تبليغاتX
هاشمیات
کل حزب بما لدیهم فرحون

به سیر عشق شد حیرانی من    عجبناکم ازین طیرانی من!

خراب نرگس خمار یارم        عجب آبادم از ویرانی من

ذوات عقل را با عشق دیدم       گذشتم از حد انسانی من

ز گندم سیب چیدم بلعجب تو ! چه باغ است این- چه باغبانی من؟

صدای عشق را از نای عاقل      شنیدم یار ابجدخوانی من

کجایی ای دبستان دبیران       که بینی درس تابستانی من

برون زن از غرور خویشتن تا     شوی همسایه ی  حیرانی من

گذشتم از شمایان ای رفیقان   شفیقان را مخوان مهمانی من

ازین نازک دلان سنگی بخوردم   که شد خارا دل عرفانی من

ز قلب سوخته نومید گشتم  همانسان کز سر شیطانی من

بیا ای غمزه ی روحانی دوست   ملولم از شب حیوانی من 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 6  توسط علیرضا هاشمی پور ( شارق )  | 

گرچه شدم بختیار از کرم بخت یار  کوه متاعب مراست از قسم سخت یار

ای به تو من شهربند یک نمک اینجا بخند مردم بلخ و خجند از عسلت  بختیار

دیده به تو دوخته سینه ز تو سوخته  ازهمه واسوخته این من و خوشبخت یار

یوسف کنعانیم نوبت دولت رسید     با تو عزیزی مصر با دل من رخت یار

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 5  توسط علیرضا هاشمی پور ( شارق )  | 

آه باز آمدی ای روح غزلسازی من     آه باز آمدی ای لعبت آغازی من

باز بازآمدی ای اشک دل و آه نگاه     باز بازآمدی ای معرکه پردازی من

آه بازی جنون باز بگردید آغاز          آفرین بر قد و بالای خطرسازی من

ای گرانمایه ی دل- دایه ی عقل و عاقل   چه خبر از سفر مست سراندازی من

مرحبا مرتبه ی عشق- مقام عاشق    مرحبا غمزه ی معشوقه ی غمازی من

دل ربودی و نبودت هنری خوشتر ازین   یا که بازیت گرفته ست به دلبازی من

ای فدای تو جگرسوختگان شب و روز   ای بپای تو سر خلق و سراندازی من

دیده ام باز تورا با نگه بی چشمم         کور چشمی چه کند با دلک آزی من؟

شنوم بوی تورا باز ز گلهای سحر      نکند باز گذشتی ز شب آوازی من 

بهره ی من ز جهان صرف دریغ است اگر اینقدر هست که با دوست بود بازی من

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 4  توسط علیرضا هاشمی پور ( شارق )  | 

آسمان باش و زمین را برتاب

                   ای جگرگوشه ی مهر ای مهتاب

من زمینگیر شدم حرفی نیست

                    تو  دگر با سر پر  کبر   مخواب

دلبران راحت جانند ولیک

                   بیدلان را خود ازآن ماند عذاب

آه از زلف سیهکار شما

                    حور  جویم ز تو هندوی نقاب

گوشه چشمی و نگاهی  گاهی

                 که گنه نیست گهی کار صواب

دیده بگشا که خمارم که خمار

                روی بنما  که خرابم   که خراب

مطربان پرده ای نو  می سازند

                اندرآ   و    بدر آن  کهنه حجاب

تا به کی چشم به راهت مانم؟

              پیر گشتم به خدا من به شباب

بعد ازاین روی تو و کوری من

              بعد ازین موی تو و موی خضاب

دیدی از عشق تو بر باد برفت

             آنکه با عشق تو   آمد  به تراب

 دیدی این غصه به ادوار بماند

            دیدی این  قصه  بگردید  کتاب؟

نوبتی بود و به پایان آمد

           صحبتی بود و شبی با اصحاب

فرقتی بعد فراقی آمد

          تب و تابی بنماندم  تب و  تاب

نظر منتظران را بنگر

         جگر    خونجگران   را    دریاب

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 4  توسط علیرضا هاشمی پور ( شارق )  | 

دیده بارانی عشق است و ندارد خوابی

                        مگر  ای سبزقبا همچو توام دریابی

من چنانم که چنین خود نتوان داشت دوام

                      صبر و تابی و شکیبی بده و پایابی

آه از دوری راه و داد از مهجوری

                 بل به فریاد رسد خویش خیالی - خوابی

برهمی تابمت ای جان مگرم برتابی

             می شتابم به تو ای دوست به من بشتابی 

چه فراغت به فراقت؟ که کشد مشتاقت!

                 در علاقت نیست طاقت - به محبت تابی

شب ما بی خبر از ماه سماوات شماست

                 بوالعجب  عاشق  نادیده  مه و  مهتابی

راه می زد ز من و من ز دل خود غافل

                  مردم خواب شما بین و من بی خوابی

آتشی هست که خاموش نگردد هرگز

                به دل سرد من و  خلق به خاک و  آبی

چون که می برد دلم گفتم از این بهتر چه؟

                 دلبری بهتر ازاین خود به کجا می یابی؟

دل ببرد و ببرید از من بیدل دلبر

                   بیدلی ماند و دل خون من و بی تابی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 2  توسط علیرضا هاشمی پور ( شارق )  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 2  توسط علیرضا هاشمی پور ( شارق )  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 2  توسط علیرضا هاشمی پور ( شارق )  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 2  توسط علیرضا هاشمی پور ( شارق )  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 2  توسط علیرضا هاشمی پور ( شارق )  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 2  توسط علیرضا هاشمی پور ( شارق )  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 2  توسط علیرضا هاشمی پور ( شارق )  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 2  توسط علیرضا هاشمی پور ( شارق )  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 2  توسط علیرضا هاشمی پور ( شارق )  | 

پادشاهی کی​کاووس و رفتن او به مازندران  [صفحه 1]
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
درخت برومند چون شد بلندشود برگ پژمرده و بیخ مستچو از جایگه بگسلد پای خویشمراو را سپارد گل و برگ و باغاگر شاخ بد خیزد از بیخ نیکپدر چون به فرزند ماند جهانگر از بفگند فر و نام پدرکرا گم شود راه آموزگارچنین است رسم سرای کهنچو رسم بدش بازداند کسیچو کاووس بگرفت گاه پدرهمان تخت و هم طوق و هم گوشوارهمان تازی اسپان آگنده یالچنان بد که در گلشن زرنگاریکی تخت زرین بلورینش پایابا پهلوانان ایران به همچو رامشگری دیو زی پرده​دارچنین گفت کز شهر مازندراناگر در خورم بندگی شاه رابرفت از بر پرده سالار باربگفتا که رامشگری بر درستبفرمود تا پیش او خواندندبه بربط چو بایست بر ساخت رودکه مازندران شهر ما یاد بادکه در بوستانش همیشه گلستهوا خوشگوار و زمین پرنگارنوازنده بلبل به باغ اندرونهمیشه بیاساید از خفت و خویگلابست گویی به جویش رواندی و بهمن و آذر و فرودین گر آید ز گردون برو بر گزندسرش سوی پستی گراید نخستبه شاخ نو آیین دهد جای خویشبهاری به کردار روشن چراغتو با شاخ تندی میاغاز ریککند آشکارا برو بر نهانتو بیگانه خوانش مخوانش پسرسزد گر جفا بیند از روزگارسرش هیچ پیدا نبینی ز بننخواهد که ماند به گیتی بسیمرا او را جهان بنده شد سر به سرهمان تاج زرین زبرجد نگاربه گیتی ندانست کس را همالهمی خورد روزی می خوشگوارنشسته بروبر جهان کدخدایهمی رای زد شاه بر بیش و کمبیامد که خواهد بر شاه باریکی خوشنوازم ز رامشگرانگشاید بر تخت او راه راخرامان بیامد بر شهریارابا بربط و نغز رامشگرستبر رود سازانش بنشاندندبرآورد مازندرانی سرودهمیشه بر و بومش آباد بادبه کوه اندرون لاله و سنبلستنه گرم و نه سرد و همیشه بهارگرازنده آهو به راغ اندرونهمه ساله هرجای رنگست و بویهمی شاد گردد ز بویش روانهمیشه پر از لاله بینی زمین

 

پادشاهی کی​کاووس و رفتن او به مازندران  [صفحه 2]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
همه ساله خندان لب جویبارسراسر همه کشور آراستهبتان پرستنده با تاج زرچو کاووس بشنید از او این سخندل رزمجویش ببست اندرانچنین گفت با سرفرازان رزماگر کاهلی پیشه گیرد دلیرمن از جم و ضحاک و از کیقبادفزون بایدم زان ایشان هنرسخن چون به گوش بزرگان رسیدهمه زرد گشتند و پرچین برویکسی راست پاسخ نیارست کردچو طوس و چو گودرز کشواد و گیوبه آواز گفتند ما کهتریمازان پس یکی انجمن ساختندنشستند و گفتند با یکدگراگر شهریار این سخنها که گفتز ما و ز ایران برآمد هلاگکه جمشید با فر و انگشتریز مازندران یاد هرگز نکردفریدون پردانش و پرفسوناگر شایدی بردن این بد بسرمنوچهر کردی بدین پیشدستیکی چاره باید کنون اندرینچنین گفت پس طوس با مهترانمراین بند را چاره اکنون یکیستهیونی تکاور بر زال سامکه گر سر به گل داری اکنون مشویمگر کاو گشاید لب پندمندبگوید که این اهرمن داد یاد به هر جای باز شکاری به کارز دیبا و دینار وز خواستههمه نامداران به زرین کمریکی تازه اندیشه افگند بنکه لشکر کشد سوی مازندرانکه ما سر نهادیم یکسر به بزمنگردد ز آسایش و کام سیرفزونم به بخت و به فر و به دادجهانجوی باید سر تاجورازیشان کس این رای فرخ ندیدکسی جنگ دیوان نکرد آرزوینهانی روان​شان پر از باد سردچو خراد و گرگین و رهام نیوزمین جز به فرمان تو نسپریمز گفتار او دل بپرداختندکه از بخت ما را چه آمد به سربه می خوردن اندر نخواهد نهفتنماند برین بوم و بر آب و خاکبه فرمان او دیو و مرغ و پرینجست از دلیران دیوان نبردهمین را روانش نبد رهنمونبه مردی و گنج و به نام و هنرنکردی برین بر دل خویش پستکه این بد بگردد ز ایران زمینکه ای رزم دیده دلاور سرانبسازیم و این کار دشوار نیستبباید فرستاد و دادن پیامیکی تیز کن مغز و بنمای رویسخن بر دل شهریار بلنددر دیو هرگز نباید گشاد

 

پادشاهی کی​کاووس و رفتن او به مازندران  [صفحه 3]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
مگر زالش آرد ازین گفته بازسخنها ز هر گونه برساختندرونده همی تاخت تا نیمروزچنین داد از نامداران پیامیکی کار پیش آمد اکنون شگفتبرین کار گر تو نبندی کمریکی شاه را بر دل اندیشه خاستبه رنج نیاگانش از باستانهمی گنج بی​رنج بگزایدشاگر هیچ سرخاری از آمدنهمی رنج تو داد خواهد به بادتو با رستم شیر ناخورده سیرکنون آن همه باد شد پیش اویچو بشنید دستان بپیچید سختهمی گفت کاووس خودکامه مردکسی کاو بود در جهان پیش گاهکه ماند که از تیغ او در جهاننباشد شگفت ار بمن نگرودورین رنج آسان کنم بر دلمنه از من پسندد جهان​آفرینشوم گویمش هرچ آید ز پندوگر تیز گردد گشادست راهپر اندیشه بود آن شب دیربازکمر بست و بنهاد سر سوی شاهخبر شد به طوس و به گودرز و گیوکه دستان به نزدیک ایران رسیدپذیره شدندش سران سپاهچو دستان سام اندر آمد به تنگبرو سرکشان آفرین خواندندبدو گفت طوس ای گو سرفراز وگرنه سرآمد نشان فرازهیونی تکاور برون تاختندچو آمد بر زال گیتی فروزکه ای نامور با گهر پور سامکه آسانش اندازه نتوان گرفتنه تن ماند ایدر نه بوم و نه بربپیچیدش آهرمن از راه راستنخواهد همی بود همداستانچراگاه مازندران بایدشسپهبد همی زود خواهد شدنکه بردی ز آغاز باکیقبادمیان را ببستی چو شیر دلیربپیچید جان بداندیش اویتنش گشت لرزان بسان درختنه گرم آزموده ز گیتی نه سردبرو بگذرد سال و خورشید و ماهبلرزند یکسر کهان و مهانشوم خسته گر پند من نشنوداز اندیشه​ی شاه دل بگسلمنه شاه و نه گردان ایران زمینز من گر پذیرد بود سودمندتهمتن هم ایدر بود با سپاهچو خورشید بنمود تاج از فرازبزرگان برفتند با او به راهبه رهام و گرگین و گردان نیودرفش همایونش آمد پدیدسری کاو کشد پهلوانی کلاهپذیره شدندنش همه بی​درنگسوی شاه با او همی راندندکشیدی چنین رنج راه دراز

 

پادشاهی کی​کاووس و رفتن او به مازندران  [صفحه 4]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
ز بهر بزرگان ایران زمینهمه سر به سر نیک خواه توایمابا نامداران چنین گفت زالهمه پند پیرانش آید به یادنشاید که گیریم ازو پند بازز پند و خرد گر بگردد سرشبه آواز گفتند ما با توایمهمه یکسره نزد شاه آمدندهمی رفت پیش اندرون زال زرچو کاووس را دید دستان سامبه کش کرده دست و سرافگنده پستچنین گفت کای کدخدای جهانچو تخت تو نشنید و افسر ندیدهمه ساله پیروز بادی و شادشه نامبردار بنواختشبپرسیدش از رنج راه درازچنین گفت مر شاه را زال زرهمه شاد و روشن به بخت تواندازان پس یکی داستان کرد یادچنین گفت کای پادشاه جهانز تو پیشتر پادشه بوده​اندکه بر سر مرا روز چندی گذشتمنوچهر شد زین جهان فراخهمان زو و با نوذر و کیقبادابا لشکر گشن و گرز گرانکه آن خانه​ی دیو افسونگرستمران را به شمشیر نتوان شکستهم آن را به نیرنگ نتوان گشادهمایون ندارد کس آنجا شدنسپه را بران سو نباید کشید برآرامش این رنج کردی گزینستوده به فر کلاه توایمکه هر کس که او را نفرسود سالازان پس دهد چرخ گردانش دادکزین پند ما نیست خود بی​نیازپشیمانی آید ز گیتی برشز تو بگذرد پند کس نشنویمبر نامور تخت گاه آمدندپس او بزرگان زرین کمرنشسته بر اورنگ بر شادکامهمی رفت تا جایگاه نشستسرافراز بر مهتران و مهاننه چون بخت تو چرخ گردان شنیدسرت پر ز دانش دلت پر ز دادبر خویش بر تخت بنشاختشز گردان و از رستم سرفرازکه نوشه بدی شاه و پیروزگربرافراخته سر به تخت تواندسخنهای شایسته را در گشادسزاوار تختی و تاج مهانکه این راه هرگز نپیموده​اندسپهر از بر خاک چندی بگشتازو ماند ایدر بسی گنج و کاخچه مایه بزرگان که داریم یادنکردند آهنگ مازندرانطلسمست و ز بند جادو درستبه گنج و به دانش نیاید به دستمده رنج و گنج و درم را به بادوزایدر کنون رای رفتن زدنز شاهان کس این رای هرگز ندید

 

پادشاهی کی​کاووس و رفتن او به مازندران  [صفحه 5]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
گرین نامداران ترا کهترندتو از خون چندین سرنامدارکه بار و بلندیش نفرین بودچنین پاسخ آورد کاووس بازولیکن من از آفریدون و جمهمان از منوچهر و از کیقبادسپاه و دل و گنجم افزونترستچو بردانشی شد گشاده جهانشوم​شان یکایک به راه آورماگر کس نمانم به مازندرانچنان زار و خوارند بر چشم منبه گوش تو آید خود این آگهیتو با رستم ایدر جهاندار باشجهان آفریننده یار منستگرایدونک یارم نباشی به جنگچو از شاه بنشنید زال این سخنبدو گفت شاهی و ما بنده​ایماگر داد فرمان دهی گر ستماز اندیشه دل را بپرداختمنه مرگ از تن خویش بتوان سپوختبه پرهیز هم کس نجست از نیازهمیشه جهان بر تو فرخنده بادپشیمان مبادی ز کردار خویشسبک شاه را زال پدرود کردبرون آمد از پیش کاووس شاهبرفتند با او بزرگان نیوبه زال آنگهی گفت گیو از خدایبه جایی که کاووس را دسترسز تو دور باد آز و چشم نیازبه هر سو که آییم و اندر شویم چنین بنده​ی دادگر داورندز بهر فزونی درختی مکارنه آیین شاهان پیشین بودکز اندیشه​ی تو نیم بی​نیازفزونم به مردی و فر و درمکه مازندران را نکردند یادجهان زیر شمشیر تیز اندرستبه آهن چه داریم گیتی نهانگر آیین شمشیر و گاه آورموگر بر نهم باژ و ساو گرانچه جادو چه دیوان آن انجمنکزیشان شود روی گیتی تهینگهبان ایران و بیدار باشسر نره دیوان شکار منستمفرمای ما را بدین در درنگندید ایچ پیدا سرش را ز بنبه دلسوزگی با تو گوینده​ایمبرای تو باید زدن گام و دمسخن آنچ دانستم انداختمنه چشم جهان کس به سوزن بدوختجهانجوی ازین سه نیابد جوازمبادا که پند من آیدت یادبه تو باد روشن دل و دین و کیشدل از رفتن او پر از دود کردشده تیره بر چشم او هور و ماهچو طوس و چو گودرز و رهام و گیوهمی خواهم آنک او بود رهنماینباشد ندارم مر او را به کسمبادا به تو دست دشمن درازجز او آفرینت سخن نشنویم

 

پادشاهی کی​کاووس و رفتن او به مازندران  [صفحه 6]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
پس از کردگار جهان​آفرینز بهر گوان رنج برداشتیپس آنگه گرفتندش اندر کنارچو زال سپهبد ز پهلو برفتبه طوس و به گودرز فرمود شاهچو شب روز شد شاه و جنگ​آورانبه میلاد بسپرد ایران زمینبدو گفت گر دشمن آید پدیدز هر بد به زال و به رستم پناهدگر روز برخاست آوای کوسهمی رفت کاووس لشکر فروزبه جایی که پنهان شود آفتابکجا جای دیوان دژخیم بودبگسترد زربفت بر میش سارهمه پهلوانان فرخنده پیهمه شب می و مجلس آراستندپراگنده نزدیک شاه آمدندبفرمود پس گیو را شهریارکسی کاو گراید به گرز گرانهر آنکس که بینی ز پیر و جوانوزو هرچ آباد بینی بسوزچنین تا به دیوان رسد آگهیکمر بست و رفت از بر شاه گیوبشد تا در شهر مازندرانزن و کودک و مرد با دستوارهمی کرد غارت همی سوخت شهریکی چون بهشت برین شهر دیدبه هر برزنی بر فزون از هزارپرستنده زین بیشتر با کلاهبه هر جای گنجی پراگنده زر به تو دارد امید ایران زمینچنین راه دشوار بگذاشتیره سیستان را برآراست کاردمادم سپه روی بنهاد و تفتکشیدن سپه سر نهادن به راهنهادند سر سوی مازندرانکلید در گنج و تاج و نگینترا تیغ کینه بباید کشیدکه پشت سپاهند و زیبای گاهسپه را همی راند گودرز و طوسبه زدگاه بر پیش کوه اسپروزبدان جایگه ساخت آرام و خواببدان جایگه پیل را بیم بودهوا پر ز بوی از می خوشگوارنشستند بر تخت کاووس کیبه شبگیر کز خواب برخاستندکمر بسته و با کلاه آمدنددوباره ز لشکر گزیدن هزارگشاینده​ی شهر مازندرانتنی کن که با او نباشد روانشب آور به جایی که باشی به روزجهان کن سراسر ز دیوان تهیز لشکر گزین کرد گردان نیوببارید شمشیر و گرز گراننیافت از سر تیغ او زینهاربپالود بر جای تریاک زهرپر از خرمی بر درش بهر دیدپرستار با طوق و با گوشواربه چهره به کردار تابنده ماهبه یک جای دینار سرخ و گهر

 

پادشاهی کی​کاووس و رفتن او به مازندران  [صفحه 7]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
بی​اندازه گرد اندرش چارپایبه کاووس بردند از او آگهیهمی گفت خرم زیاد آنک گفتهمه شهر گویی مگر بتکده​ستبتان بهشتند گویی درستچو یک هفته بگذشت ایرانیانخبر شد سوی شاه مازندرانز دیوان به پیش اندرون سنجه بودبدو گفت رو نزد دیو سپیدبگویش که آمد به مازندرانجهانجوی کاووس شان پیش روکنون گر نباشی تو فریادرسچو بشنید پیغام سنجه نهفتچنین پاسخش داد دیو سپیدبیایم کنون با سپاهی گرانشب آمد یکی ابر شد با سپاهچو دریای قارست گفتی جهانیکی خیمه زد بر سر او دود و قیرچو بگذشت شب روز نزدیک شدز لشکر دو بهره شده تیره چشماز ایشان فراوان تبه کرد نیزچو تاریک شد چشم کاووس شاههمه گنج تاراج و لشکر اسیرهمه داستان یاد باید گرفتسپهبد چنین گفت چون دید رنجبه سختی چو یک هفته اندر کشیدبهشتم بغرید دیو سپیدهمی برتری را بیاراستیهمی نیروی خویش چون پیل مستچو با تاج و با تخت نشکیفتی بهشتیست گفتی همیدون به جایازان خرمی جای و آن فرهیکه مازندران را بهشتیست جفتز دیبای چین بر گل آذین زدستبه گلنارشان روی رضوان بشستز غارت گشادند یکسر میاندلش گشت پر درد و سر شد گرانکه جان و تنش زان سخن رنجه بودچنان رو که بر چرخ گردنده شیدبغارت از ایران سپاهی گرانیکی لشگری جنگ سازان نونبینی بمازندران زنده کسبر دیو پیغام شه بازگفتکه از روزگاران مشو ناامیدببرم پی او ز مازندرانجهان کرد چون روی زنگی سیاههمه روشناییش گشته نهانسیه شد جهان چشمها خیره خیرجهانجوی را چشم تاریک شدسر نامداران ازو پر ز خشمنبود از بدبخت ماننده چیزبد آمد ز کردار او بر سپاهجوان دولت و بخت برگشت پیرکه خیره نماید شگفت از شگفتکه دستور بیدار بهتر ز گنجبه دیده ز ایرانیان کس ندیدکه ای شاه بی​بر به کردار بیدچراگاه مازندران خواستیبدیدی و کس را ندادی تو دستخرد را بدین​گونه بفریفتی

 

پادشاهی کی​کاووس و رفتن او به مازندران  [صفحه 8]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
کنون آنچ اندر خور کار تستازان نره دیوان خنجرگذاربر ایرانیان بر نگهدار کردسران را همه بندها ساختندخورش دادشان اندکی جان سپوزازان پس همه گنج شاه جهانسپرد آنچ دید از کران تا کرانبر شاه رو گفت و او را بگویهمه پهلوانان ایران و شاهبه کشتن نکردم برو بر نهیببه زاری و سختی برآیدش هوشچو ارژنگ بشنید گفتار اویهمی رفت با لشکر و خواستهسپرد او به شاه و سبک بازگشتازان پس جهانجوی خسته جگرسوی زابلستان فرستاد زودکنون چشم شد تیره و تیره بختجگر خسته در چنگ آهرمنمچو از پندهای تو یادآورمنرفتم به گفتار تو هوشمنداگر تو نبندی بدین بد میانچو پوینده نزدیک دستان رسیدهم آن گنج و هم لشکر نامدارهمه چرخ گردان به دیوان سپردچو بشنید بر تن بدرید پوستبه روشن دل از دور بدها بدیدبه رستم چنین گفت دستان سامنشاید کزین پس چمیم و چریمکه شاه جهان در دم اژدهاستکنون کرد باید ترا رخش زین دلت یافت آن آرزوها که جستگزین کرد جنگی ده و دوهزارسر سرکشان پر ز تیمار کردچو از بند و بستن بپرداختندبدان تا گذارند روزی به روزچه از تاج یاقوت و گرز گرانبه ارژنگ سالار مازندرانکه ز آهرمن اکنون بهانه مجوینه خورشید بینند روشن نه ماهبدان تا بداند فراز و نشیبکسی نیز ننهد برین کار گوشسوی شاه مازندران کرد رویاسیران و اسپان آراستهبدان برز کوه آمد از پهن دشتبرون کرد مردی چو مرغی به پربه نزدیک دستان و رستم درودبه خاک اندر آمد سر تاج و تختهمی بگسلد زار جان از تنمهمی از جگر سرد باد آورمز کم دانشی بر من آمد گزندهمه سود را مایه باشد زیانبگفت آنچ دانست و دید و شنیدبیاراسته چون گل اندر بهارتو گویی که باد اندر آمد ببردز دشمن نهان داشت این هم ز دوستکه زین بر زمانه چه خواهد رسیدکه شمشیر کوته شد اندر نیاموگر تخت را خویشتن پروریمبه ایرانیان بر چه مایه بلاستبخواهی به تیغ جهان بخش کین

 

پادشاهی کی​کاووس و رفتن او به مازندران  [صفحه 9]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
همانا که از بهر این روزگارنشاید بدین کار آهرمنیبرت را به ببر بیان سخت کنهران تن که چشمش سنان تو دیداگر جنگ دریا کنی خون شودنباید که ارژنگ و دیو سپیدکنون گردن شاه مازندرانچنین پاسخش داد رستم که راهازین پادشاهی بدان گفت زالیکی از دو راه آنک کاووس رفتپر از دیو و شیرست و پر تیرگیتو کوتاه بگزین شگفتی ببیناگرچه به رنجست هم بگذردشب تیره تا برکشد روز چاکمگر باز بینم بر و یال توو گر هوش تو نیز بر دست دیوتواند کسی این سخن بازداشتنخواهد همی ماند ایدر کسیکسی کاو جهان را بنام بلندچنین گفت رستم به فرخ پدرولیکن بدوزخ چمیدن به پایهمان از تن خویش نابوده سیرکنون من کمربسته و رفته​گیرتن و جان فدای سپهبد کنمهرانکس که زنده است ز ایرانیاننه ارژنگ مانم نه دیو سپیدبه نام جهان​آفرین یک خدایمگر دست ارژنگ بسته چو سنگسر و مغز پولاد را زیر پایبپوشید ببر و برآورد یال ترا پرورانید پروردگارکه آسایش آری و گر دم زنیسر از خواب و اندیشه پردخت کنکه گوید که او را روان آرمیداز آوای تو کوه هامون شودبه جان از تو دارند هرگز امیدهمه خرد بشکن بگرز گراندرازست و من چون شوم کینه خواهدو راهست و هر دو به رنج و وبالدگر کوه و بالا و منزل دو هفتبماند بدو چشمت از خیرگیکه یار تو باشد جهان​آفرینپی رخش فرخ زمین بسپردنیایش کنم پیش یزدان پاکهمان پهلوی چنگ و گوپال توبرآید به فرمان گیهان خدیوچنان کاو گذارد بباید گذاشتبخوانند اگرچه بماند بسیگذارد به رفتن نباشد نژندکه من بسته دارم به فرمان کمربزرگان پیشین ندیدند راینیاید کسی پیش درنده شیرنخواهم جز از دادگر دستگیرطلسم دل جادوان بشکنمبیارم ببندم کمر بر میاننه سنجه نه پولاد غندی نه بیدکه رستم نگرداند از رخش پایفگنده به گردنش در پالهنگپی رخش برده زمین را ز جایبرو آفرین خواند بسیار زال

 

پادشاهی کی​کاووس و رفتن او به مازندران  [صفحه 10]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
چو رستم برخش اندر آورد پایبیامد پر از آب رودابه رویبدو گفت کای مادر نیکخویمرا در غم خود گذاری همیچنین آمدم بخشش روزگاربه پدرود کردنش رفتند پیشزمانه بدین سان همی بگذردهران روز بد کز تو اندر گذشتبرون رفت پس پهلو نیمروزدو روزه بیک روزه بگذاشتیبدین سان همی رخش ببرید راهتنش چون خورش جست و آمد به شوریکی رخش را تیز بنمود رانکمند و پی رخش و رستم سوارکمند کیانی بینداخت شیرکشید و بیفگند گور آن زمانز پیکان تیرآتشی برفروختبران آتش تیز بریانش کردبخورد و بینداخت زو استخوانلگام از سر رخش برداشت خواربر نیستان بستر خواب ساختدران نیستان بیشه​ی شیر بودچو یک پاس بگذشت درنده شیربر نی یکی پیل را خفته دیدنخست اسپ را گفت باید شکستسوی رخش رخشان برآمد دماندو دست اندر آورد و زد بر سرشهمی زد بران خاک تا پاره کردچو بیدار شد رستم تیزچنگچنین گفت با رخش کای هوشیار رخش رنگ بر جای و دل هم به جایهمی زار بگریست دستان بروینه بگزیدم این راه برآرزویبه یزدان چه امیدداری همیتو جان و تن من به زنهار دارکه دانست کش باز بینند بیشدمش مرد دانا همی بشمردبر آنی کزو گیتی آباد گشتز پیش پدر گرد گیتی فروزشب تیره را روز پنداشتیبتابنده روز و شبان سیاهیکی دشت پیش آمدش پر ز گورتگ گور شد از تگ او گراننیابد ازو دام و دد زینهاربه حلقه درآورد گور دلیربیامد برش چون هژبر دمانبدو خاک و خاشاک و هیزم بسوختازان پس که بی​پوست و بی​جانش کردهمین بود دیگ و همین بود خوانچرا دید و بگذاشت در مرغزاردر بیم را جای ایمن شناختکه پیلی نیارست ازو نی درودبه سوی کنام خود آمد دلیربر او یکی اسپ آشفته دیدچو خواهم سوارم خود آید به دستچو آتش بجوشید رخش آن زمانهمان تیز دندان به پشت اندرشددی را بران چاره بیچاره کردجهان دید بر شیر تاریک و تنگکه گفتت که با شیر کن کارزار

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 2  توسط علیرضا هاشمی پور ( شارق )  | 

کیقباد  [صفحه 1]
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
به شاهی نشست از برش کیقبادهمه نامداران شدند انجمنچو کشواد و خراد و برزین گوقباد از بزرگان سخن بشنویددگر روز برداشت لشکر ز جایبپوشید رستم سلیح نبردرده بر کشیدند ایرانیانبه یک دست مهراب کابل خدایبه قلب اندرون قارن رزم​زنپس پشت​شان زال با کیقبادبه پیش اندرون کاویانی درفشز لشکر چو کشتی سراسر زمینسپر در سپر بافته دشت و راغجهان سر به سر گشت دریای قارز نالیدن بوق و بانگ سپاهسبک قارن رزم​زن کان بدیدمیان سپاه اندر آمد دلیرگهی سوی چپ و گهی سوی راستبه گرز و به تیغ و سنان درازز کشته زمین کرد مانند کوهشماساس را دید گرد دلیربیامد دمان تا بر او رسیدبزد بر سرش تیغ زهر آبدارنگون اندر آمد شماساس گردچنین است کردار گردون پیرچو رستم بدید آنک قارن چه کردبه پیش پدر شد بپرسید از ویکه افراسیاب آن بد اندیش مردچه پوشد کجا برافرازد درفشمن امروز بند کمرگاه اوی همان تاج گوهر به سر برنهادچو دستان و چون قارن رزم​زنفشاندند گوهر بران تاج نوپس افراسیاب و سپه را بدیدخروشیدن آمد ز پرده​سرایچو پیل ژیان شد که برخاست گردببستند خون ریختن را میاندگر دست گژدهم جنگی به پایابا گرد کشواد لشگر شکنبه یک دست آتش به یک دست بادجهان زو شده سرخ و زرد و بنفشکجا موج خیزد ز دریای چیندرفشیدن تیغها چون چراغبرافروخته شمع ازو صدهزارتو گفتی که خورشید گم کرد راهچو رعد از میان نعره​ای برکشیدسپهدار قارن به کردار شیربران گونه از هر سویی کینه خواستهمی کشت از ایشان گو سرفرازشدند آن دلیران ترکان ستوهکه می​بر خروشید چون نره شیرسبک تیغ تیز از میان برکشیدبگفتا منم قارن نامدارچو دید او ز قارن چنان دست بردگهی چون کمانست و گاهی چو تیرچه​گونه بود ساز ننگ و نبردکه با من جهان پهلوانا بگویکجا جای گیرد به روز نبردکه پیداست تابان درفش بنفشبگیرم کشانش بیارم بروی

 

کیقباد  [صفحه 2]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
بدو گفت زال ای پسر گوش​دارکه آن ترک در جنگ نر اژدهاستدرفشش سیاهست و خفتان سیاههمه روی آهن گرفته به زرازو خویشتن را نگه​دار سختبدو گفت رستم که ای پهلوانجهان آفریننده یار منستبرانگیخت آن رخش رویینه سمچو افراسیابش به هامون بدیدز ترکان بپرسید کین اژدهاکدامست کین را ندانم به نامنبینی که با گرز سام آمدستبه پیش سپاه آمد افراسیابچو رستم ورا دید بفشارد رانچو تنگ اندر آورد با او زمینبه بند کمرش اندر آورد چنگهمی خواست بردنش پیش قبادز هنگ سپهدار و چنگ سوارگسست و به خاک اندر آمد سرشسپهبد چو از جنگ رستم بجستچرا گفت نگرفتمش زیرکشچو آوای زنگ آمد از پشت پیلیکی مژده بردند نزدیک شاهچنان تا بر شاه ترکان رسیدگرفتش کمربند و بفگند خوارز جای اندر آمد چو آتش قبادبرآمد خروشیدن دار و کوببران ترگ زرین و زرین سپرتو گفتی که ابری برآمد ز کنجز گرد سواران در آن پهن دشت یک امروز با خویشتن هوش​داردر آهنگ و در کینه ابر بلاستز آهنش ساعد ز آهن کلاهنشانی سیه بسته بر خود برکه مردی دلیرست و پیروز بختتو از من مدار ایچ رنجه رواندل و تیغ و بازو حصار منستبرآمد خروشیدن گاو دمشگفتید ازان کودک نارسیدبدین گونه از بند گشته رهایکی گفت کاین پور دستان سامجوانست و جویای نام آمدستچو کشتی که موجش برآرد ز آببگردن برآورد گرز گرانفرو کرد گرز گران را به زینجدا کردش از پشت زین پلنگدهد روز جنگ نخستینش دادنیامد دوال کمر پایدارسواران گرفتند گرد اندرشبخائید رستم همی پشت دستهمی بر کمر ساختم بند خوشخروشیدن کوس بر چند میلکه رستم بدرید قلب سپاهدرفش سپهدار شد ناپدیدخروشی ز ترکان برآمد بزاربجنبید لشگر چو دریا ز باددرخشیدن خنجر و زخم چوبغمی شد سر از چاک چاک تبرز شنگرف نیرنگ زد بر ترنجزمین شش شد و آسمان گشت هشت

 

کیقباد  [صفحه 3]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
هزار و صد و شصت گرد دلیربرفتند ترکان ز پیش مغانوزانجا به جیحون نهادند رویشکسته سلیح و گسسته کمربرفت از لب رود نزد پشنگبدو گفت کای نامبردار شاهیکی آنکه پیمان شکستن ز شاهنه از تخم ایرج جهان پاک شدیکی کم شود دیگر آید به جایقباد آمد و تاج بر سر نهادسواری پدید آمد از تخم سامبیامد بسان نهنگ دژمهمی تاخت اندر فراز و نشیبز گرزش هوا شد پر از چاک چاکهمه لشکر ما به هم بر دریددرفش مرا دید بر یک کرانچنان برگرفتم ز زین خدنگکمربند بگسست و بند قبایبدان زور هرگز نباشد هژبرسواران جنگی همه همگروهتو دانی که شاهی دل و چنگ منبه دست وی اندر یکی پشه​امیکی پیلتن دیدم و شیرچنگعنان را سپرده بران پیل مستهمانا که کوپال سیصدهزارتو گفتی که از آهنش کرده​اندچه دریاش پیش و چه ببر بیانهمی تاخت یکسان چو روز شکارچنو گر بدی سام را دستبردجز از آشتی جستنت رای نیست به یک زخم شد کشته چون نره شیرکشیدند لشگر سوی دامغانخلیده دل و با غم و گفت​وگوینه بوق و نه کوس و نه پای و نه سرزبان پر ز گفتار و کوتاه چنگترا بود ازین جنگ جستن گناهبزرگان پیشین ندیدند راهنه زهر گزاینده تریاک شدجهان را نمانند بی​کدخدایبه کینه یکی نو در اندر گشادکه دستانش رستم نهادست نامکه گفتی زمین را بسوزد بدمهمی زد به گرز و به تیغ و رکیبنیرزید جانم به یک مشت خاککس اندر جهان این شگفتی ندیدبه زین اندر آورد گرز گرانکه گفتی ندارم به یک پشه سنگز چنگش فتادم نگون زیرپایدو پایش به خاک اندر و سر به ابرکشیدندم از پیش آن لخت کوهبه جنگ اندرون زور و آهنگ منوزان آفرینش پر اندیشه​امنه هوش و نه دانش نه رای و درنگیکی گرزه​ی گاو پیکر بدستزدندش بران تارک ترگ​دارز سنگ و ز رویش برآورده​اندچه درنده شیر و چه پیل ژیانببازی همی آمدش کارزاربه ترکان نماندی سرافراز گردکه با او سپاه ترا پای نیست

 

کیقباد  [صفحه 4]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
زمینی کجا آفریدون گردبه من داده بودند و بخشیده راستتو دانی که دیدن نه چون آگهیستگلستان که امروز باشد بباراز امروز کاری بفردا ممانترا جنگ ایران چو بازی نمودنگر تا چه مایه ستام بزرهمان تازی اسپان زرین لگامازین بیشتر نامداران گردچو کلباد و چون بارمان دلیرخزروان کجا زال بشکست خردشماساس کین توز لشکر پناهجزین نامدران کین صدهزاربتر زین همه نام و ننگ شکستگر از من سر نامور گشته شدجوانی بد و نیکی روزگارکه پیش آمدندم همان سرکشانبسی یاد دادندم از روزگارکنون از گذشته مکن هیچ یادگرت دیگر آید یکی آرزویبه یک دست رستم که تابنده هوربروی دگر قارن رزم زنسه دیگر چو کشواد زرین کلاهچهارم چو مهراب کابل خدایسپهدار ترکان دو دیده پرآبیکی مرد با هوش را برگزیدیکی نامه بنوشت ارتنگ​واربه نام خداوند خورشید و ماهوزو بر روان فریدون درودگر از تور بر ایرج نیک​بخت بدانگه به تور دلاور سپردترا کین پیشین نبایست خواستمیان شنیدن همیشه تهیستتو فردا چنی گل نیاید بکارکه داند که فردا چه گردد زمانز بازی سپه را درازی فزودهم از ترگ زرین و زرین سپرهمان تیغ هندی به زرین نیامقباد اندر آمد به خواری ببردکه بودی شکارش همه نره شیرنمودش بگرز گران دستبردکه قارن بکشتش به آوردگاهفزون کشته آمد گه کارزارشکستی که هرگز نشایدش بستکه اغریرث پر خرد کشته شدمن امروز را دی گرفتم شمارپس پشت هر یک درفشی کشاندمان از پس و من دوان زار و خوارسوی آشتی یاز با کیقبادبه گرد اندر آید سپه چارسویگه رزم با او نتابد به زورکه چشمش ندیدست هرگز شکنکه آمد به آمل ببرد آن سپاهکه دستور شاهست و زابل خدایشگفتی فرو ماند ز افراسیابفرسته به ایران چنان چون سزیدبرو کرده صد گونه رنگ و نگارکه او داد بر آفرین دستگاهکزو دارد این تخم ما تار و پودبد آمد پدید از پی تاج و تخت

 

کیقباد  [صفحه 5]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
بران بر همی راند باید سخنگر این کینه از ایرج آمد پدیدبران هم که کرد آفریدون نخستسزد گر برانیم دل هم برانز جیحون و تا ماورالنهر بربر و بوم ما بود هنگام شاههمان بخش ایرج ز ایران زمینازان گر بگردیم و جنگ آوریمبود زخم شمشیر و خشم خدایو گر همچنان چون فریدون گردببخشیم و زان پس نجوییم کینسراینده از سال چون برف گشتسرانجام هم جز به بالای خویشبمانیم روز پسین زیر خاکو گر آزمندیست و اندوه و رنجمگر رام گردد برین کیقبادکس از ما نبینند جیحون بخوابمگر با درود و سلام و پیامچو نامه به مهر اندر آورد شاهببردند نامه بر کیقبادچنین داد پاسخ که دانی درستز تور اندر آمد نخستین ستمبدین روزگار اندر افراسیابشنیدی که با شاه نوذر چه کردز کینه به اغریرث پرخردز کردار بد گر پشیمان شویدمرا نیست از کینه و آز رنجشما را سپردم ازان روی آببنوی یکی باز پیمان نوشتفرستاده آمد بسان پلنگ بباید که پیوند ماند به بنمنوچهر سرتاسر آن کین کشیدکجا راستی را به بخشش بجستنگردیم از آیین و راه سرانکه جیحون میانچیست اندر گذرنکردی بران مرز ایرج نگاهبداد آفریدون و کرد آفرینجهان بر دل خویش تنگ آوریمبیابیم بهره به هر دو سرایبه تور و به سلم و به ایرج سپردکه چندین بلا خود نیرزد زمینز خون کیان خاک شنگرف گشتنیابد کسی بهره از جای خویشسراپای کرباس و جای مغاکشدن تنگ​دل در سرای سپنجسر مرد بخرد نگردد ز دادوز ایران نیایند ازین روی آبدو کشور شود زین سخن شادکامفرستاد نزدیک ایران سپاهسخن نیز ازین گونه کردند یادکه از ما نبد پیشدستی نخستکه شاهی چو ایرج شد از تخت کمبیامد به تیزی و بگذاشت آبدل دام و دد شد پر از داغ و دردنه آن کرد کز مردمی در خوردبنوی ز سر باز پیمان شویدبسیچیده​ام در سرای سپنجمگر یابد آرامش افراسیاببه باغ بزرگی درختی بکشترسانید نامه به نزد پشنگ

 

کیقباد  [صفحه 6]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
بنه برنهاد و سپه را براندز جیحون گذر کرد مانند بادکه دشمن شد از پیش بی​کارزاربدو گفت رستم که ای شهریارنبد پیشتر آشتی را نشانچنین گفت با نامور کیقبادنبیره فریدون فرخ پشنگسزد گر هر آنکس که دارد خردز زاولستان تا بدریای سندسر تخت با افسر نیمروزوزین روی کابل به مهراب دهکجا پادشاهیست بی​جنگ نیستسرش را بیاراست با تاج زرز یک روی گیتی مرو را سپردازان پس چنین گفت فرخ قبادبه یک موی دستان نیرزد جهانیکی جامه​ی شهریاری به زرنهادند مهد از بر پنج پیلبگسترد زر بفت بر مهد برفرستاد نزدیک دستان ساماگر باشدم زندگانی درازهمان قارن نیو و کشواد رابرافگند خلعت چنان چون سزیددرم داد و دینار و تیغ و سپروزانجا سوی پارس اندر کشیدنشستنگه آن گه به اسطخر بودجهانی سوی او نهادند رویبه تخت کیان اندر آورد پایچنین گفت با نامور مهتراناگر پیل با پشه کین آورد همی گرد بر آسمان برفشاندوزان آگهی شد بر کیقبادبدان گشت شادان دل شهریارمجو آشتی درگه کارزاربدین روز گرز من آوردشانکه چیزی ندیدم نکوتر ز دادبه سیری همی سر بپیچد ز جنگبکژی و ناراستی ننگردنوشتیم عهدی ترا بر پرندبدار و همی باش گیتی فروزسراسر سنانت به زهراب دهوگر چند روی زمین تنگ نیستهمان گردگاهش به زرین کمرببوسید روی زمین مرد گردکه بی​زال تخت بزرگی مبادکه او ماندمان یادگار از مهانز یاقوت و پیروزه تاج و کمرز پیروزه رخشان بکردار نیلیکی گنج کش کس ندانست مرکه خلعت مرا زین فزون بود کامترا دارم اندر جهان بی​نیازچو برزین و خراد پولاد راکسی را که خلعت سزاوار دیدکرا در خور آمد کلاه و کمرکه در پارس بد گنجها را کلیدکیان را بدان جایگه فخر بودکه او بود سالار دیهیم جویبه داد و به آیین فرخنده​رایکه گیتی مرا از کران تا کرانهمه رخنه در داد و دین آورد

 

کیقباد  [صفحه 7]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
نخواهم به گیتی جز از راستیتن آسانی از درد و رنج منستسپاهی و شهری همه یکسرندهمه در پناه جهاندار بیدهر آنکس که دارد خورید و دهیدهرآنکس کجا بازماند ز خوردچراگاهشان بارگاه منستوزان رفته نام​آوران یاد کردبرین گونه صدسال شادان بزیستپسر بد مر او را خردمند چارنخستین چو کاووس باآفرینچهارم کجا آرشش بود نامچو صد سال بگذشت با تاج و تختچو دانست کامد به نزدیک مرگسر ماه کاووس کی را بخواندبدو گفت ما بر نهادیم رختچنانم که گویی ز البرز کوهچو بختی که بی​آگهی بگذردتو گر دادگر باشی و پاک دینو گر آز گیرد سرت را به دامبگفت این و شد زین جهان فراخبسر شد کنون قصه​ی کیقباد که خشم خدا آورد کاستیکجا خاک و آبست گنج منستهمه پادشاهی مرا لشکرندخردمند بید و بی​آزار بیدسپاسی ز خوردن به من برنهیدندارد همی توشه​ی کارکردهرآنکس که اندر سپاه منستبه داد و دهش گیتی آباد کردنگر تا چنین در جهان شاه کیستکه بودند زو در جهان یادگارکی آرش دوم و دگر کی پشینسپردند گیتی به آرام و کامسرانجام تاب اندر آمد به بختبپژمرد خواهد همی سبز برگز داد و دهش چند با او براندتو بسپار تابوت و بردار تختکنون آمدم شادمان با گروهپرستنده​ی او ندارد خردز هر کس نیابی بجز آفرینبرآری یکی تیغ تیز از نیامگزین کرد صندوق بر جای کاخز کاووس باید سخن کرد یاد

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 2  توسط علیرضا هاشمی پور ( شارق )  | 

پادشاهی گرشاسپ  [صفحه 1]
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
پسر بود زو را یکی خویش کامبیامد نشست از بر تخت و گاهچو بنشست بر تخت و گاه پدرچنین تا برآمد برین روزگاربه ترکان خبر شد که زو درگذشتبیامد به خوار ری افراسیابنیاورد یک تن درود پشنگدلش خود ز تخت و کله گشته بودبدو روی ننمود هرگز پشنگفرستاده رفتی به نزدیک اویهمی گفت اگر تخت را سر بدیتو خون برادر بریزی همیمرا با تو تا جاودان کار نیستپرآواز شد گوش ازین آگهیپیامی بیامد به کردار سنگکه بگذار جیحون و برکش سپاهیکی لشکری ساخت افراسیابکه گفتی زمین شد سپهر روانیکایک به ایران رسید آگهیسوی زابلستان نهادند رویبگفتند با زال چندی درشتپس از سام تا تو شدی پهلوانسپاهی ز جیحون بدین سو کشیداگر چاره دانی مراین را بسازچنین گفت پس نامور زال زرسواری چو من پای بر زین نگاشتبه جایی که من پای بفشاردمشب و روز در جنگ یکسان بدمکنون چنبری گشت یال یلیکنون گشت رستم چو سرو سهی پدر کرده بودیش گرشاسپ نامبه سر بر نهاد آن کیانی کلاهجهان را همی داشت با زیب و فردرخت بلا کینه آورد باربران سان که بد تخت بی​کار گشتببخشید گیتی و بگذاشت آبسرش پر ز کین بود و دل پر ز جنگبه تیمار اغریرث آغشته بودشد آن تیغ روشن پر از تیره زنگبدو سال و مه هیچ ننمود رویچو اغریرثش یار درخور بدیز پرورده مرغی گریزی همیبه نزد منت راه دیدار نیستکه بی​کار شد تخت شاهنشهیبه افراسیاب از دلاور پشنگممان تا کسی برنشیند به گاهز دشت سپنجاب تا رود آبهمی بارد از تیغ هندی روانکه آمد خریدار تخت مهیجهان شد سراسر پر از گفت​وگویکه گیتی بس آسان گرفتی به مشتنبودیم یک روز روشن روانکه شد آفتاب از جهان ناپدیدکه آمد سپهبد به تنگی فرازکه تا من ببستم به مردی کمرکسی تیغ و گرز مرا برنداشتعنان سواران شدی پاردمز پیری همه ساله ترسان بدمنتابد همی خنجر کابلیبزیبد برو بر کلاه مهی

 

پادشاهی گرشاسپ  [صفحه 2]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
یکی اسپ جنگیش باید همیبجویم یکی باره​ی پیلتنبخوانم به رستم بر این داستانکه بر کینه​ی تخمه​ی زادشمهمه شهر ایران ز گفتار اویز هر سو هیونی تکاور بتاختبه رستم چنین گفت کای پیلتنیکی کار پیشست و رنجی درازترا نوز پورا گه رزم نیستهنوز از لبت شیر بوید همیچگونه فرستم به دشت نبردچه گویی چه سازی چه پاسخ دهیچنین گفت رستم به دستان سامچنین یال و این چنگهای درازاگر دشت کین آید و رزم سختببینی که در جنگ من چون شومیکی ابر دارم به چنگ اندرونهمی آتش افروزد از گوهرشیکی باره باید چو کوه بلندیکی گرز خواهم چو یک لخت کوهسرانشان بکوبم بدان گرز برکه روی زمین را کنم بی​سپاهچنان شد ز گفتار او پهلوانگله هرچ بودش به زابلستانهمه پیش رستم همی راندندهر اسپی که رستم کشیدیش پیشز نیروی او پشت کردی به خمچنین تا ز کابل بیامد زرنگیکی مادیان تیز بگذشت خنگدو گوشش چو دو خنجر آبدار کزین تازی اسپان نشاید همیبخواهم ز هر سو که هست انجمنکه هستی برین کار همداستانببندی میان و نباشی دژمببودند شادان دل و تازه رویسلیح سواران جنگی بساختبه بالا سرت برتر از انجمنکزو بگسلد خواب و آرام و نازچه سازم که هنگامه​ی بزم نیستدلت ناز و شادی بجوید همیترا پیش ترکان پر کین و دردکه جفت تو بادا مهی و بهیکه من نیستم مرد آرام و جامنه والا بود پروریدن به نازبود یار یزدان پیروزبختچو اندر پی ریزش خون شومکه همرنگ آبست و بارانش خونهمی مغز پیلان بساید سرشچنان چون من آرم به خم کمندگرآیند پیشم ز توران گروهنیاید برم هیچ پرخاشخرکه خون بارد ابر اندر آوردگاهکه گفتی برافشاند خواهد روانبیاورد لختی به کابلستانبرو داغ شاهان همی خواندندبه پشتش بیفشاردی دست خویشنهادی به روی زمین بر شکمفسیله همی تاخت از رنگ​رنگبرش چون بر شیر و کوتاه لنگبر و یال فربه میانش نزار

 

پادشاهی گرشاسپ  [صفحه 3]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
یکی کره از پس به بالای اوسیه چشم و بورابرش و گاودمتنش پرنگار از کران تا کرانچو رستم بران مادیان بنگریدکمند کیانی همی داد خمبه رستم چنین گفت چوپان پیربپرسید رستم که این اسپ کیستچنین داد پاسخ که داغش مجویهمی رخش خوانیم بورابرش استخداوند این را ندانیم کسسه سالست تا این بزین آمدستچو مادرش بیند کمند سواربینداخت رستم کیانی کمندبیامد چو شیر ژیان مادرشبغرید رستم چو شیر ژیانیکی مشت زد نیز بر گردنشبیفتاد و برخاست و برگشت از ویبیفشارد ران رستم زورمندبیازید چنگال گردی بزورنکرد ایچ پشت از فشردن تهیبدل گفت کاین برنشست منستز چوپان بپرسید کاین اژدهاچنین داد پاسخ که گر رستمیمر این را بر و بوم ایران بهاستلب رستم از خنده شد چون بسدبه زین اندر آورد گلرنگ راگشاده زنخ دیدش و تیزتگکشد جوشن و خود و کوپال اوچنان گشت ابرش که هر شب سپندچپ و راست گفتی که جادو شدست سرین و برش هم به پهنای اوسیه خایه و تند و پولادسمچو داغ گل سرخ بر زعفرانمر آن کره​ی پیلتن را بدیدکه آن کره را بازگیرد ز رمکه ای مهتر اسپ کسان را مگیرکه دو رانش از داغ آتش تهیستکزین هست هر گونه​ای گفت​وگویبه خو آتشی و به رنگ آتش استهمی رخش رستمش خوانیم و بسبه چشم بزرگان گزین آمدستچو شیر اندرآید کند کارزارسر ابرش آورد ناگه ببندهمی خواست کندن به دندان سرشاز آواز او خیره شد مادیانکزان مشت برگشت لرزان تنشبسوی گله تیز بنهاد رویبرو تنگتر کرد خم کمندبیفشارد یک دست بر پشت بورتو گفتی ندارد همی آگهیکنون کار کردن به دست منستبه چندست و این را که خواهد بهابرو راست کن روی ایران زمیبدین بر تو خواهی جهان کرد راستهمی گفت نیکی ز یزدان سزدسرش تیز شد کینه و جنگ رابدیدش که دارد دل و تاو و رگتن پیلوار و بر و یال اوهمی سوختندش ز بیم گزندبه آورد تا زنده آهو شدست

پادشاهی گرشاسپ  [صفحه 4]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
دل زال زر شد چو خرم بهاردر گنج بگشاد و دینار دادبزد مهره در جام بر پشت پیلخروشیدن کوس با کرنایبرآمد ز زاولستان رستخیزبه پیش اندرون رستم پهلوانچنان شد ز لشکر در و دشت و راغتبیره زدندی همی شست جایبه هنگام بشکوفه​ی گلستانز زال آگهی یافت افراسیاببیاورد لشکر سوی خوار ریز ایران بیامد دمادم سپاهز لشکر به لشکر دو فرسنگ ماندبدیشان چنین گفت کای بخردانهم ایدر من این لشکر آراستمپراگنده شد رای بی تخت شاهچو بر تخت بنشست فرخنده زوشهی باید اکنون ز تخم کیانشهی کاو باورنگ دارد ز مینشان داد موبد مرا در زمانز تخم فریدون یل کیقبادبه رستم چنین گفت فرخنده زالبرو تازیان تا به البرز کوهابر کیقباد آفرین کن یکیبه دو هفته باید که ایدر بویبگویی که لشکر ترا خواستندکه در خورد تاج کیان جز تو کستهمتن زمین را به مژگان برفتز ترکان طلایه بسی بد براهبرآویخت با نامداران جنگ ز رخش نوآیین و فرخ سواراز امروز و فردا نیامدش یادازو برشد آواز تا چند میلهمان ژنده پیلان و هندی درایزمین خفته را بانگ برزد که خیزپس پشت او سالخورده گوانکه بر سر نیارست پرید زاغجهان را نه سر بود پیدا نه پایبیاورد لشکر ز زابلستانبرآمد ز آرام و از خورد و خواببران مرغزاری که بد آب و نیز راه بیابان سوی رزمگاهسپهبد جهاندیدگان را بخواندجهاندیده و کارکرده ردانبسی سروری و مهی خواستمهمه کار بی​روی و بی​سر سپاهز گیتی یکی آفرین خاست نوبه تخت کیی بر کمر بر میانکه بی​سر نباشد تن آدمییکی شاه با فر و بخت جوانکه با فر و برزست و با رای و دادکه برگیر کوپال و بفراز یالگزین کن یکی لشکر همگروهمکن پیش او بر درنگ اندکیگه و بیگه از تاختن نغنویهمی تخت شاهی بیاراستندنبینیم شاها تو فریادرسکمر برمیان بست و چون باد تفترسید اندر ایشان یل صف پناهیکی گرزه​ی گاو پیکر به چنگ

 

پادشاهی گرشاسپ  [صفحه 5]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
دلیران توران برآویختندنهادند سر سوی افراسیاببگفتند وی را همه بیش و کمبفرمود تا نزد او شد قلونبدو گفت بگزین ز لشکر سواردلیر و خردمند و هشیار باشکه ایرانیان مردمی ریمنندبرون آمد از نزد خسرو قلونسر راه بر نامداران ببستوزان روی رستم دلیر و گزینیکی میل ره تا به البرز کوهدرختان بسیار و آب روانیکی تخت بنهاده نزدیک آبجوانی به کردار تابنده ماهرده برکشیده بسی پهلوانبیاراسته مجلسی شاهوارچو دیدند مر پهلوان را به راهکه ما میزبانیم و مهمان مابدان تا همه دست شادی بریمتهمتن بدیشان چنین گفت بازمرا رفت باید به البرز کوهنباید به بالین سر و دست نازسر تخت ایران ابی شهریارنشانی دهیدم سوی کیقبادسر آن دلیران زبان برگشادگر آیی فرود و خوری نان مابگوییم یکسر نشان قبادتهمتن ز رخش اندر آمد چو بادبیامد دمان تا لب رودبارجوان از بر تخت خود برنشست سرانجام از رزم بگریختندهمه دل پر از خون و دیده پر آبسپهبد شد از کار ایشان دژمز ترکان دلیری گوی پرفسونوز ایدر برو تا در کوهساربه پاس اندرون نیز بیدار باشهمی ناگهان بر طلایه زنندبه پیش اندرون مردم رهنمونبه مردان جنگی و پیلان مستبپیمود زی شاه ایران زمینیکی جایگه دید برنا شکوهنشستنگه مردم نوجوانبرو ریخته مشک ناب و گلابنشسته بران تخت بر سایه​گاهبه رسم بزرگان کمر بر میانبسان بهشتی به رنگ و نگارپذیره شدندش ازان سایه​گاهفرود آی ایدر به فرمان مابه یاد رخ نامور می خوریمکه ای نامداران گردن فرازبه کاری که بسیار دارد شکوهکه پیشست بسیار رنج درازمرا باده خوردن نیاید به کارکسی کز شما دارد او را به یادکه دارم نشانی من از کیقبادبیفروزی از روی خود جان ماکه او را چگونست رستم و نهادچو بشنید از وی نشان قبادنشستند در زیر آن سایه​دارگرفته یکی دست رستم به دست

پادشاهی گرشاسپ  [صفحه 6]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
به دست دگر جام پر باده کرددگر جام بر دست رستم سپردبپرسیدی از من نشان قبادبدو گفت رستم که از پهلوانسر تخت ایران بیاراستندپدرم آن گزین یلان سر به سرمرا گفت رو تا به البرز کوهبه شاهی برو آفرین کن یکیبگویش که گردان ترا خواستندنشان ار توانی و دانی مراز گفتار رستم دلیر جوانز تخم فریدون منم کیقبادچو بشنید رستم فرو برد سرکه ای خسرو خسروان جهانسر تخت ایران به کام تو بادنشست تو بر تخت شاهنشهیدرودی رسانم به شاه جهاناگر شاه فرمان دهد بنده راقباد دلاور برآمد ز جایتهمتن همانگه زبان برگشادسخن چون به گوش سپهبد رسیدبیازید جامی لبالب نبیدتهمتن همیدون یکی جام میبرآمد خروش از دل زیر و بمشهنشه چنین گفت با پهلوانکه از سوی ایران دو باز سپیدخرامان و نازان شدندی برمچو بیدار گشتم شدم پرامیدبیاراستم مجلسی شاهوارتهمتن مرا شد چو باز سپید وزو یاد مردان آزاده کردبدو گفت کای نامبردار و گردتو این نام را از که داری به یادپیام آوریدم به روشن روانبزرگان به شاهی ورا خواستندکه خوانند او را همی زال زرقباد دلاور ببین با گروهنباید که سازی درنگ اندکیبه شادی جهانی بیاراستنددهی و به شاهی رسانی ورابخندید و گفتش که ای پهلوانپدر بر پدر نام دارم به یادبه خدمت فرود آمد از تخت زرپناه بزرگان و پشت مهانتن ژنده پیلان به دام تو بادهمت سرکشی باد و هم فرهیز زال گزین آن یل پهلوانکه بگشایم از بند گوینده راز گفتار رستم دل و هوش و رایپیام سپهدار ایران بدادز شادی دل اندر برش برطپیدبیاد تهمتن به دم درکشیدبخورد آفرین کرد بر جان کیفراوان شده شادی اندوه کمکه خوابی بدیدم به روشن روانیکی تاج رخشان به کردار شیدنهادندی آن تاج را بر سرمازان تاج رخشان و باز سپیدبرین سان که بینی بدین مرغزارز تاج بزرگان رسیدم نوید

پادشاهی گرشاسپ  [صفحه 7]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
تهمتن چو بشنید از خواب شاهچنین گفت با شاه کنداورانکنون خیز تا سوی ایران شویمقباد اندر آمد چو آتش ز جایکمر برمیان بست رستم چو بادشب و روز از تاختن نغنویدقلون دلاور شد آگه ز کارشهنشاه ایران چو زان گونه دیدتهمتن بدو گفت کای شهریارمن و رخش و کوپال و برگستوانبگفت این و از جای برکرد رخشقلون دید دیوی بجسته ز بندبرو حمله آورد مانند بادتهمتن بزد دست و نیزه گرفتستد نیزه از دست او نامداربزد نیزه و برگرفتش ز زینقلون گشت چون مرغ با بابزنهزیمت شد از وی سپاه قلونتهمتن گذشت از طلایه سوارکجا بد علفزار و آب روانچنین تا شب تیره آمد فرازاز آرایش جامه​ی پهلویچو شب تیره شد پهلو پیش​بینبه نزدیک زال آوریدش به شبنشستند یک هفته با رای زنبهشتم بیاراست پس تخت عاج ز باز و ز تاج فروزان چو ماهنشانست خوابت ز پیغمبرانبه یاری به نزد دلیران شویمببور نبرد اندر آورد پایبیامد گرازان پس کیقبادچنین تا به نزد طلایه رسیدچو آتش بیامد سوی کارزاربرابر همی خواست صف برکشیدترا رزم جستن نیاید بکارهمانا ندارند با من توانبه زخمی سواری همی کرد پخشبه دست اندرون گرز و برزین کمندبزد نیزه و بند جوشن گشادقلون از دلیریش مانده شگفتبغرید چون تندر از کوهسارنهاد آن بن نیزه را بر زمینبدیدند لشکر همه تن به تنبه یکبارگی بخت بد را زبونبیامد شتابان سوی کوهسارفرود آمد آن جایگه پهلوانتهمتن همی کرد هرگونه سازهمان تاج و هم باره​ی خسرویبرآراست باشاه ایران زمینبه آمد شدن هیچ نگشاد لبشدند اندران موبدان انجمنبرآویختند از بر عاج تاج

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 2  توسط علیرضا هاشمی پور ( شارق )  | 

پادشاهی زوطهماسپ  [صفحه 1]
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
شبی زال بنشست هنگام خوابهم از رزم​زن نامداران خویشهمی گفت هرچند کز پهلوانبباید یکی شاه خسرونژادبه کردار کشتیست کار سپاهاگر داردی طوس و گستهم فرنزیبد بریشان همی تاج و تختکه باشد بدو فره​ی ایزدیز تخم فریدون بجستند چندندیدند جز پور طهماسپ زوبشد قارن و موبد و مرزبانیکی مژده بردند نزدیک زوسپهدار دستان و یکسر سپاهچو بشنید زو گفته​ی موبدانبیامد به نزدیک ایران سپاهبه شاهی برو آفرین خواند زالکهن بود بر سال هشتاد مردسپه را ز کار بدی باز داشتگرفتن نیارست و بستن کسیهمان بد که تنگی بد اندر جهاننیامد همی ز اسمان هیچ نمدو لشکر بران گونه تا هشت ماهنکردند یکروز جنگی گرانز تنگی چنان شد که چاره نماندسخن رفتشان یک به یک همزبانز هر دو سپه خاست فریاد و غوکه گر بهر ما زین سرای سپنجبیا تا ببخشیم روی زمینسر نامداران تهی شد ز جنگبر آن برنهادند هر دو سخن سخن گفت بسیار ز افراسیابوزان پهلوانان و یاران خویشبود بخت بیدار و روشن روانکه دارد گذشته سخنها بیادهمش باد و هم بادبان تخت شاهسپاهست و گردان بسیار مربباید یکی شاه بیداربختبتابد ز دیهیم او بخردییکی شاه زیبای تخت بلندکه زور کیان داشت و فرهنگ​گوسپاهی ز بامین و ز گرزبانکه تاج فریدون به تو گشت نوترا خواستند ای سزاوار گاههمان گفته​ی قارن و بخردانبه سر بر نهاده کیانی کلاهنشست از بر تخت زو پنج سالبداد و به خوبی جهان تازه کردکه با پاک یزدان یکی راز داشتوزان پس ندیدند کشتن بسیشده خشک خاک و گیا را دهانهمی برکشیدند نان با درمبه روی اندر آورده روی سپاهنه روز یلان بود و رزم سرانسپه را همی پود و تاره نماندکه از ماست بر ما بد آسمانفرستاده آمد به نزدیک زونیامد بجز درد و اندوه و رنجسراییم یک با دگر آفرینز تنگی نبد روزگار درنگکه در دل ندارند کین کهن

پادشاهی زوطهماسپ  [صفحه 2]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
ببخشند گیتی به رسم و به دادز دریای پیکند تا مرز تورروارو چنین تا به چین و ختنز مرزی کجا مرز خرگاه بودوزین روی ترکان نجویند راهسوی پارس لشکر برون راند زوسوی زابلستان بشد زال زرپر از غلغل و رعد شد کوهسارجهان چون عروسی رسیده جوانچو مردم بدارد نهاد پلنگمهان را همه انجمن کرد زوفراخی که آمد ز تنگی پدیدبه هر سو یکی جشنگه ساختندچنین تا برآمد برین سال پنجببد بخت ایرانیان کندرو ز کار گذشته نیارند یادازان بخش گیتی ز نزدیک و دورسپردند شاهی بران انجمنازو زال را دست کوتاه بودچنین بخش کردند تخت و کلاهکهن بود لیکن جهان کرد نوجهانی گرفتند هر یک به برزمین شد پر از رنگ و بوی و نگارپر از چشمه و باغ و آب روانبگردد زمانه برو تار و تنگبه دادار بر آفرین خواند نوجهان آفرین داشت آن را کلیددل از کین و نفرین بپرداختندنبودند آگه کس از درد و رنجشد آن دادگستر جهاندار زو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 2  توسط علیرضا هاشمی پور ( شارق )  | 

پادشاهی نوذر  [صفحه 11]
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
یکی نیزه زد بر کمربند اویسپه سر به سر دل شکسته شدندسپهبد سوی پارس بنهاد رویچو بشنید نوذر که قارن برفتهمی تاخت کز روز بد بگذردچو افراسیاب آگهی یافت زویسپاه انجمن کرد و پویان برفتچو تنگ اندر آمد بر شهریاربدان سان که آمد همی جست راهشب تیره تا شد بلند آفتابز گرد سواران جهان تار شدخود و نامداران هزار و دویستبسی راه جستند و بگریختندچنان لشکری را گرفته به بنداگر با تو گردون نشیند به رازهمو تاج و تخت بلندی دهدبه دشمن همی ماند و هم به دوستسرت گر بساید به ابر سیاهوزان پس بفرمود افراسیاببجویید تا قارن رزم زنچو بشنید کاو پیش ازان رفته بودغمی گشت ازان کار افراسیابکه قارن رها یافت از وی به جانچنین گفت با ویسه​ی نامورکه چون قارن کاوه جنگ آوردترا رفت باید ببسته کمربشد ویسه سالار توران سپاهازان پیشتر تابه قارن رسیددلیران و گردان توران سپاهدریده درفش و نگونسار کوس که بگسست بنیاد و پیوند اویهمه یک ز دیگر گسسته شدندابا نامور لشکر جنگ​جویدمان از پسش روی بنهاد و تفتسپهرش مگر زیر پی نسپردکه سوی بیابان نهادست رویچو شیر از پسش روی بنهاد و تفتهمش تاختن دید و هم کارزارکه تا بر سر آرد سری بی​کلاههمی گشت با نوذر افراسیابسرانجام نوذر گرفتار شدتو گفتی کشان بر زمین جای نیستبه دام بلا هم برآویختندبیاورد با شهریار بلندهم از گردش او نیابی جوازهمو تیرگی و نژندی دهدگهی مغز یابی ازو گاه پوستسرانجام خاک است ازو جایگاهکه از غار و کوه و بیابان و آبرهایی نیابد ازین انجمنز کار شبستان برآشفته بودازو دور شد خورد و آرام و خواببران درد پیچید و شد بدگمانکه دل سخت گردان به مرگ پسرپلنگ از شتابش درنگ آوردیکی لشکری ساخته پرهنرابا لشکری نامور کینه​خواهگرامیش را کشته افگنده دیدبسی نیز با او فگنده به راهچو لاله کفن روی چون سندروس

پادشاهی نوذر  [صفحه 12]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
ز ویسه به قارن رسید آگهیستوران تازی سوی نیمروزز درد پسر ویسه​ی جنگجویچو از پارس قارن به هامون کشیدز گرد اندر آمد درفش سیاهرده برکشیدند بر هر دو رویز قلب سپه ویسه آواز دادز قنوج تا مرز کابلستانهمه سر به سر پاک در چنگ ماستکجا یافت خواهی تو آرامگاهچنین داد پاسخ که من قارنمنه از بیم رفتم نه از گفت​وگویچو از کین او دل بپرداختمبرآمد چپ و راست گرد سیاهسپه یک به دیگر برآویختندبر ویسه شد قارن رزم جویفراوان ز جنگ آوران کشته شدچو بر ویسه آمد ز اختر شکنبشد ویسه تا پیش افراسیابو دیگر که از شهر ارمان شدندشماساس کز پیش جیحون برفتخزروان ابا تیغ​زن سی هزاربرفتند بیدار تا هیرمندز بهر پدر زال با سوگ و دردبه شهر اندرون گرد مهراب بودفرستاده​ای آمد از نزد اویبه پیش سراپرده آمد فرودکه بیداردل شاه توران سپاهز ضحاک تازیست ما را نژادبه پیوستگی جان خریدم همی که آمد به پیروزی و فرهیفرستاد و خود رفت گیتی فروزسوی پارس چون باد بنهاد رویز دست چپش لشکر آمد پدیدسپهدار ترکان به پیش سپاهبرفتند گردان پرخاشجویکه شد تاج و تخت بزرگی به بادهمان تا در بست و زابلستانبر ایوانها نقش و نیرنگ ماستازان پس کجا شد گرفتار شاهگلیم اندر آب روان افگنمبه پیش پسرت آمدم کینه جویکنون کین و جنگ ترا ساختمنه روی هوا ماند روشن نه ماهچو رود روان خون همی ریختندازو ویسه در جنگ برگاشت رویبآورد چون ویسه سرگشته شدنرفت از پسش قارن رزم​زنز درد پسر مژه کرده پرآببه کینه سوی زابلستان شدندسوی سیستان روی بنهاد و تفتز ترکان بزرگان خنجرگزارابا تیغ و با گرز و بخت بلندبه گوراب اندر همی دخمه کردکه روشن روان بود و بی​خواب بودبه سوی شماساس بنهاد رویز مهراب دادش فراوان درودبماناد تا جاودان با کلاهبدین پادشاهی نیم سخت شادجز این نیز چاره ندیدم همی

پادشاهی نوذر  [صفحه 13]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
کنون این سرای و نشست منستازایدر چو دستان بشد سوگواردلم شادمان شد به تیمار اویزمان خواهم از نامور پهلوانیکی مرد بینادل و پرشتابمگر کز نهان من آگه شودنثاری فرستم چنان چون سزاستگر ایدونک گوید به نزد من آیهمه پادشاهی سپارم بدویتن پهلوان را نیارم به رنجازین سو دل پهلوان را ببستنوندی برافگند نزدیک زالبه دستان بگو آنچ دیدی ز کارکه دو پهلوان آمد ایدر بجنگدو لشکر کشیدند بر هیرمندگر از آمدن دم زنی یک زمانفرستاده نزدیک دستان رسیدسوی گرد مهراب بنهاد رویچو مهراب را پای بر جای دیدبه دل گفت کاکنون ز لشکر چه باکپس آنگه سوی شهر بنهاد رویبه مهراب گفت ای هشیوار مردکنون من شوم در شب تیره​گونشوند آگه از من که بازآمدمکمانی به بازو در افگند سختنگه کرد تا جای گردان کجاستبینداخت سه جای سه چوبه تیرچو شب روز شد انجمن شد سپاهبگفتند کاین تیر زالست و بسچو خورشید تابان ز بالا بگشت همان زاولستان به دست منستز بهر ستودان سام سواربرآنم که هرگز نبینمش رویبدان تا فرستم هیونی دوانفرستم به نزدیک افراسیابسخنهای گوینده کوته شودجز این نیز هرچ از در پادشاستجز از پیش تختش نباشم به پایهمیشه دلی شاد دارم بدویفرستمش هرگونه آگنده گنجوزان در سوی چاره یازید دستکه پرنده شو باز کن پر و بالبگویش که از آمدن سر مخارز ترکان سپاهی چو دشتی پلنگبه دینارشان پای کردم به بندبرآید همی کامه​ی بدگمانبه کردار آتش دلش بردمیدهمی تاخت با لشکری جنگجویبه سرش اندرون دانش و رای دیدچه پیشم خزروان چه یک مشت خاکچو آمد به شهر اندرون نامجویپسندیده اندر همه کارکردیکی دست یازم بریشان به خوندل آگنده و کینه ساز آمدمیکی تیر برسان شاخ درختخدنگی به چرخ اندرون راند راستبرآمد خروشیدن دار و گیربران تیر کردند هر کس نگاهنراند چنین در کمان تیر کسخروش تبیره برآمد ز دشت

پادشاهی نوذر  [صفحه 14]
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
به شهر اندرون کوس با کرنایبرآمد سپه را به هامون کشیدسپاه اندرآورد پیش سپاهخزروان دمان با عمود و سپرعمودی بزد بر بر روشنشچو شد تافته شاه زابلستانیکی درع پوشید زال دلیربدست اندرون داشت گرز پدربزد بر سرش گرزه​ی گاورنگبیفگند و بسپرد و زو درگذشتشماساس را خواست کاید برونبه گرد اندرون یافت کلباد راچو شمشیرزن گرز دستان بدیدکمان را به زه کرد زال سواربزد بر کمربند کلباد برمیانش ابا کوهه​ی زین بدوختچو این دو سرافگنده شد در نبردشماساس و آن لشکر رزم سازپس اندر دلیران زاولستانچنان شد ز بس کشته در رزمگاهسوی شاه ترکان نهادند سرشماساس چون در بیابان رسیدکه از لشکر ویسه برگشته بودبه هم بازخوردند هر دو سپاهبدانست قارن که ایشان کیندبزد نای رویین و بگرفت راهازان لشکر خسته و بسته مردگریزان شماساس با چند مردسوی شاه ترکان رسید آگهیدلش گشت پر آتش از درد و غم خروشیدن زنگ و هندی درایسراپرده و پیل بیرون کشیدچو هامون شد از گرد کوه سیاهیکی تاختن کرد بر زال زرگسسته شد آن نامور جوشنشبرفتند گردان کابلستانبه جنگ اندر آمد به کردار شیرسرش گشته پر خشم و پر خون جگرزمین شد ز خونش چو پشت پلنگز پیش سپاه اندر آمد به دشتنیامد برون کش بخوشید خونبه گردن برآورد پولاد راهمی کرد ازو خویشتن ناپدیدخدنگی بدو اندرون راند خواربران بند زنجیر پولاد برسپه را به کلباد بر دل بسوختشماساس شد بی​دل و روی زردپراگنده از رزم گشتند بازبرفتند با شاه کابلستانکه گفتی جهان تنگ شد بر سپاهگشاده سلیح و گسسته کمرز ره قارن کاوه آمد پدیدبه خواری گرامیش را کشته بودشماساس با قارن کینه​خواهز زاولستان ساخته بر چیندبه پیش سپاه اندر آمد سپاهبه خورشید تابان برآورد گردبرفتند ازان تیره گرد نبردکزان نامداران جهان شد تهیدو رخ را به خون جگر داد نم

پادشاهی نوذر  [صفحه 15]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
برآشفت و گفتا که نوذر کجاستچه چاره است جز خون او ریختنبه دژخیم فرمود کو را کشانسپهدار نوذر چو آگاه شدسپاهی پر از غلغل و گفت و گویببستند بازوش با بند تنگبه دشت آوریدندش از خیمه خوارچو از دور دیدش زبان برگشادز تور و ز سلم اندر آمد نخستبدو گفت هر بد که آید سزاستبزد گردن خسرو تاجدارشد آن یادگار منوچهر شاهایا دانشی مرد بسیار هوشکه تخت و کله چون تو بسیار دیدرسیدی به جایی که بشتافتیچه جویی از این تیره خاک نژندکه گر چرخ گردان کشد زین توپس آن بستگان را کشیدند خوارچو اغریرث پرهنر آن بدیدهمی گفت چندین سر بی​گناهبیامد خروشان به خواهشگریکه چندین سرافراز گرد و سوارگرفتار کشتن نه والا بودسزد گر نیاید به جانشان گزندبریشان یکی غار زندان کنمبه ساری به زاری برآرند هوشببخشید جان​شان به گفتار اویبفرمودشان تا به ساری برندچو این کرده شد ساز رفتن گرفتز پیش دهستان سوی ری کشید کزو ویسه خواهد همی کینه خواستیکی کینه​ی نو برانگیختنببر تا بیاموزد او سرفشانبدانست کش روز کوتاه شدسوی شاه نوذر نهادند رویکشیدندش از جای پیش نهنگبرهنه سر و پای و برگشته کارز کین نیاگان همی کرد یاددل و دیده از شرم شاهان بشستبگفت و برآشفت و شمشیر خواستتنش را بخاک اندر افگند خوارتهی ماند ایران ز تخت و کلاههمه چادر آزمندی مپوشچنین داستان چند خواهی شنیدسرآمد کزو آرزو یافتیکه هم بازگرداندت مستمندسرانجام خاکست بالین توبه جان خواستند آنگهی زینهاردل او ببر در چو آتش دمیدز تن دور ماند به فرمان شاهبیاراست با نامور داورینه با ترگ و جوشن نه در کارزارنشیبست جایی که بالا بودسپاری همیدون به من شان ببندنگهدارشان هوشمندان کنمتو از خون به کش دست و چندین مکوشچو بشنید با درد پیکار اویبه غل و به مسمار و خواری برندزمین زیر اسپان نهفتن گرفتاز اسپان به رنج و به تک خوی کشید

پادشاهی نوذر  [صفحه 16]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
کلاه کیانی به سر بر نهادبه گستهم و طوس آمد این آگهیبه شمشیر تیز آن سر تاجداربکندند موی و شخودند رویسر سرکشان گشت پرگرد و خاکسوی زابلستان نهادند رویبر زال رفتند با سوگ و دردکه زارا دلیرا شها نوذرانگهبان ایران و شاه جهانسرت افسر از خاک جوید همیگیایی که روید بران بوم و برهمی داد خواهیم و زاری کنیمنشان فریدون بدو زنده بودبه زاری و خواری سرش را ز تنهمه تیغ زهرآبگون برکشیدهمانا برین سوگ با ما سپهرشما نیز دیده پر از خون کنیدکه با کین شاهان نشاید که چشمهمه انجمن زار و گریان شدندزبان داد دستان که تا رستخیزچمان چرمه در زیر تخت منسترکابست پای مرا جایگاهبرین کینه آرامش و خواب نیستروان چنان شهریار جهانشما را به داد جهان آفرینز مادر همه مرگ را زاده​ایمچو گردان سوی کینه بشتافتندازیشان بشد خورد و آرام و خوابازان پس به اغریرث آمد پیامبه گیتی به گفتار تو زنده​ایم به دینار دادن در اندرگشادکه تیره شد آن فر شاهنشهیبه زاری بریدند و برگشت کاراز ایران برآمد یکی های​وهویهمه دیده پر خون همه جامه چاکزبان شاه​گوی و روان شاه​جویرخان پر ز خون و سران پر ز گردگوا تاجدارا مها مهتراسر تاجداران و پشت مهانزمین خون شاهان ببوید همینگون دارد از شرم خورشید سربه خون پدر سوگواری کنیمزمین نعل اسپ ورا بنده بودبریدند با نامدار انجمنبه کین جستن آیید و دشمن کشیدز دیده فرو باردی خون به مهرهمه جامه​ی ناز بیرون کنیدنباشد پر از آب و دل پر ز خشمچو بر آتش تیز بریان شدندنبیند نیام مرا تیغ تیزسنان​دار نیزه درخت منستیکی ترگ تیره سرم را کلاههمی چون دو چشمم به جوی آب نیستدرخشنده بادا میان مهاندل ارمیده بادا به آیین و دینبرینیم و گردن ورا داده​ایمبه ساری سران آگهی یافتندپر از بیم گشتند از افراسیابکه ای پرمنش مهتر نیک​نامهمه یک به یک مر ترا بنده​ایم

پادشاهی نوذر  [صفحه 17]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
تو دانی که دستان به زابلستانچو برزین و چون قارن رزم​زنیلانند با چنگهای درازچو تابند گردان ازین سو عنانازان تیز گردد رد افراسیابپس آنگه سر یک رمه بی​گناهاگر بیند اغریرث هوشمندپراگنده گردیم گرد جهانبه پیش بزرگان ستایش کنیمچنین گفت اغریرث پرخردز من آشکارا شود دشمنییکی چاره سازم دگرگونه زینگر ایدون که دستان شود تیزچنگچو آرد به نزدیک ساری رمهبپردازم آمل نیایم به جنگبزرگان ایران ز گفتار اویچو از آفرینش بپرداختندبپویید نزدیک دستان سامکه بخشود بر ما جهاندار مایکی سخت پیمان فگندیم بنکز ایران چو دستان آزادمردگرانمایه اغریرث نیک پیمگر زنده از چنگ این اژدهاچو پوینده در زابلستان رسیدبزرگان و جنگ​آوران را بخواندازان پس چنین گفت کای سرورانکدامست مردی کنارنگ دلخریدار این جنگ و این تاختنببر زد بران کار کشواد دستبرو آفرین کرد فرخنده زال به جایست با شاه کابلستانچو خراد و کشواد لشکرشکنندارند از ایران چنین دست بازبه چشم اندر آرند نوک سناندلش گردد از بستگان پرشتاببه خاک اندر آرد ز بهر کلاهمر این بستگان را گشاید ز بندزبان برگشاییم پیش مهانهمان پیش یزدان نیایش کنیمکزین گونه گفتار کی درخوردبجوشد سر مرد آهرمنیکه با من نگردد برادر به کینیکی لشکر آرد بر ما به جنگبه دستان سپارم شما را همهسرم را ز نام اندرآرم به ننگبروی زمین برنهادند روینوندی ز ساری برون تاختندبیاورد ازان نامداران پیامشد اغریرث پر خرد یار مابران برنهادیم یکسر سخنبیایند و جویند با وی نبردز آمل گذارد سپه را به ریتن یک جهان مردم آید رهاسراینده در پیش دستان رسیدپیام یلان پیش ایشان براندپلنگان جنگی و نام​آورانبه مردی سیه کرده در جنگ دلبه خورشید گردن برافراختنمنم گفت یازان بدین داد دستکه خرم بدی تا بود ماه و سال

پادشاهی نوذر  [صفحه 18]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
سپاهی ز گردان پرخاشجویچو از پیش دستان برون شد سپاههمه بستگان را به ساری بماندچو گشواد فرخ به ساری رسیدیکی اسپ مر هر یکی را بساختچو آمد به دستان سام آگهییکی گنج ویژه به درویش دادچو گشواد نزدیک زابل رسیدبران بستگان زار بگریست دیرپس از نامور نوذر شهریاربه شهر اندر آوردشان ارجمندچنان هم که هنگام نوذر بدندبیاراست دستان همه دستگاهچو اغریرث آمد ز آمل به ریبدو گفت کاین چیست کانگیختیبفرمودمت کای برادر به کشبدانش نیاید سر جنگجویسر مرد جنگی خرد نسپردچنین داد پاسخ به افراسیابهر آنگه کت آید به بد دسترسکه تاج و کمر چون تو بیند بسییکی پر ز آتش یکی پرخردسپهبد برآشفت چون پیل مستمیان برادر بدونیم کردچو از کار اغریرث نامدارچنین گفت کاکنون سر بخت اویبزد نای رویین و بربست کوسسپهبد سوی پارس بنهاد رویز دریا به دریا همی مرد بودچو بشنید افراسیاب این سخن ز زابل به آمل نهادند رویخبر شد به اغریرث نیک خواهبزد نای رویین و لشکر براندپدید آمد آن بندها را کلیدز ساری سوی زابلستان بتاختکه برگشت گشواد با فرهیسراینده را جامه​ی خویش دادپذیره شدش زال زر چون سزیدکجا مانده بودند در چنگ شیربه سر خاک بر کرد و بگریست زاربیاراست ایوانهای بلندکه با تاج و با تخت و افسر بدندشد از خواسته بی​نیاز آن سپاهوزان کارها آگهی یافت کیکه با شهد حنظل برآمیختیکه جای خرد نیست و هنگام هشنباید به جنگ اندرون آبرویکه هرگز نیامیخت کین با خردکه لختی بباید همی شرم و آبز یزدان بترس و مکن بد بکسنخواهد شدن رام با هر کسیخرد با سر دیو کی درخوردبه پاسخ به شمشیر یازید دستچنان سنگدل ناهشیوار مردخبر شد به نزدیک زال سوارشود تار و ویران شود تخت اویبیاراست لشکر چو چشم خروسهمی رفت پرخشم و دل کینه جویرخ ماه و خورشید پر گرد بودکه دستان جنگی چه افگند بن

پادشاهی نوذر  [صفحه 19]


1
2
3
بیاورد لشکر سوی خوار ریطلایه شب و روز در جنگ بودمبارز بسی کشته شد بر دو روی بیاراست جنگ و بیفشارد پیتو گفتی که گیتی برو تنگ بودهمه نامداران پرخاشجوی

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 2  توسط علیرضا هاشمی پور ( شارق )  | 

پادشاهی نوذر  [صفحه 1]
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
چو سوگ پدر شاه نوذر بداشتبه تخت منوچهر بر بار دادبرین برنیامد بسی روزگارز گیتی برآمد به هر جای غوچو او رسمهای پدر درنوشتهمی مردمی نزد او خوار شدکدیور یکایک سپاهی شدندچو از روی کشور برآمد خروشبترسید بیدادگر شهریاربه سگسار مازندران بود سامخداوند کیوان و بهرام و هورنه دشواری از چیز برترمنشهمه با توانایی او یکیستکنون از خداوند خورشید و ماهابر سام یل باد چندان درودمران پهلوان جهاندیده راهمیشه دل و هوشش آباد بادشناسد مگر پهلوان جهانکه تا شاه مژگان به هم برنهادهمیدون مرا پشت گرمی بدوستنگهبان کشور به هنگام شاهکنون پادشاهی پرآشوب گشتاگر برنگیرد وی آن گرز کینچو نامه بر سام نیرم رسیدبه شبگیر هنگام بانگ خروسیکی لشکری راند از گرگسارچو نزدیک ایران رسید آن سپاهپیاده همه پیش سام دلیرز بیدادی نوذر تاجورجهان گشت ویران ز کردار اوی ز کیوان کلاه کیی برفراشتبخواند انجمن را و دینار دادکه بیدادگر شد سر شهریارجهان را کهن شد سر از شاه نوابا موبدان و ردان تیز گشتدلش برده​ی گنج و دینار شددلیران سزاوار شاهی شدندجهانی سراسر برآمد به جوشفرستاد کس نزد سام سوارفرستاد نوذر بر او پیامکه هست آفریننده​ی پیل و مورنه آسانی از اندک اندر بوشاگر هست بسیار و گر اندکیستثنا بر روان منوچهر شاهکه آید همی ز ابر باران فرودسرافراز گرد پسندیده راروانش ز هر درد آزاد بادسخنها هم از آشکار و نهانز سام نریمان بسی کرد یادکه هم پهلوانست و هم شاه دوستازویست رخشنده فرخ کلاهسخنها از اندازه اندر گذشتازین تخت پردخته ماند زمینیکی باد سرد از جگر برکشیدبرآمد خروشیدن بوق و کوسکه دریای سبز اندرو گشت خوارپذیره شدندش بزرگان به راهبرفتند و گفتند هر گونه دیرکه بر خیره گم کرد راه پدرغنوده شد آن بخت بیدار اوی

 

پادشاهی نوذر  [صفحه 2]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
بگردد همی از ره بخردیچه باشد اگر سام یل پهلوانجهان گردد آباد با داد اوکه ما بنده باشیم و فرمان کنیمبدیشان چنین گفت سام سوارکه چون نوذری از نژاد کیانبه شاهی مرا تاج باید بسودخود این گفت یارد کس اندر جهاناگر دختری از منوچهر شاهنبودی جز از خاک بالین مندلش گر ز راه پدر گشت بازهنوز آهنی نیست زنگار خوردمن آن ایزدی فره باز آورمشما بر گذشته پشیمان شویدگر آمرزش کردگار سپهربدین گیتی اندر بود خشم شاهبزرگان ز کرده پشیمان شدندچو آمد به درگاه سام سواربه فرخ پی نامور پهلوانبه پوزش مهان پیش نوذر شدندبرافروخت نوذر ز تخت مهیجهان پهلوان پیش نوذر به پایبه نوذر در پندها را گشادز گرد فریدون و هوشنگ شاهکه گیتی بداد و دهش داشتنددل او ز کژی به داد آوریددل مهتران را بدو نرم کردچو گفته شد از گفتنیها همهبرون رفت با خلعت نوذریغلامان و اسپان زرین ستام ازو دور شد فره​ی ایزدینشیند برین تخت روشن روانبرویست ایران و بنیاد اوروانها به مهرش گروگان کنیمکه این کی پسندد ز من کردگاربه تخت کیی بر کمر بر میانمحالست و این کس نیارد شنودچنین زهره دارد کس اندر نهانبران تخت زرین شدی با کلاهبدو شاد بودی جهانبین منبرین برنیامد زمانی درازکه رخشنده دشوار شایدش کردجهان را به مهرش نیاز آورمبه نوی ز سر باز پیمان شویدنیابید و از نوذر شاه مهربه برگشتن آتش بود جایگاهیکایک ز سر باز پیمان شدندپذیره شدش نوذر شهریارجهان سر به سر شد به نوی جوانبه جان و به دل ویژه کهتر شدندنشست اندر آرام با فرهیپرستنده او بود و هم رهنمایسخنهای نیکو بسی کرد یادهمان از منوچهر زیبای گاهبه بیداد بر چشم نگماشتندچنان کرد نوذر که او رای دیدهمه داد و بنیاد آزرم کردبه گردنکشان و به شاه رمهچه تخت و چه تاج و چه انگشتریپر از گوهر سرخ زرین دو جام

 

پادشاهی نوذر  [صفحه 3]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
برین نیز بگذشت چندی سپهرپس آنگه ز مرگ منوچهر شاهز نارفتن کار نوذر همانچو بشنید سالار ترکان پشنگیکی یاد کرد از نیا زادشمز کار منوچهر و از لشکرشهمه نامداران کشورش راچو ارجسپ و گرسیوز و بارمانسپهبدش چون ویسه​ی تیزچنگجهان پهلوان پورش افراسیابسخن راند از تور و از سلم گفتکسی را کجا مغز جوشیده نیستکه با ما چه کردند ایرانیانکنون روز تندی و کین جستنستز گفت پدر مغز افراسیاببه پیش پدر شد گشاده زبانکه شایسته​ی جنگ شیران منماگر زادشم تیغ برداشتیمیان را ببستی به کین آوریکنون هرچه مانیده بود از نیاگشادنش بر تیغ تیز منستبه مغز پشنگ اندر آمد شتاببر و بازوی شیر و هم زور پیلزبانش به کردار برنده تیغبفرمود تا برکشد تیغ جنگسپهبد چو شایسته بیند پسرپس از مرگ باشد سر او به جایچو شد ساخته کار جنگ آزمایبه پیش پدر شد پراندیشه دلچنین گفت کای کار دیده پدر نه با نوذر آرام بودش نه مهربشد آگهی تا به توران سپاهیکایک بگفتند با بدگمانچنان خواست کاید به ایران به جنگهم از تور بر زد یکی تیز دمز گردان و سالار و از کشورشبخواند و بزرگان لشکرش راچو کلباد جنگی هژبر دمانکه سالار بد بر سپاه پشنگبخواندش درنگی و آمد شتابکه کین زیر دامن نشاید نهفتبرو بر چنین کار پوشیده نیستبدی را ببستند یک یک میانرخ از خون دیده گه شستنستبرآمد ز آرام وز خورد و خوابدل آگنده از کین کمر برمیانهم​آورد سالار ایران منمجهان را به گرشاسپ نگذاشتیبایران نکردی مگر سروریز کین جستن و چاره و کیمیاگه شورش و رستخیز منستچو دید آن سهی قد افراسیابوزو سایه گسترده بر چند میلچو دریا دل و کف چو بارنده میغبه ایران شود با سپاه پشنگسزد گر برآرد به خورشید سرازیرا پسر نام زد رهنمایبه کاخ آمد اغریرث رهنمایکه اندیشه دارد همی پیشه دلز ترکان به مردی برآورده سر

 

پادشاهی نوذر  [صفحه 4]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
منوچهر از ایران اگر کم شدستچو گرشاسپ و چون قارن رزم زنتو دانی که با سلم و تور سترگنیا زادشم شاه توران سپاهازین در سخن هیچ گونه نرانداگر ما نشوریم بهتر بودپسر را چنین داد پاسخ پشنگیکی نره شیرست روز شکارترا نیز با او بباید شدننبیره که کین نیا را نجستچو از دامن ابر چین کم شودچراگاه اسپان شود کوه و دشتجهان سر به سر سبز گردد ز خویدسپه را همه سوی آمل برانددهستان و گرگان همه زیر نعلمنوچهر از آن جایگه جنگجویبکوشید با قارن رزم زنمگر دست یابید بر دشت کینروان نیاگان ما خوش کنیدچنین گفت با نامور نامجویچو دشت از گیا گشت چون پرنیانسپاهی بیامد ز ترکان و چینکه آن را میان و کرانه نبودچو لشکر به نزدیک جیحون رسیدسپاه جهاندار بیرون شدندبه راه دهستان نهادند رویشهنشاه نوذر پس پشت اویچو لشکر به پیش دهستان رسیدسراپرده​ی نوذر شهریارخود اندر دهستان نیاراست جنگ سپهدار چون سام نیرم شدستجز این نامداران آن انجمنچه آمد ازان تیغ زن پیر گرگکه ترگش همی سود بر چرخ و ماهبه آرام بر نامه​ی کین نخواندکزین جنبش آشوب کشور بودکه افراسیاب آن دلاور نهنگیکی پیل جنگی گه کارزاربه هر بیش و کم رای فرخ زدنسزد گر نخوانی نژادش درستبیابان ز باران پر از نم شودگیاها ز یال یلان برگذشتبه هامون سراپرده باید کشیددلی شاد بر سبزه و گل براندبکوبید وز خون کنید آب لعلبه کینه سوی تور بنهاد رویدگر گرد گرشاسپ زان انجمنبرین دو سرافراز ایران زمیندل بدسگالان پرآتش کنیدکه من خون به کین اندر آرم به جویببستند گردان توران میانهم از گرزداران خاور زمینهمان بخت نوذر جوانه نبودخبر نزد پور فریدون رسیدز کاخ همایون به هامون شدندسپهدارشان قارن رزم​جویجهانی سراسر پر از گفت و گویتو گفتی که خورشید شد ناپدیدکشیدند بر دشت پیش حصاربرین بر نیامد زمانی درنگ

 

پادشاهی نوذر  [صفحه 5]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
که افراسیاب اندر ایران زمینشماساس و دیگر خزروان گردز جنگ آوران مرد چون سی هزارسوی زابلستان نهادند رویخبر شد که سام نریمان بمردازان سخت شادان شد افراسیاببیامد چو پیش دهستان رسیدسپه را که دانست کردن شماربجوشید گفتی همه ریگ و شخابا شاه نوذر صد و چل هزاربه لشکر نگه کرد افراسیابیکی نامه بنوشت سوی پشنگهمه لشکر نوذر ار بشکریمدگر سام رفت از در شهریارستودان همی سازدش زال زرمرا بیم ازو بد به ایران زمینهمانا شماساس در نیمروزبه هنگام هر کار جستن نکوستچو کاهل شود مرد هنگام کارهیون تکاور برآورد پرسپیده چو از کوه سر برکشیدمیان دو لشکر دو فرسنگ بودیکی ترک بد نام او بارمانبیامد سپه را همی بنگریدبشد نزد سالار توران سپاهوزان پس به سالار بیدار گفتبه دستوری شاه من شیروارببینند پیدا ز من دستبردچنین گفت اغریرث هوشمنددل مرزبانان شکسته شود دو سالار کرد از بزرگان گزینز لشکر سواران بدیشان سپردبرفتند شایسته​ی کارزارز کینه به دستان نهادند رویهمی دخمه سازد ورا زال گردبدید آنکه بخت اندر آمد به خواببرابر سراپرده​ای برکشیدبرو چارصد بار بشمر هزاربیابان سراسر چو مور و ملخهمانا که بودند جنگی سوارهیونی برافگند هنگام خوابکه جستیم نیکی و آمد به چنگشکارند و در زیر پی بسپریمهمانا نیاید بدین کارزارندارد همی جنگ را پای و پرچو او شد ز ایران بجوییم کیننشستست با تاج گیتی فروززدن رای با مرد هشیار و دوستازان پس نیابد چنان روزگاربشد نزد سالار خورشید فرطلایه به پیش دهستان رسیدهمه ساز و آرایش جنگ بودهمی خفته را گفت بیدار مانسراپرده​ی شاه نوذر بدیدنشان داد ازان لشکر و بارگاهکه ما را هنر چند باید نهفتبجویم ازان انجمن کارزارجز از من کسی را نخوانند گردکه گر بارمان را رسد زین گزندبرین انجمن کار بسته شود

 

پادشاهی نوذر  [صفحه 6]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
یکی مرد بی​نام باید گزیدپرآژنگ شد روی پور پشنگبروی دژم گفت با بارمانتو باشی بران انجمن سرفرازبشد بارمان تا به دشت نبردکزین لشکر نوذر نامدارنگه کرد قارن به مردان مردکس از نامدارانش پاسخ نداددژم گشت سالار بسیار هوشز خشمش سرشک اندر آمد به چشمز چندان جوان مردم جنگجویدل قارن آزرده گشت از قبادکه سال تو اکنون به جایی رسیدتویی مایه​ور کدخدای سپاهبخون گر شود لعل مویی سپیدشکست اندرآید بدین رزم​گاهنگه کن که با قارن رزم زنبدان ای برادر که تن مرگ راستز گاه خجسته منوچهر بازکسی زنده بر آسمان نگذردیکی را برآید به شمشیر هوشتنش کرگس و شیر درنده راستیکی را به بستر برآید زماناگر من روم زین جهان فراخیکی دخمه​ی خسروانی کندسرم را به کافور و مشک و گلابسپار ای برادر تو پدرود باشبگفت این و بگرفت نیزه به دستچنین گفت با رزم زن بارمانببایست ماندن که خود روزگار که انگشت ازان پس نباید گزیدز گفتار اغریرث آمدش ننگکه جوشن بپوش و به زه کن کمانبه انگشت دندان نیاید به گازسوی قارن کاوه آواز کردکه داری که با من کند کارزارازان انجمن تا که جوید نبردمگر پیرگشته دلاور قبادز گفت برادر برآمد به جوشاز آن لشکر گشن بد جای خشمیکی پیر جوید همی رزم اویمیان دلیران زبان برگشادکه از جنگ دستت بباید کشیدهمی بر تو گردد همه رای شاهشوند این دلیران همه ناامیدپر از درد گردد دل نیک​خواهچه گوید قباد اندران انجمنسر رزم زن سودن ترگ راستاز امروز بودم تن اندر گدازشکارست و مرگش همی بشکردبدانگه که آید دو لشگر به جوشسرش نیزه و تیغ برنده راستهمی رفت باید ز بن بی​گمانبرادر به جایست با برز و شاخپس از رفتنم مهربانی کندتنم را بدان جای جاوید خوابهمیشه خرد تار و تو پود باشبه آوردگه رفت چون پیل مستکه آورد پیشم سرت را زمانهمی کرد با جان تو کارزار

 

پادشاهی نوذر  [صفحه 7]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
چنین گفت مر بارمان را قبادبه جایی توان مرد کاید زمانبگفت و برانگیخت شبدیز راز شبگیر تا سایه گسترد هوربه فرجام پیروز شد بارمانیکی خشت زد بر سرین قبادز اسپ اندر آمد نگونسار سربشد بارمان نزد افراسیابیکی خلعتش داد کاندر جهانچو او کشته شد قارن رزمجویدو لشکر به کردار دریای چیندرخشیدن تیغ الماس گونبه گرد اندرون همچو دریای آبپر از ناله​ی کوس شد مغز میغبه هر سو که قارن برافگند اسپتو گفتی که الماس مرجان فشاندز قارن چو افراسیاب آن بدیدیکی رزم تا شب برآمد ز کوهچو شب تیره شد قارن رزمخواهبر نوذر آمد به پرده سرایورا دید نوذر فروریخت آبچنین گفت کز مرگ سام سوارچو خورشید بادا روان قبادکزین رزم وز مرگمان چاره نیستچنین گفت قارن که تا زاده​امفریدون نهاد این کله بر سرمهنوز آن کمربند نگشاده​امبرادر شد آن مرد سنگ و خردانوشه بدی تو که امروز جنگچو از لشکرش گشت لختی تباه که یکچند گیتی مرا داد دادبیاید زمان یک زمان بی​گمانبداد آرمیدن دل تیز راهمی این برآن آن برین کرد زوربه میدان جنگ اندر آمد دمانکه بند کمرگاه او برگشادشد آن شیردل پیر سالار سرشکفته دو رخسار با جاه و آبکس از کهتران نستد آن از مهانسپه را بیاورد و بنهاد رویتو گفتی که شد جنب جنبان زمینشده لعل و آهار داده به خونکه شنگرف بارد برو آفتابپر از آب شنگرف شد جان تیغهمی تافت آهن چو آذرگشسپچه مرجان که در کین همی جان فشاندبزد اسپ و لشکر سوی او کشیدبکردند و نامد دل از کین ستوهبیاورد سوی دهستان سپاهز خون برادر شده دل ز جایازان مژه​ی سیرنادیده خوابندیدم روان را چنین سوگوارترا زین جهان جاودان بهر بادزمی را جز از گور گهواره نیستتن پرهنر مرگ را داده​امکه بر کین ایرج زمین بسپرمهمان تیغ پولاد ننهاده​امسرانجام من هم برین بگذردبه تنگ اندر آورد پور پشنگاز آسودگان خواست چندی سپاه

 

پادشاهی نوذر  [صفحه 8]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
مرا دید با گرزه​ی گاورویبه رویش بران گونه اندر شدمیکی جادوی ساخت با من به جنگشب آمد جهان سر به سر تیره گشتتو گفتی زمانه سرآید همیببایست برگشتن از رزمگاهبرآسود پس لشکر از هر دو رویرده برکشیدند ایرانیانچو افراسیاب آن سپه را بدیدچنان شد ز گرد سواران جهاندهاده برآمد ز هر دو گروهبرانسان سپه بر هم آویختندبه هر سو که قارن شدی رزمخواهکجا خاستی گرد افراسیابسرانجام نوذر ز قلب سپاهچنان نیزه بر نیزه انداختندکه بر هم نپیچد بران گونه مارچنین تا شب تیره آمد به تنگاز ایران سپه بیشتر خسته شدبه بیچارگی روی برگاشتنددل نوذر از غم پر از درد بودچو از دشت بنشست آوای کوسبشد طوس و گستهم با او به همبگفت آنک در دل مرا درد چیستاز اندرز فرخ پدر یاد کردکجا گفته بودش که از ترک و چینازیشان ترا دل شود دردمندز گفتار شاه آمد اکنون نشانکس از نامه​ی نامداران نخواندشما را سوی پارس باید شدن بیامد به نزدیک من جنگجویکه با دیدگانش برابر شدمکه با چشم روشن نماند آب و رنگمرا بازو از کوفتن خیره گشتهوا زیر خاک اندر آید همیکه گرد سپه بود و شب شد سیاهبرفتند روز دوم جنگجویچنان چون بود ساز جنگ کیانبزد کوس رویین و صف برکشیدکه خورشید گفتی شد اندر نهانبیابان نبود ایچ پیدا ز کوهچو رود روان خون همی ریختندفرو ریختی خون ز گرد سیاههمه خون شدی دشت چون رود آببیامد به نزدیک او رزمخواهسنان یک به دیگر برافراختندشهان را چنین کی بود کارزاربرو خیره شد دست پور پشنگوزان روی پیکار پیوسته شدبه هامون برافگنده بگذاشتندکه تاجش ز اختر پر از گرد بودبفرمود تا پیش او رفت طوسلبان پر ز باد و روان پر ز غمهمی گفت چندی و چندی گریستپر از خون جگر لب پر از باد سردسپاهی بیاید به ایران زمینبسی بر سپاه تو آید گزندفراز آمد آن روز گردنکشانکه چندین سپه کس ز ترکان براندشبستان بیاوردن و آمدن

 

پادشاهی نوذر  [صفحه 9]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
وزان جا کشیدن سوی زاوه کوهازیدر کنون زی سپاهان رویدز کار شما دل شکسته شوندز تخم فریدون مگر یک دو تنندانم که دیدار باشد جزینشب و روز دارید کارآگهانازین لشکر ار بد دهند آگهیشما دل مدارید بس مستمندیکی را به جنگ اندر آید زمانتن کشته با مرده یکسان شودبدادش مران پندها چون سزیدگرفت آن دو فرزند را در کنارازان پس بیاسود لشکر دو روزنبد شاه را روزگار نبردابا لشکر نوذر افراسیابخروشیدن آمد ز پرده​سرایتبیره برآمد ز درگاه شاهبه پرده​سرای رد افراسیابهمه شب همی لشکر آراستندزمین کوه تا کوه جوشن​وراننبد کوه پیدا ز ریگ و ز شخبیاراست قارن به قلب اندرونچپ شاه گرد تلیمان بخاستز شبگیر تا خور ز گردون بگشتدل تیغ گفتی ببالد همیچو شد نیزه​ها بر زمین سایه​دارچو آمد به بخت اندرون تیرگیبران سو که شاپور نستوه بودهمی بود شاپور تا کشته شداز انبوه ترکان پرخاشجوی بران کوه البرز بردن گروهوزین لشکر خویش پنهان رویدبرین خستگی نیز خسته شوندبرد جان ازین بی​شمار انجمنیک امشب بکوشیم دست پسینبجویید هشیار کار جهانشود تیره این فر شاهنشهیکه باید چنین بد ز چرخ بلندیکی با کلاه مهی شادمانطپد یک زمان بازش آسان شودپس آن دست شاهانه بیرون کشیدفرو ریخت آب از مژه شهریارسه دیگر چو بفروخت گیتی فروزبه بیچارگی جنگ بایست کردچو دریای جوشان بد و رود آبابا ناله​ی کوس و هندی دراینهادند بر سر ز آهن کلاهکسی را سر اندر نیامد به خوابهمی تیغ و ژوپین بپیراستندبرفتند با گرزهای گرانز دریا به دریا کشیدند نخکه با شاه باشد سپه را ستونچو شاپور نستوه بر دست راستنبد کوه پیدا نه دریا نه دشتزمین زیر اسپان بنالد همیشکست اندر آمد سوی مایه​دارگرفتند ترکان برو چیرگیپراگنده شد هرک انبوه بودسر بخت ایرانیان گشته شدبه سوی دهستان نهادند روی

 

پادشاهی نوذر  [صفحه 10]


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
شب و روز بد بر گذرهاش جنگچو نوذر فرو هشت پی در حصارسواران بیاراست افراسیابیکی نامور ترک را کرد یادسوی پارس فرمود تا برکشیدکزان سو بد ایرانیان را بنهچو قارن شنود آنکه افراسیابشد از رشک جوشان و دل کرد تنگکه توران شه آن ناجوانمرد مردسوی روی پوشیدگان سپاهشبستان ماگر به دست آوردبه ننگ اندرون سر شود ناپدیدترا خوردنی هست و آب روانهمی باش و دل را مکن هیچ بدکنون من شوم بر پی این سپاهبدو گفت نوذر که این رای نیستز بهر بنه رفت گستهم و طوسبدین زودی اندر شبستان رسدنشستند بر خوان و می خواستندپس آنگه سوی خان قارن شدندسخن را فگندند هر گونه بنکه ما را سوی پارس باید کشیدچو پوشیده رویان ایران سپاهکه گیرد بدین دشت نیزه به دستچو شیدوش و کشواد و قارن بهمچو نیمی گذشت از شب دیریازبدین روی دژدار بد گژدهموزان روی دژ بارمان و سپاهکزو قارن رزم​زن خسته بودبرآویخت چون شیر با بارمان برآمد برین نیز چندی درنگبرو بسته شد راه جنگ سوارگرفتش ز جنگ درنگی شتابسپهبد کروخان ویسه نژادبه راه بیابان سر اندر کشیدبجوید بنه مردم بدتنهگسی کرد لشکر به هنگام خواببر نوذر آمد بسان پلنگنگه کن که با شاه ایران چه کردسپاهی فرستاد بی مر به راهبرین نامداران شکست آوردبه دنب کروخان بباید کشیدسپاهی به مهر تو دارد روانکه از شهریاران دلیری سزدبگیرم بریشان ز هر گونه راهسپه را چو تو لشکرآرای نیستبدانگه که برخاست آوای کوسکند ساز ایشان چنان چون سزدزمانی دل از غم بپیراستندهمه دیده چون ابر بهمن شدندبران برنهادند یکسر سخننباید برین جایگاه آرمیداسیران شوند از بد کینه​خواهکرا باشد آرام و جای نشستزدند اندرین رای بر بیش و کمدلیران به رفتن گرفتند سازدلیران بیدار با او بهمابا کوس و پیلان نشسته به راهبه خون برادر کمربسته بودسوی چاره جستن ندادش زمان

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 1  توسط علیرضا هاشمی پور ( شارق )  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 1  توسط علیرضا هاشمی پور ( شارق )  |