فریدون  [صفحه 1]
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
فریدون چو شد بر جهان کامگاربه رسم کیان تاج و تخت مهیبه روز خجسته سر مهرماهزمانه بی​اندوه گشت از بدیدل از داوریها بپرداختندنشستند فرزانگان شادکاممی روشن و چهره​ی شاه نوبفرمود تا آتش افروختندپرستیدن مهرگان دین اوستاگر یادگارست ازو ماه مهرورا بد جهان سالیان پانصدجهان چون برو بر نماند ای پسرنماند چنین دان جهان برکسیفرانک نه آگاه بد زین نهانز ضحاک شد تخت شاهی تهیپس آگاهی آمد ز فرخ پسرنیایش کنان شد سر و تن بشستنهاد آن سرش پست بر خاک برهمی آفرین خواند بر کردگاروزان پس کسی را که بودش نیازنهانش نوا کرد و کس را نگفتیکی هفته زین گونه بخشید چیزدگر هفته مر بزم را کرد سازبیاراست چون بوستان خان خویشوزان پس همه گنج آراستههمان گنجها راگشادن گرفتگشادن در گنج را گاه دیدهمان جامه و گوهر شاهوارهمان جوشن و خود و زوپین و تیغهمه خواسته بر شتر بار کرد ندانست جز خویشتن شهریاربیاراست با کاخ شاهنشهیبه سر بر نهاد آن کیانی کلاهگرفتند هر کس ره ایزدیبه آیین یکی جشن نو ساختندگرفتند هر یک ز یاقوت جامجهان نو ز داد و سر ماه نوهمه عنبر و زعفران سوختندتن آسانی و خوردن آیین اوستبکوش و به رنج ایچ منمای چهرنیفکند یک روز بنیاد بدتو نیز آز مپرست و انده مخوردرو شادکامی نیابی بسیکه فرزند او شاه شد بر جهانسرآمد برو روزگار مهیبه مادر که فرزند شد تاجوربه پیش جهانداور آمد نخستهمی خواند نفرین به ضحاک بربرآن شادمان گردش روزگارهمی داشت روز بد خویش رازهمان راز او داشت اندر نهفتچنان شد که درویش نشناخت نیزمهانی که بودند گردن فرازمهان را همه کرد مهمان خویشفراز آوریده نهان خواستهنهاده همه رای دادن گرفتدرم خوار شد چون پسر شاه دیدهمان اسپ تازی به زرین عذارکلاه و کمر هم نبودش دریغدل پاک سوی جهاندار کرد
 

   فریدون  [صفحه 2]
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
فرستاد نزدیک فرزند چیزچو آن خواسته دید شاه زمینبزرگان لشگر چو بشناختندکه ای شاه پیروز یزدانشناسچنین روز روزت فزون باد بختترا باد پیروزی از آسمانوزان پس جهاندیدگان سوی شاههمه زر و گوهر برآمیختندهمان مهتران از همه کشورشز یزدان همی خواستند آفرینهمه دست برداشته به آسمانکه جاوید بادا چنین شهریاروزان پس فریدون به گرد جهانهران چیز کز راه بیداد دیدبه نیکی ببست از همه دست بدبیاراست گیتی بسان بهشتاز آمل گذر سوی تمیشه کردکجا کز جهان گوش خوانی همیز سالش چو یک پنجه اندر کشیدبه بخت جهاندار هر سه پسربه بالا چو سرو و به رخ چون بهاراز این سه دو پاکیزه از شهرنازپدر نوز ناکرده از ناز نامفریدون از آن نامداران خویشکجا نام او جندل پرهنربدو گفت برگرد گرد جهانسه خواهر ز یک مادر و یک پدربه خوبی سزای سه فرزند منبه بالا و دیدار هر سه یکیچو بشنید جندل ز خسرو سخن زبانی پر از آفرین داشت نیزبپذرفت و بر مام کرد آفرینبر شهریار جهان تاختندستایش مر او را زویت سپاسبد اندیشگان را نگون باد بختمبادا بجز داد و نیکی گمانز هر گوشه​ای برگرفتند راهبه تاج سپهبد فرو ریختندبدان خرمی صف زده بر درشبران تاج و تخت و کلاه و نگینهمی خواندندش به نیکی گمانبرومند بادا چنین روزگاربگردید و دید آشکار و نهانهر آن بوم و برکان نه آباد دیدچنانک از ره هوشیاران سزدبه جای گیا سرو گلبن بکشتنشست اندر آن نامور بیشه کردجز این نیز نامش ندانی همیسه فرزندش آمد گرامی پدیدسه خسرو نژاد از در تاج زربه هر چیز ماننده​ی شهریاریکی کهتر از خوب چهر ارنوازهمی پیش پیلان نهادند گامیکی را گرانمایه​تر خواند پیشبخ هر کار دلسوز بر شاه برسه دختر گزین از نژاد مهانپری چهره و پاک و خسرو گهرچنان چون بشاید به پیوند منکه این را ندانند ازان اندکییکی رای پاکیزه افگند بن

فریدون  [صفحه 3]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
که بیدار دل بود و پاکیزه مغزز پیش سپهبد برون شد به راهیکایک ز ایران سراندر کشیدبه هر کشوری کز جهان مهترینهفته بجستی همه رازشانز دهقان پر مایه کس را ندیدخردمند و روشن​دل و پاک​تننشان یافت جندل مر اورا درستخرامان بیامد به نزدیک سروزمین را ببوسید و چربی نمودبه جندل چنین گفت شاه یمنچه پیغام داری چه فرمان دهیبدو گفت جندل که خرم بدیاز ایران یکی کهترم چون شمندرود فریدون فرخ دهمترا آفرین از فریدون گردمرا گفت شاه یمن را بگویبدان ای سر مایه​ی تازیانمرا پادشاهی آباد هستسه فرزند شایسته​ی تاج و گاهز هر کام و هر خواسته بی​نیازمر این سه گرانمایه را در نهفتز کار آگهان آگهی یافتمکجا از پس پرده پوشیده رویمران هرسه را نوز ناکرده نامکه ما نیز نام سه فرخ نژادکنون این گرامی دو گونه گهرسه پوشیده رخ را سه دیهیم جویفریدون پیامم بدین گونه دادپیامش چو بشنید شاه یمن زبان چرب و شایسته​ی کار نغزابا چند تن مر ورا نیکخواهپژوهید و هرگونه گفت و شنیدبه پرده درون داشتن دختریشنیدی همه نام و آوازشانکه پیوسته​ی آفریدون سزیدبیامد بر سرو شاه یمنسه دختر چنان چون فریدون بجستچنان چون به پیش گل اندر تذروبرآن کهتری آفرین برفزودکه بی​آفرینت مبادا دهنفرستاده​ای گر گرامی رهیهمیشه ز تو دور دست بدیپیام آوریده به شاه یمنسخن هر چه پرسند پاسخ دهمبزرگ آنکسی کو نداردش خردکه بر گاه تا مشک بوید ببویکز اختر بدی جاودان بی​زیانهمان گنج و مردی و نیروی دستاگر داستان را بود گاه ماهبه هر آرزو دست ایشان درازبباید کنون شاهزاده سه جفتبدین آگهی تیز بشتافتمسه پاکیزه داری تو ای نامجویچو بشنیدم این دل شدم شادکامچو اندر خور آید نکردیم یادبباید برآمیخت با یکدگرسزا را سزاوار بی​گفت​وگویتو پاسخ گزار آنچه آیدت یادبپژمرد چون زاب کنده سمن

فریدون  [صفحه 4]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
همی گفت گر پیش بالین منمرا روز روشن بود تاره شبسراینده را گفت کای نامجویشتابت نباید بپاسخ کنونفرستاده را زود جایی گزیدبیامد در بار دادن ببستفراوان کس از دشت نیزه​وراننهفته برون آورید از نهفتکه ما را به گیتی ز پیوند خویشفریدون فرستاد زی من پیامهمی کرد خواهد ز چشمم جدافرستاده گوید چنین گفت شاهگراینده هر سه به پیوند مناگر گویم آری و دل زان تهیوگر آرزوها سپارم بدویوگر سر بپیچم ز فرمان اوکسی کو بود شهریار زمینشنیدستم از مردم راه​جویازین در سخن هر چه دارید یادجهان آزموده دلاور سرانکه ما همگنان آن نبینیم رایاگر شد فریدون جهان شهریارسخن​گفتن و کوشش آیین ماستبه خنجر زمین را میستان کنیمسه فرزند اگر بر تو هست ارجمندو گر چاره​ی کار خواهی همیازو آرزوهای پرمایه جویچو بشنید از آن نامداران سخنفرستاده​ی شاه را پیش خواندکه من شهریار ترا کهترم نبیند سه ماه این جهان​بین منبباید گشادن به پاسخ دو لبزمان باید اندر چنین گفت​گویمرا چند رازست با رهنمونپس آنگه به کار اندرون بنگریدبه انبوه اندیشگان در نشستبر خویش خواند آزموده سرانهمه رازها پیش ایشان بگفتسه شمع​ست روشن به دیدار پیشبگسترد پیشم یکی خوب دامیکی رای بایدزدن با شماکه ما را سه شاهست زیبای گاهبه سه روی پوشیده فرزند مندروغم نه اندر خورد با مهیشود دل پر آتش پر از آب رویبه یک سو گرایم ز پیمان اونه بازیست با او سگالید کینکه ضحاک را زو چه آمد برویسراسر به من بر بباید گشادگشادند یک​یک به پاسخ زبانکه هر باد را تو بجنبی ز جاینه ما بندگانیم با گوشوارعنان و سنان تافتن دین ماستبه نیزه هوا را نیستان کنیمسربدره بگشای و لب را ببندبترسی ازین پادشاهی همیکه کردار آنرا نبینند روینه سردید آن را به گیتی نه بنفراوان سخن را به خوبی براندبه هرچ او بفرمود فرمانبرم
فریدون  [صفحه 5]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
بگویش که گرچه تو هستی بلندپسر خود گرامی بود شاه راسخن هر چه گفتی پذیرم همیاگر پادشا دیده خواهد ز منمرا خوارتر چون سه فرزند خویشپس ار شاه را این چنین است کامبه فرمان شاه این سه فرزند منکجا من ببینم سه شاه ترابیایند هر سه به نزدیک منشود شادمان دل به دیدارشانببینم کشان دل پر از داد هستپس آنگه سه روشن جهان​بین خویشچو آید بدیدار ایشان نیازسراینده جندل چو پاسخ شنیدپر از آفرین لب ز ایوان اویبیامد چو نزد فریدون رسیدسه فرزند را خواند شاه جهاناز آن رفتن جندل و رای خویشچنین گفت کاین شهریار یمنچو ناسفته گوهر سه دخترش بودسروش ار بیابد چو ایشان عروسز بهر شما از پدر خواستمکنون تان بباید بر او شدنسراینده باشید و بسیارهوشبه خوبی سخنهاش پاسخ دهیدازیرا که پرورده​ی پادشاسخن​گوی و روشن دل و پاک​دینزبان راستی را بیاراستهشما هر چه گویم ز من بشنویدیکی ژرف​بین است شاه یمن سه فرزند تو برتو بر ارجمندبویژه که زیبا بود گاه راز دختر من اندازه گیرم همیو گر دشت گردان و تخت یمننبینم به هنگام بایست پیشنشاید زدن جز به فرمانش گامبرون آنگه آید ز پیوند منفروزنده​ی تاج و گاه تراشود روشن این شهر تاریک منببینم روانهای بیدارشانبه زنهارشان دست گیرم به دستسپارم بدیشان بر آیین خویشفرستم سبکشان سوی شاه بازببوسید تختش چنان چون سزیدسوی شهریار جهان کرد رویبگفت آن کجا گفت و پاسخ شنیدنهفته برون آورید از نهانسخنها همه پاک بنهاد پیشسر انجمن سرو سایه فکننبودش پسر دختر افسرش بوددهد پیش هر یک مگر خاک​بوسسخنهای بایسته آراستمبه هر بیش و کم رای فرخ زدنبه گفتار او برنهاده دوگوشچو پرسد سخن رای فرخ نهیدنباید که باشد بجز پارسابه کاری که پیش آیدش پیش​بینخرد خیره کرده ابر خواستهاگر کار بندید خرم بویدکه چون او نباشد به هرانجمن
فریدون  [صفحه 6]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
گرانمایه و پاک هرسه پسرز پیش فریدون برون آمدندبجز رای و دانش چه اندرخوردسوی خانه رفتند هر سه چوبادچو خورشید زد عکس برآسمانبرفتند و هر سه بیاراستندکشیدند با لشکری چون سپهرچو از آمدنشان شد آگاه سروفرستادشان لشکری گشن پیششدند این سه پرمایه اندر یمنهمی گوهر و زعفران ریختندهمه یال اسپان پر از مشک و مینشستن گهی ساخت شاه یمندر گنجهای کهن کرد بازسه خورشید رخ را چو باغ بهشتابا تاج و با گنج نادیده رنجبیاورد هر سه بدیشان سپردز کینه به دل گفت شاه یمنبد از من که هرگز مبادم میانبه اختر کس آن​دان که دخترش نیستبه پیش همه موبدان سرو گفتبدانید کین سه جهان بین خویشبدان تا چو دیده بدارندشانخروشید و بار غریبان ببستز گوهر یمن گشت افروختهچو فرزند را باشد آئین و فربه سوی فریدون نهادند روینهفته چو بیرون کشید از نهانیکی روم و خاور دگر ترک و چیننخستین به سلم اندرون بنگرید همه دل​نهاده به گفت پدرپر از دانش و پرفسون آمدندپسر را که چونان پدر پروردشب آمد بخفتند پیروز و شادپراگند بر لاژورد ارغوانابا خویشتن موبدان خواستندهمه نامداران خورشیدچهربیاراست لشکر چو پر تذروچه بیگانه فرزانگان و چه خویشبرون آمدند از یمن مرد و زنهمی مشک با می برآمیختندپراگنده دینار در زیر پیهمه نامداران شدند انجمنگشاد آنچه یک چند گه بود رازکه موبد چو ایشان صنوبر نکشتمگر زلفشان دیده رنج شکنجکه سه ماه نو بود و سه شاه گردکه از آفریدون بد آمد به منکه ماده شد از تخم نره کیانچو دختر بود روشن اخترش نیستکه زیبا بود ماه را شاه جفتسپردم بدیشان بر آیین خویشچو جان پیش دل بر نگارندشانابر پشت شرزه هیونان مستعماری یک اندردگر دوختهگرامی به دل بر چه ماده چه نرجوانان بینادل راه جویبه سه بخش کرد آفریدون جهانسیم دشت گردان و ایران​زمینهمه روم و خاور مراو را سزید
فریدون  [صفحه 7]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
به فرزند تا لشکری برگزیدبه تخت کیان اندر آورد پایدگر تور را داد توران زمینیکی لشکری نا مزد کرد شاهبیامد به تخت کیی برنشستبزرگان برو گوهر افشاندنداز ایشان چو نوبت به ایرج رسیدهم ایران و هم دشت نیزه​ورانبدو داد کورا سزا بود تاجنشستند هر سه به آرام و شادبرآمد برین روزگار درازفریدون فرزانه شد سالخوردبرین گونه گردد سراسر سخنچو آمد به کاراندرون تیرگیبجنبید مر سلم را دل ز جایدلش گشت غرقه به آزاندروننبودش پسندیده بخش پدربه دل پر زکین شد به رخ پر ز چینفرستاد نزد برادر پیامبدان ای شهنشاه ترکان و چینز نیکی زیان کرده گویی پسندکنون بشنو ازمن یکی داستانسه فرزند بودیم زیبای تختاگر مهترم من به سال و خردگذشته ز من تاج و تخت و کلاهسزد گر بمانیم هر دو دژمچو ایران و دشت یلان و یمنسپارد ترا مرز ترکان و چینبدین بخشش اندر مرا پای نیستهیون فرستاده بگزارد پای گرازان سوی خاور اندرکشیدهمی خواندندیش خاور خدایورا کرد سالار ترکان و چینکشید آنگهی تور لشکر به راهکمر بر میان بست و بگشاد دستهمی پاک توران شهش خواندندمر او را پدر شاه ایران گزیدهم آن تخت شاهی و تاج سرانهمان کرسی و مهر و آن تخت عاجچنان مرزبانان فرخ نژادزمانه به دل در همی داشت رازبه باغ بهار اندر آورد گردشود سست نیرو چو گردد کهنگرفتند پرمایگان خیرگیدگرگونه​تر شد به آیین و رایبه اندیشه بنشست با رهنمونکه داد او به کهتر پسر تخت زرفرسته فرستاد زی شاه چینکه جاوید زی خرم و شادکامگسسته دل روشن از به گزینمنش پست و بالا چو سرو بلندکزین گونه نشنیدی از باستانیکی کهتر از ما برآمد به بختزمانه به مهر من اندر خوردنزیبد مگر بر تو ای پادشاهکزین سان پدر کرد بر ما ستمبه ایرج دهد روم و خاور به منکه از تو سپهدار ایران زمینبه مغز پدر اندرون رای نیستبیامد به نزدیک توران خدای
فریدون  [صفحه 8]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
به خوبی شنیده همه یاد کردچو این راز بشنید تور دلیرچنین داد پاسخ که با شهریارکه ما را به گاه جوانی پدردرختیست این خود نشانده بدستترا با من اکنون بدین گفت​گویزدن رای هشیار و کردن نگاهزبان​آوری چرب گوی از میانبه جای زبونی و جای فریبنشاید درنگ اندرین کار هیچفرستاده چون پاسخ آورد بازبرفت این برادر ز روم آن ز چینرسیدند پس یک به دیگر فرازگزیدند پس موبدی تیزویرز بیگانه پردخته کردند جایسخن سلم پیوند کرد از نخستفرستاده را گفت ره برنوردچو آیی به کاخ فریدون فرودپس آنگه بگویش که ترس خدایجوان را بود روز پیری امیدچه سازی درنگ اندرین جای تنگجهان مرترا داد یزدان پاکهمه بآرزو ساختی رسم و راهنجستی به جز کژی و کاستیسه فرزند بودت خردمند و گردندیدی هنر با یکی بیشتریکی را دم اژدها ساختییکی تاج بر سر ببالین تونه ما زو به مام و پدر کمتریمایا دادگر شهریار زمین سر تور بی​مغز پرباد کردبرآشفت ناگاه برسان شیربگو این سخن هم چنین یاد داربدین گونه بفریفت ای دادگرکجا آب او خون و برگش کبستبباید بروی اندر آورد رویهیونی فگندن به نزدیک شاهفرستاد باید به شاه جهاننباید که یابد دلاور شکیبکجا آید آسایش اندر بسیچبرهنه شد آن روی پوشیده​رازبه زهر اندر آمیخته انگبینسخن راندند آشکارا و رازسخن گوی و بینادل و یادگیرسگالش گرفتند هر گونه رایز شرم پدر دیدگان را بشستنباید که یابد ترا باد و گردنخستین ز هر دو پسر ده درودبباید که باشد به هر دو سراینگردد سیه​موی گشته سپیدکه شد تنگ بر تو سرای درنگز تابنده خورشید تا تیره خاکنکردی به فرمان یزدان نگاهنکردی به بخشش درون راستیبزرگ آمدت تیره بیدار خردکجا دیگری زو فرو برد سریکی را به ابر اندار افراختیبرو شاد گشته جهان​بین تونه بر تخت شاهی نه اندر خوریمبرین داد هرگز مباد آفرین
فریدون  [صفحه 9]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
اگر تاج از آن تارک بی​بهاسپاری بدو گوشه​ای از جهانو گرنه سواران ترکان و چینفراز آورم لشگر گرزدارچو بشنید موبد پیام درشتبر آنسان به زین اندر آورد پایبه درگاه شاه آفریدون رسیدبه ابر اندر آورده بالای اونشسته به در بر گرانمایگانبه یک دست بربسته شیر و پلنگز چندان گرانمایه گرد دلیرسپهریست پنداشت ایوان به جایبرفتند بیدار کارآگهانکه آمد فرستاده​ای نزد شاهبفرمود تا پرده برداشتندچو چشمش به روی فریدون رسیدبه بالای سرو و چو خورشید رویدولب پر ز خنده دو رخ پر ز شرمنشاندش هم آنگه فریدون ز پایبپرسیدش از دو گرامی نخستدگر گفت کز راه دور و درازفرستاده گفت ای گرانمایه شاهز هر کس که پرسی به کام تواندمنم بنده​ای شاه را ناسزاپیامی درشت آوریده به شاهبگویم چو فرمایدم شهریاربفرمود پس تا زبان برگشادفریدون بدو پهن بگشاد گوشفرستاده را گفت کای هوشیارکه من چشم از ایشان چنین داشتم شود دور و یابد جهان زو رهانشیند چو ما از تو خسته نهانهم از روم گردان جوینده کیناز ایران و ایرج برآرم دمارزمین را ببوسید و بنمود پشتکه از باد آتش بجنبد ز جایبرآورده​ای دید سر ناپدیدزمین کوه تا کوه پهنای اوبه پرده درون جای پرمایگانبه دست دگر ژنده پیلان جنگخروشی برآمد چو آوای شیرگران لشگری گرد او بر به پایبگفتند با شهریار جهانیکی پرمنش مرد با دستگاهبر اسپش ز درگاه بگذاشتندهمه دیده و دل پر از شاه دیدچو کافور گرد گل سرخ مویکیانی زبان پر ز گفتار نرمسزاوار کردش بر خویش جایکه هستند شادان دل و تن​درستشدی رنجه اندر نشیب و فرازابی تو مبیناد کس پیش​گاههمه پاک زنده به نام تواندچنین بر تن خویش ناپارسافرستنده پر خشم و من بیگناهپیام جوانان ناهوشیارشنیده سخن سر به سر کرد یادچو بشنید مغزش برآمد به جوشبباید ترا پوزش اکنون به کارهمی بر دل خویش بگذاشتم
فریدون  [صفحه 10]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
که از گوهر بد نیاید مهیبگوی آن دو ناپاک بیهوده راانوشه که کردید گوهر پدیدز پند من ار مغزتان شد تهیندارید شرم و نه بیم از خدایمرا پیشتر قیرگون بود مویسپهری که پشت مرا کرد کوزخماند شما را هم این روزگاربدان برترین نام یزدان پاکبه تخت و کلاه و به ناهید و ماهیکی انجمن کردم از بخردانبسی روزگاران شدست اندرینهمه راستی خواستم زین سخنهمه ترس یزدان بد اندر میانچو آباد دادند گیتی به منمگر همچنان گفتم آباد تختشما را کنون گر دل از راه منببینید تا کردگار بلندیکی داستان گویم ار بشنویدچنین گفت باما سخن رهنمایبه تخت خرد بر نشست آزتانبترسم که در چنگ این اژدهامرا خود ز گیتی گه رفتن استولیکن چنین گوید آن سالخوردکه چون آز گردد ز دلها تهیکسی کو برادر فروشد به خاکجهان چون شما دید و بیند بسیکزین هر چه دانید از کردگاربجویید و آن توشه​ی ره کنیدفرستاده بشنید گفتار اوی مرا دل همی داد این آگهیدو اهریمن مغز پالوده رادرود از شما خود بدین سان سزیدهمی از خردتان نبود آگهیشما را همانا همین​ست رایچو سرو سهی قد و چون ماه روینشد پست و گردان بجایست نوزنماند برین گونه بس پایداربه رخشنده خورشید و بر تیره خاککه من بد نکردم شما را نگاهستاره شناسان و هم موبداننکردیم بر باد بخشش زمینبه کژی نه سر بود پیدا نه بنهمه راستی خواستم در جهاننجستم پراگندن انجمنسپارم به سه دیده​ی نیک بختبه کژی و تاری کشید اهرمنچنین از شما کرد خواهد پسندهمان بر که کارید خود بدرویدجزین است جاوید ما را سرایچرا شد چنین دیو انبازتانروان یابد از کالبدتان رهانه هنگام تندی و آشفتن استکه بودش سه فرزند آزاد مردچه آن خاک و آن تاج شاهنشهیسزد گر نخوانندش از آب پاکنخواهد شدن رام با هر کسیبود رستگاری به روز شماربکوشید تا رنج کوته کنیدزمین را ببوسید و برگاشت روی