ضحاک  [صفحه 1]
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
چو ضحاک شد بر جهان شهریارسراسر زمانه بدو گشت بازنهان گشت کردار فرزانگانهنر خوار شد جادویی ارجمندشده بر بدی دست دیوان درازدو پاکیزه از خانه​ی جمشیدکه جمشید را هر دو دختر بدندز پوشیده​رویان یکی شهرنازبه ایوان ضحاک بردندشانبپروردشان از ره جادوییندانست جز کژی آموختنچنان بد که هر شب دو مرد جوانخورشگر ببردی به ایوان شاهبکشتی و مغزش بپرداختیدو پاکیزه از گوهر پادشایکی نام ارمایل پاکدینچنان بد که بودند روزی به همز بیدادگر شاه و ز لشکرشیکی گفت ما را به خوالیگریوزان پس یکی چاره​ای ساختنمگر زین دو تن را که ریزند خونبرفتند و خوالیگری ساختندخورش خانه​ی پادشاه جهانچو آمد به هنگام خون ریختنازان روز بانان مردم​کشانزنان پیش خوالیگران تاختندپر از درد خوالیگران را جگرهمی بنگرید این بدان آن بدیناز آن دو یکی را بپرداختندبرون کرد مغز سر گوسفند برو سالیان انجمن شد هزاربرآمد برین روزگار درازپراگنده شد کام دیوانگاننهان راستی آشکارا گزندبه نیکی نرفتی سخن جز به رازبرون آوریدند لرزان چو بیدسر بانوان را چو افسر بدنددگر پاکدامن به نام ارنوازبران اژدهافشن سپردندشانبیاموختشان کژی و بدخوییجز از کشتن و غارت و سوختنچه کهتر چه از تخمه​ی پهلوانهمی ساختی راه درمان شاهمران اژدها را خورش ساختیدو مرد گرانمایه و پارسادگر نام گرمایل پیشبینسخن رفت هر گونه از بیش و کموزان رسمهای بد اندر خورشبباید بر شاه رفت آوریز هر گونه اندیشه انداختنیکی را توان آوریدن برونخورشها و اندازه بشناختندگرفت آن دو بیدار دل در نهانبه شیرین روان اندر آویختنگرفته دو مرد جوان راکشانز بالا به روی اندر انداختندپر از خون دو دیده پر از کینه سرز کردار بیداد شاه زمینجزین چاره​ای نیز نشناختندبیامیخت با مغز آن ارجمند
 

  ضحاک  [صفحه 2]
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
یکی را به جان داد زنهار و گفتنگر تا نباشی به آباد شهربه جای سرش زان سری بی​بهاازین گونه هر ماهیان سی​جوانچو گرد آمدی مرد ازیشان دویستخورشگر بدیشان بزی چند و میشکنون کرد از آن تخمه داد نژادپس آیین ضحاک وارونه خویز مردان جنگی یکی خواستیکجا نامور دختری خوبرویپرستنده کردیش بر پیش خویشچو از روزگارش چهل سال مانددر ایوان شاهی شبی دیر یازچنان دید کز کاخ شاهنشهاندو مهتر یکی کهتر اندر میانکمر بستن و رفتن شاهواردمان پیش ضحاک رفتی به جنگهمی تاختی تا دماوند کوهبپیچید ضحاک بیدادگریکی بانگ برزد بخواب اندرونبجستند خورشید رویان ز جایچنین گفت ضحاک را ارنوازکه خفته به آرام در خان خویشزمین هفت کشور به فرمان تستبه خورشید رویان جهاندار گفتکه گر از من این داستان بشنویدبه شاه گرانمایه گفت ارنوازتوانیم کردن مگر چاره​ایسپهبد گشاد آن نهان از نهفتچنین گفت با نامور ماهروی نگر تا بیاری سر اندر نهفتترا از جهان دشت و کوهست بهرخورش ساختند از پی اژدهاازیشان همی یافتندی روانبران سان که نشناختندی که کیستسپردی و صحرا نهادند پیشکه ز آباد ناید به دل برش یادچنان بد که چون می​بدش آرزویبه کشتی چو با دیو برخاستیبه پرده درون بود بی​گفت​گوینه بر رسم دین و نه بر رسم کیشنگر تا بسر برش یزدان چه راندبه خواب اندرون بود با ارنوازسه جنگی پدید آمدی ناگهانبه بالای سرو و به فر کیانبچنگ اندرون گرزه​ی گاوسارنهادی به گردن برش پالهنگکشان و دوان از پس اندر گروهبدریدش از هول گفتی جگرکه لرزان شد آن خانه​ی صدستوناز آن غلغل نامور کدخدایکه شاها چه بودت نگویی به رازبرین سان بترسیدی از جان خویشدد و دام و مردم به پیمان تستکه چونین شگفتی بشاید نهفتشودتان دل از جان من ناامیدکه بر ما بباید گشادنت رازکه بی​چاره​ای نیست پتیاره​ایهمه خواب یک یک بدیشان بگفتکه مگذار این را ره چاره چوی
 

 

ضحاک  [صفحه 3]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
نگین زمانه سر تخت تستتو داری جهان زیر انگشتریز هر کشوری گرد کن مهترانسخن سربه سر موبدان را بگوینگه کن که هوش تو بر دست کیستچو دانسته شد چاره ساز آن زمانشه پر منش را خوش آمد سخنجهان از شب تیره چون پر زاغتو گفتی که بر گنبد لاژوردسپهبد به هرجا که بد موبدیز کشور به نزدیک خویش آوریدنهانی سخن کردشان آشکارکه بر من زمانه کی آید بسرگر این راز با من بباید گشادلب موبدان خشک و رخساره ترکه گر بودنی باز گوییم راستو گر نشنود بودنیها درستسه روز اندرین کار شد روزگاربه روز چهارم برآشفت شاهکه گر زنده​تان دار باید بسودهمه موبدان سرفگنده نگوناز آن نامداران بسیار هوشخردمند و بیدار و زیرک بنامدلش تنگتر گشت و ناباک شدبدو گفت پردخته کن سر ز بادجهاندار پیش از تو بسیار بودفراوان غم و شادمانی شمرداگر باره​ی آهنینی به پایکسی را بود زین سپس تخت توکجا نام او آفریدون بود جهان روشن از نامور بخت تستدد و مردم و مرغ و دیو و پریاز اخترشناسان و افسونگرانپژوهش کن و راستی بازجویز مردم شمار ار ز دیو و پریستبه خیره مترس از بد بدگمانکه آن سرو سیمین برافگند بنهم آنگه سر از کوه برزد چراغبگسترد خورشید یاقوت زردسخن دان و بیداردل بخردیبگفت آن جگر خسته خوابی که دیدز نیک و بد و گردش روزگارکرا باشد این تاج و تخت و کمرو گر سر به خواری بباید نهادزبان پر ز گفتار با یکدیگربه جانست پیکار و جان بی​بهاستبباید هم اکنون ز جان دست شستسخن کس نیارست کرد آشکاربرآن موبدان نماینده راهو گر بودنیها بباید نمودپر از هول دل دیدگان پر ز خونیکی بود بینادل و تیزگوشکزان موبدان او زدی پیش گامگشاده زبان پیش ضحاک شدکه جز مرگ را کس ز مادر نزادکه تخت مهی را سزاوار بودبرفت و جهان دیگری را سپردسپهرت بساید نمانی به جایبه خاک اندر آرد سر و بخت توزمین را سپهری همایون بود

ضحاک  [صفحه 4]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
هنوز آن سپهبد ز مادر نزادچو او زاید از مادر پرهنربه مردی رسد برکشد سر به ماهبه بالا شود چون یکی سرو برززند بر سرت گرزه​ی گاوساربدو گفت ضحاک ناپاک دیندلاور بدو گفت گر بخردیبرآید به دست تو هوش پدرشیکی گاو برمایه خواهد بدنتبه گردد آن هم به دست تو برچو بشنید ضحاک بگشاد گوشگرانمایه از پیش تخت بلندچو آمد دل نامور بازجاینشان فریدون بگرد جهاننه آرام بودش نه خواب و نه خوردبرآمد برین روزگار درازخجسته فریدون ز مادر بزادببالید برسان سرو سهیجهانجوی با فر جمشید بدجهان را چو باران به بایستگیبسر بر همی گشت گردان سپهرهمان گاو کش نام بر مایه بودز مادر جدا شد چو طاووس نرشده انجمن بر سرش بخردانکه کس در جهان گاو چونان ندیدزمین کرده ضحاک پر گفت و گویفریدون که بودش پدر آبتینگریزان و از خویشتن گشته سیراز آن روزبانان ناپاک مردگرفتند و بردند بسته چو یوز نیامد گه پرسش و سرد بادبسان درختی شود بارورکمر جوید و تاج و تخت و کلاهبه گردن برآرد ز پولاد گرزبگیردت زار و ببنددت خوارچرا بنددم از منش چیست کینکسی بی​بهانه نسازد بدیاز آن درد گردد پر از کینه سرشجهانجوی را دایه خواهد بدنبدین کین کشد گرزه​ی گاوسرز تخت اندر افتاد و زو رفت هوشبتابید روی از نهیب گزندبتخت کیان اندر آورد پایهمی باز جست آشکار و نهانشده روز روشن برو لاژوردکشید اژدهافش به تنگی فرازجهان را یکی دیگر آمد نهادهمی تافت زو فر شاهنشهیبه کردار تابنده خورشید بودروان را چو دانش به شایستگیشده رام با آفریدون به مهرز گاوان ورا برترین پایه بودبهر موی بر تازه رنگی دگرستاره​شناسان و هم موبداننه از پیرسر کاردانان شنیدبه گرد جهان هم بدین جست و جویشده تنگ بر آبتین بر زمینبرآویخت ناگاه بر کام شیرتنی چند روزی بدو باز خوردبرو بر سر آورد ضحاک روز

 


 

ضحاک  [صفحه 5]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
خردمند مام فریدون چو دیدفرانک بدش نام و فرخنده بودپر از داغ دل خسته​ی روزگارکجا نامور گاو برمایه بودبه پیش نگهبان آن مرغزاربدو گفت کاین کودک شیرخوارپدروارش از مادر اندر پذیرو گر باره خواهی روانم تراستپرستنده​ی بیشه و گاو نغزکه چون بنده در پیش فرزند توسه سالش همی داد زان گاو شیرنشد سیر ضحاک از آن جست جویدوان مادر آمد سوی مرغزارکه اندیشه​ای در دلم ایزدیهمی کرد باید کزین چاره نیستببرم پی از خاک جادوستانشوم ناپدید از میان گروهبیاورد فرزند را چون نوندیکی مرد دینی بران کوه بودفرانک بدو گفت کای پاک دینبدان کاین گرانمایه فرزند منترا بود باید نگهبان اوپذیرفت فرزند او نیک مردخبر شد به ضحاک بدروزگاربیامد ازان کینه چون پیل مستهمه هر چه دید اندرو چارپایسبک سوی خان فریدون شتافتبه ایوان او آتش اندر فگندچو بگذشت ازان بر فریدون دو هشتبر مادر آمد پژوهید و گفت که بر جفت او بر چنان بد رسیدبه مهر فریدون دل آگنده بودهمی رفت پویان بدان مرغزارکه بایسته بر تنش پیرایه بودخروشید و بارید خون بر کنارز من روزگاری بزنهار داروزین گاو نغزش بپرور به شیرگروگان کنم جان بدان کت هواستچنین داد پاسخ بدان پاک مغزبباشم پرستنده​ی پند توهشیوار بیدار زنهارگیرشد از گاو گیتی پر از گفت​گویچنین گفت با مرد زنهاردارفراز آمدست از ره بخردیکه فرزند و شیرین روانم یکیستشوم تا سر مرز هندوستانبرم خوب رخ را به البرز کوهچو مرغان بران تیغ کوه بلندکه از کار گیتی بی​اندوه بودمنم سوگواری ز ایران زمینهمی بود خواهد سرانجمنپدروار لرزنده بر جان اونیاورد هرگز بدو باد سرداز آن گاو برمایه و مرغزارمران گاو برمایه را کرد پستبیفگند و زیشان بپرداخت جایفراوان پژوهید و کس را نیافتز پای اندر آورد کاخ بلندز البرز کوه اندر آمد به دشتکه بگشای بر من نهان از نهفت

   ضحاک  [صفحه 6]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
بگو مر مرا تا که بودم پدرچه گویم کیم بر سر انجمنفرانک بدو گفت کای نامجویتو بشناس کز مرز ایران زمینز تخم کیان بود و بیدار بودز طهمورث گرد بودش نژادپدر بد ترا و مرا نیک شویچنان بد که ضحاک جادوپرستازو من نهانت همی داشتمپدرت آن گرانمایه مرد جوانابر کتف ضحاک جادو دو مارسر بابت از مغز پرداختندسرانجام رفتم سوی بیشه​اییکی گاو دیدم چو خرم بهارنگهبان او پای کرده بکشبدو دادمت روزگاری درازز پستان آن گاو طاووس رنگسرانجام زان گاو و آن مرغزارز بیشه ببردم ترا ناگهانبیامد بکشت آن گرانمایه راوز ایوان ما تا به خورشید خاکفریدون چو بشنید بگشادگوشدلش گشت پردرد و سر پر ز کینچنین داد پاسخ به مادر که شیرکنون کردنی کرد جادوپرستبپویم به فرمان یزدان پاکبدو گفت مادر که این رای نیستجهاندار ضحاک با تاج و گاهچو خواهد ز هر کشوری صدهزارجز اینست آیین پیوند و کین کیم من ز تخم کدامین گهریکی دانشی داستانم بزنبگویم ترا هر چه گفتی بگوییکی مرد بد نام او آبتینخردمند و گرد و بی​آزار بودپدر بر پدر بر همی داشت یادنبد روز روشن مرا جز بدویاز ایران به جان تو یازید دستچه مایه به بد روز بگذاشتمفدی کرده پیش تو روشن روانبرست و برآورد از ایران دمارهمان اژدها را خورش ساختندکه کس را نه زان بیشه اندیشه​ایسراپای نیرنگ و رنگ و نگارنشسته به بیشه درون شاهفشهمی پروردیدت به بر بر به نازبرافراختی چون دلاور پلنگیکایک خبر شد سوی شهریارگریزنده ز ایوان و از خان و مانچنان بی​زبان مهربان دایه رابرآورد و کرد آن بلندی مغاکز گفتار مادر برآمد به جوشبه ابرو ز خشم اندر آورد چیننگردد مگر ز آزمایش دلیرمرا برد باید به شمشیر دستبرآرم ز ایوان ضحاک خاکترا با جهان سر به سر پای نیستمیان بسته فرمان او را سپاهکمر بسته او را کند کارزارجهان را به چشم جوانی مبین

  

ضحاک  [صفحه 7]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
که هر کاو نبید جوانی چشیدبدان مستی اندر دهد سر ببادچنان بد که ضحاک را روز و شببران برز بالا ز بیم نشیبچنان بد که یک روز بر تخت عاجز هر کشوری مهتران را بخواستاز آن پس چنین گفت با موبدانمرا در نهانی یکی دشمن​ستبه سال اندکی و به دانش بزرگاگر چه به سال اندک ای راستانکه دشمن اگر چه بود خوار و خردندارم همی دشمن خرد خوارهمی زین فزون بایدم لشکرییکی لشگری خواهم انگیختنبباید بدین بود همداستانیکی محضر اکنون بباید نوشتنگوید سخن جز همه راستیزبیم سپهبد همه راستانبر آن محضر اژدها ناگزیرهم آنگه یکایک ز درگاه شاهستم دیده را پیش او خواندندبدو گفت مهتر بروی دژمخروشید و زد دست بر سر ز شاهیکی بی​زیان مرد آهنگرمتو شاهی و گر اژدها پیکریکه گر هفت کشور به شاهی تراستشماریت با من بباید گرفتمگر کز شمار تو آید پدیدکه مارانت را مغز فرزند منسپهبد به گفتار او بنگرید به گیتی جز از خویشتن را ندیدترا روز جز شاد و خرم مبادبه نام فریدون گشادی دو لبشده ز آفریدون دلش پر نهیبنهاده به سر بر ز پیروزه تاجکه در پادشاهی کند پشت راستکه ای پرهنر با گهر بخردانکه بربخردان این سخن روشن استگوی بدنژادی دلیر و سترگدرین کار موبد زدش داستاننبایدت او را به پی بر سپردبترسم همی از بد روزگارهم از مردم و هم ز دیو و پریابا دیو مردم برآمیختنکه من ناشکبیم بدین داستانکه جز تخم نیکی سپهبد نکشتنخواهد به داد اندرون کاستیبرآن کار گشتند همداستانگواهی نوشتند برنا و پیربرآمد خروشیدن دادخواهبر نامدارانش بنشاندندکه بر گوی تا از که دیدی ستمکه شاها منم کاوه​ی دادخواهز شاه آتش آید همی بر سرمبباید بدین داستان داوریچرا رنج و سختی همه بهر ماستبدان تا جهان ماند اندر شگفتکه نوبت ز گیتی به من چون رسیدهمی داد باید ز هر انجمنشگفت آمدش کان سخن​ها شنید

 

ضحاک  [صفحه 8]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
بدو باز دادند فرزند اوبفرمود پس کاوه را پادشاچو بر خواند کاوه همه محضرشخروشید کای پای مردان دیوهمه سوی دوزخ نهادید روینباشم بدین محضر اندر گواخروشید و برجست لرزان ز جایگرانمایه فرزند او پیش اویمهان شاه را خواندند آفرینز چرخ فلک بر سرت باد سردچرا پیش تو کاوه​ی خام​گویهمه محضر ما و پیمان توکی نامور پاسخ آورد زودکه چون کاوه آمد ز درگه پدیدمیان من و او ز ایوان درستندانم چه شاید بدن زین سپسچو کاوه برون شد ز درگاه شاههمی بر خروشید و فریاد خواندازان چرم کاهنگران پشت پایهمان کاوه آن بر سر نیزه کردخروشان همی رفت نیزه بدستکسی کاو هوای فریدون کندبپویید کاین مهتر آهرمنستبدان بی​بها ناسزاوار پوستهمی رفت پیش اندرون مردگردبدانست خود کافریدون کجاستبیامد بدرگاه سالار نوچو آن پوست بر نیزه بر دید کیبیاراست آن را به دیبای رومبزد بر سر خویش چون گرد ماه به خوبی بجستند پیوند اوکه باشد بران محضر اندر گواسبک سوی پیران آن کشورشبریده دل از ترس گیهان خدیوسپر دید دلها به گفتار اوینه هرگز براندیشم از پادشابدرید و بسپرد محضر به پایز ایوان برون شد خروشان به کویکه ای نامور شهریار زمیننیارد گذشتن به روز نبردبسان همالان کند سرخ رویبدرد بپیچد ز فرمان توکه از من شگفتی بباید شنوددو گوش من آواز او را شنیدتو گفتی یکی کوه آهن برستکه راز سپهری ندانست کسبرو انجمن گشت بازارگاهجهان را سراسر سوی داد خواندبپوشند هنگام زخم درایهمانگه ز بازار برخاست گردکه ای نامداران یزدان پرستدل از بند ضحاک بیرون کندجهان آفرین را به دل دشمن استپدید آمد آوای دشمن ز دوستجهانی برو انجمن شد نه خردسراندر کشید و همی رفت راستبدیدندش آنجا و برخاست غوبه نیکی یکی اختر افگند پیز گوهر بر و پیکر از زر بومیکی فال فرخ پی افکند شاه