچو از مادر مهربان شد جدابدو گفت موبد که ای تاجورجهان​بخش را لب پر از خنده شدنهاد آن گرانمایه را برکنارهمی گفت کاین روز فرخنده بادهمان کز جهان آفرین کرد یادفریدون چو روشن جهان را بدیدچنین گفت کز پاک مام و پدرمی روشن آمد ز پرمایه جامچنان پروردیدش که باد هواپرستنده​ای کش به بر داشتیبه پای اندرش مشک سارا بدیچنین تا برآمد برو سالیانهنرها که آید شهان را به کارچو چشم و دل پادشا باز شدنیا تخت زرین و گرز گرانسراپرده​ی دیبه​ی هفت​رنگچه اسپان تازی به زرین ستامچه از جوشن و ترگ و رومی زرهکمانهای چاچی وتیر خدنگبرین گونه آراسته گنجهاسراسر سزای منوچهر دیدکلید در گنج آراستههمه پهلوانان لشکرش رابفرمود تا پیش او آمدندبه شاهی برو آفرین خواندندچو جشنی بد این روزگار بزرگ چو پروین شدش روی و چون مشک مویبدو داد و چندی برآمد درنگچگونه سزاوار تخت و کلاهسبک تاختندش به نزدنیایکی شادکن دل به ایرج نگرتو گفتی مگر ایرجش زنده شدنیایش همی کرد با کردگاردل بدسگالان ما کنده بادببخشود و دیده بدو باز دادبه چهر نوآمد سبک بنگریدیکی شاخ شایسته آمد به برمر آن چهر دارد منوچهر نامبرو بر گذشتی نبودی روازمین را به پی هیچ نگذاشتیروان بر سرش چتر دیبا بدینیامدش ز اختر زمانی زیانبیاموختش نامور شهریارسپه نیز با او هم آواز شدبدو داد و پیروزه تاج سرانبدو اندرون خیمه​های پلنگچه شمشیر هندی به زرین نیامگشادند مر بندها را گرهسپرهای چینی و ژوپین جنگکه بودش به گرد آمده رنجهادل خویش را زو پر از مهر دیدبه گنجور او داد با خواستههمه نامداران کشورش راهمه با دلی کینه​جو آمدندزبرجد به تاجش برافشاندندشده در جهان میش پیدا ز گرگ

 

فریدون  [صفحه 18]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
سپهدار چون قارن کاوگانچو شد ساخته کار لشکر همهبه سلم و به تور آمد این آگهیدل هر دو بیدادگر پر نهیبنشستند هر دو به اندیشگانیکایک بران رایشان شد درستکه سوی فریدون فرستند کسبجستند از آن انجمن هردوانبدان مرد باهوش و با رای و شرمدر گنج خاور گشادند بازز گنج گهر تاج زر خواستندبه گردونه​ها بر چه مشک و عبیرابا پیل گردونکش و رنگ و بویهر آنکس که بد بر در شهریارچو پردخته​شان شد دل از خواستهبدادند نزد فریدون پیامکه جاوید باد آفریدون گردسرش سبز باد و تنش ارجمندبدان کان دو بدخواه بیدادگرپشیمان شده داغ دل بر گناهچه گفتند دانندگان خردبماند به تیمار و دل پر ز دردنوشته چنین بودمان از بوشهژبر جهانسوز و نر اژدهاو دیگر که فرمان ناپاک دیوبه ما بر چنین خیره شد رای بدهمی چشم داریم از آن تاجوراگر چه بزرگست ما را گناهو دیگر بهانه سپهر بلندسوم دیو کاندر میان چون نوند سپهکش چو شیروی و چون آوگانبرآمد سر شهریار از رمهکه شد روشن آن تخت شاهنشهیکه اختر همی رفت سوی نشیبشده تیره روز جفاپیشگانکزان روی شان چاره بایست جستبه پوزش کجا چاره این بود بسیکی پاک دل مرد چیره​زبانبگفتند با لابه بسیار گرمبدیدند هول نشیب از فرازهمی پشت پیلان بیاراستندچه دیبا و دینار و خز و حریرز خاور به ایران نهادند روییکایک فرستادشان یادگارفرستاده آمد برآراستهنخست از جهاندار بردند نامهمه فرهی ایزد او را سپردمنش برگذشته ز چرخ بلندپر از آب دیده ز شرم پدرهمی سوی پوزش نمایند راهکه هر کس که بد کرد کیفر بردچو ما مانده​ایم ای شه رادمردبه رسم بوش اندر آمد روشز دام قضا هم نیابد رهاببرد دل از ترس کیهان خدیوکه مغز دو فرزند شد جای بدکه بخشایش آرد به ما بر مگربه بی​دانشی برنهد پیشگاهکه گاهی پناهست و گاهی گزندمیان بسته دارد ز بهر گزند

 

فریدون  [صفحه 19]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
اگر پادشا را سر از کین مامنوچهر را با سپاه گرانبدان تا چو بنده به پیشش به پایمگر کان درختی کزین کین برستبپوییم تا آب و رنجش دهیمفرستاده آمد دلی پر سخناباپیل و با گنج و با خواستهبه شاه آفریدون رسید آگهیبه دیبای چینی بیاراستندنشست از بر تخت پیروزه شاهابا تاج و با طوق و باگوشوارخجسته منوچهر بر دست شاهبه زرین عمود و به زرین کمردو رویه بزرگان کشیده ردهبه یک دست بربسته شیر و پلنگبرون شد ز درگاه شاپور گردفرستاده چون دید درگاه شاهچو نزدیک شاه آفریدون رسیدز بالا فرو برد سر پیش اویگرانمایه شاه جهان کدخدایفرستاده بر شاه کرد آفرینزمین گلشن از پایه​ی تخت تستهمه بنده​ی خاک پای توایمپیام دو خونی به گفتن گرفتگشاده زبان مرد بسیار هوشز کردار بد پوزش آراستنمیان بستن او را بسان رهیخریدن ازو باز خون پدرفرستاده گفت و سپهبد شنیدچو بشنید شاه جهان کدخدای شود پاک و روشن شود دین مافرستد به نزدیک خواهشگرانبباشیم جاوید و اینست رایبه آب دو دیده توانیم شستچو تازه شود تاج و گنجش دهیمسخن را نه سر بود پیدا نه بنبه درگاه شاه آمد آراستهبفرمود تا تخت شاهنشهیکلاه کیانی بپیراستندچو سرو سهی بر سرش گرد ماهچنان چون بود در خور شهریارنشسته نهاده به سر بر کلاهزمین کرده خورشیدگون سر به سرسراپای یکسر به زر آژدهبه دست دگر ژنده پیلان جنگفرستاده​ی سلم را پیش بردپیاده دوان اندر آمد ز راهسر و تخت و تاج بلندش بدیدهمی بر زمین بر بمالید رویبه کرسی زرین ورا کرد جایکه ای نازش تاج و تخت و نگینزمان روشن از مایه​ی بخت تستهمه پاک زنده به رای توایمهمه راستیها نهفتن گرفتبدو داده شاه جهاندار گوشمنوچهر را نزد خود خواستنسپردن بدو تاج و تخت مهیبدینار و دیبا و تاج و کمرمر آن بند را پاسخ آمد کلیدپیام دو فرزند ناپاک رای

 

فریدون  [صفحه 20]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
یکایک بمرد گرانمایه گفتنهان دل آن دو مرد پلیدشنیدم همه هر چه گفتی سخنبگو آن دو بی​شرم ناپاک راکه گفتار خیره نیرزد به چیزاگر بر منوچهرتان مهر خاستکه کام دد و دام بودش نهفتکنون چون ز ایرج بپرداختیدنبینید رویش مگر با سپاهابا گرز و با کاویانی درفشسپهدار چون قارون رزم زنبه یک دست شیدوش جنگی به پایچو سام نریمان و سرو یمندرختی که از کین ایرج برستاز آن تاکنون کین اوکس نخواستنه خوب آمدی با دو فرزند خویشکنون زان درختی که دشمن بکندبیاید کنون چون هژبر ژیانفرستاده آن هول گفتار دیدبپژمرد و برخاست لرزان ز جایهمه بودنیها به روشن روانکه با سلم و با تور گردان سپهربیامد به کردار باد دمانز دیدار چون خاور آمد پدیدبیامد به درگاه پرده سراییکی خیمه​ی پرنیان ساختهدو شاه دو کشور نشسته به رازبیامد هم آنگاه سالار بارنشستنگهی نو بیاراستندبجستند هر گونه​ای آگهی که خورشید را چون توانی نهفتز خورشید روشن​تر آمد پدیدنگه کن که پاسخ چه یابی ز بندو بیداد و بد مهر و ناباک راازین در سخن خود نرانیم نیزتن ایرج نامورتان کجاستسرش را یکی تنگ تابوت جفتبه کین منوچهر بر ساختیدز پولاد بر سر نهاده کلاهزمین کرده از سم اسپان بنفشچو شاپور و نستوه شمشیر زنچو شیروی شیراوژن رهنمایبه پیش سپاه اندرون رای زنبه خون برگ و بارش بخواهیم شستکه پشت زمانه ندیدیم راستکجا جنگ را کردمی دست پیشبرومند شاخی برآمد بلندبه کین پدر تنگ بسته میاننشست منوچهر سالار دیدهم آنگه به زین اندر آورد پایبدید آن گرانمایه مرد جواننه بس دیر چین اندر آرد بچهرسری پر ز پاسخ دلی پرگمانبه هامون کشیده سراپرده دیدبه پرده درون بود خاور خدایستاره زده جای پرداختهبگفتند کامد فرستاده بازفرستاده را برد زی شهریارز شاه نو آیین خبر خواستندز دیهیم و ز تخت شاهنشهی